سلام
چه قشنگ نوشتی و چه خوب مطالبت را بیان كردی.
حس تو را می فهمم.
چون از جنس تو ام.
من جواد نیستم.
غریب آشنایم
آری امثال ما گاهی با رفتارمان، گاهی باگفتارمان و گاهی با افكار و احساسمان جواد را منزوی كردیم، مطرود كردیم تا جایی كه گاهی از آنها غول ساختیم.
می بینی تارا.
حتی من كه همه سعی ام را كردم كه جواد را و ظرفیت و تحمل پذیرشش را تصویر كنم. باز آنقدر بد نگاشته ام كه معنی تحقیر عزیزان تالار را به ذهن تلقین كرده است.
اما جواد یك مفهوم خالص شده از آنچیزی هست كه دل برایش پر می كشد.
و تبلور جواد بودن، تبلور یك رنگ یا یك فرد یا یك سلیقه نیست. نهایت آن چیزی هست كه به اسم خوبی های فطری انسانی طلب می كنیم. اشتراك نهایت خوبیهایی هست كه همه ما روی آنها متفق القولیم كه به سویش برویم. نه اینكه شخصی یا سلیقه ای كه در كنار كسی قرار می گیرد.
تارا ، غریب آشناها را نبین و معطلشون نشو،همانطور كه نشده ای
در بهترین حالت نقل كننده اند... فقط همین...
جواد و جوادهای وجودمان آن چیزی هست كه باید زنده نگه داریم.
هر كسی جوادی در درونش دارد كه با فكر و دل خود درك می كند كه برایش بهترین ها چیست! به همان جامه عمل بپوشانیم.
جوادهای وجودمان یكی هستند لیكن محدودیت های هر كدام از ما و توانایی ما برای پركشیدن تفاوت دارد.هر كدام ما به قول شما رنگی از رنگین كمانیم كه باید همان باشیم. و جوادهای وجودمان ذات نورانی این رنگ هستند اگرچه متفاوتند،اما نورانی اند. و فصل مشترك وجودمان جوادهای درونی ما هستند كه با همه انرژی بسوی بالا پر می كشند اگرچه پرشان شكسته شود یا زخمی... لیكن از زیباترین بخش وجودشان یعنی جوادشان دست نمی كشند.
ما نباید تصور كنیم خوبیها چند گانه اند و جوادها با هم فرق دارند. جواد هر كس غایت توانایی های مثبتش هست. و البته این غایت بر هر كسی تفاوت دارد.
من تاكید دارم كه بابت زبان الكنم و قلم نارسایم كه منجر به برداشت تحقیر نسبت به اعضاء محترم این تالار شده است ، معذرت خواهی كنم.
و صریحا می گویم عشق به همه آدمها و تلاشها و رنجها و ...، قلب تپنده جوادها هست. و با تحقیر و پوچ شماری تجارب دیگران فاصله طولانی دارد.
دلسوزی جوادها برای رنجی كه افراد در تجاربشان می برند، خصیصه ذاتی هست ، لیكن همراه و دلسوزانه تا آخر كنار آنها می ماند نه اینكه با استهزاء از كنار آنها بگذرد.
و صد البته غریب آشنا حسابش از جواد جداست.
عزم آن دارم که امشب مست مست
پایکوبان کوزه دردی به دست
سر به بازار قلندر برنهم
پس به یک ساعت ببازم هرچه هست
تا کی از تزویر باشم رهنمای
تا کی از پندار باشم خودپرست
پرده پندار میباید درید
توبه تزویر میباید شکست
وقت آن آمد که دستی برزنم
چند خواهم بود آخر پایبست
ساقیا در ده شرابی دلگشا
هین که دل برخواست، می در سر نشست
تو بگردان دور تا ما مردوار
دور گردون زیر پای آریم پست
مشتری را خرقه از سر برکشیم
زهره را تا حشر گردانیم مست
پس چو عطار از جهت بیرون شویم
بیجهت در رقص آییم از الست







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)