سلام سارا جان
چون ازم خواسته بودی در این تاپیک نظر بدم وارد بحث می شم.
عزیزم ممکنه کلامم کمی از دایره لطافت بیرون و حتی تلخ و خشک به نظر برسه اما چون می خواییم از زاویه های مختلف به سوالات شما نگاه کنیم تا برای شما قابل استفاده باشه ناچارا من هم نظر خودم رو می نویسم .
دوست عزیزم ،
با توجه به دست نوشته های تو در تالار و ماجرای دوعشقی که در ظرف فاصله ای کوتاه برای تو رخ داده و .. برخلاف نظر خودت فکر می کنم بیش از منطقی بودن شما درگیر احساساتی بودن هستی.
گاهی احساسات ما خود را در چارچوب منطق به ما عرضه می کنن و ما فکر می کنیم که داریم منطقی فکر می کنیم در صورتی که اگه کمی دقیق تر بنگریم متوجه می شیم چارچوب های منطقی تعریف شده از سوی ذهن ما برای تحلیل مسائل بیشتر از مسیر احساسات ما عبور می کنه و تحت تاثیر هجمه ای از احساسات قرار داره تا دلایل عقلانی اما خودشون رو در پوششی از دلایل منطقی به ما نشون می دن ...
اینکه شما در مدت زمانی که برای شناخت طرف مقابلتون پیش بینی شده اونقدر به وی علاقمند می شوید که دیدن حقوق او در این پروسه شناخت برای شما امکان پذیر نیست و حتی نگاه منطقی یا غیر منطقی او به ارتباط فیمابین شما به شدت موجب رنج و عذاب شما می شود تا جایی که از ان به عنوان صدمه و آسیب روحی یاد می کنید به نوعی مبین این مساله است . قبلا هم به شما گفتم که شما اونقدر باید خود باوری و اعتماد به نفس بالایی از خودتون داشته باشید که نظر منفی ایشون در خصوص ازدواج باشما اینقدر شما رو آزار نده . شاید قبول نکنید و حتی شاید از من برنجید اما من فکر می کنم که در اصل شما از واپس زدن خودتون توسط ایشون رنجیدید و اون رو در پس زمینه ی ذهن ناخوداگاهتون با چیزی مثل دوست داشتنی نبودن خودتون برابر دونستید و در نتیجه او رو برتر از خودتون حساب کردین... اما ذهن شما ، به غلط داره شما رو به این سمت می بره که او رو دوست داشتید و ... و با احساساتی کردن شرایط به شما اجازه نمی ده که باور کنید که اتفاقی که افتاده ساده ترین شکلی ست که در یک شناخت دوطرفه ممکنه پیش بیاد و اینکه طرف مقابل شما نتونسته به این جمع بندی برسه که شما کیس مناسبی برای ازدواج با او هستید امری ست کاملا طبیعی که در ارتباط با هر کسی ممکنه پیش بیاد و این هیچ ربطی به ارزشگذاریهای شما در مورد خودتون نداره ...
از طرفی اینکه علیرغم اینکه هنوز شما نتونستید از اثرات ناشی از ارتباط اول به یک جایگاه تثبیت شده برسید متوسل به ارتباط دومی می شوید که معتقد هستید منطقی ست اتفاقا رویکردی کاملا احساس گرایانه دارد .. چرا که شما وقتی هنوز نتونستید از بار سنگین ناشی از ناخواگاه خودتون فارغ بشین دست زدن به انتخاب دوم (صرف نظر از شخصیت نفر دوم) و علاقمند شدن به او تا این حد در مدت زمانی کوتاه که یه جورایی احساسات گرم و عمیق شما نسبت به نفر اول رو زیر سوال می بره می تونه به این معنی باشه که شما سعی کردین یک نفر رو جایگزین نفر قبلی کنید که بتونین با اون رنجهای ناشی از درونیات خودتون رو التیام بدین ... و این دور از چارچوبهای منطقی به نظر می رسد..
منظور از جایگاه تثبیت شده رسیدن به مرحله ای است که شما فارغ از احساس به تجربه ی خود بنگرید یعنی بتوانید اتفاق پیش امد کرده را بدون تاثیر دادن خوشامد یا عدم خوشامد خودتون از قسمتهایی از اون بسنجید تا حدی که نقاط مثبت و منفی رو از اون استخراج کنید و خیلی قاطع از بندهای منفی موضوع عبور کرده و فقط به دستاوردها و نتایج مثبت حاصل از اون توجه کنید که بار مثبت تجربه ی شما رو در رویارویی با تجربه های جدید زیاد بکنن .
مثلا شاید ساده ترین برداشت منطقی از تجربه ی اول شما می تواند این باشد که انتخاب و دوست داشتن دارای حقوقی دو طرفه است که باید از سوی طرفین رعایت شود یعنی صرف اینکه من کسی رو دوست دارم نمی تواند دلیل کافی برای ایجاد یک رابطه ی دوسویه و معنادار باشد ... یا مثلا یکی از نتایج مثبت برای شما شاید این باشد که شما به یک شناخت هر چند نسبی اما نزدیک تر از جنس مخالف دست پیدا کردید که بنا به رویکرد سنتی حاکم بر خانواده های ما در شرایط عادی به این شکل امکان پذیر نبوده است ... و یا مهمترین نتیجه ی اون ، پیشرفتی ست که شما در خودشناسی خودتون داشتید ...
سارای عزیزم
قدرت منطقی نگاه کردن در اینه که شما بتونی جای احساسات و تعقلات خودت رو پیدا کنی و به کمک این جاگذاری صحیح از بخشهای تلخ و ناخوشاید اتفاقات و حوادث عبور کنی. و به خودت اجازه بدی که از تجربه های تلخ به اندازه ی تجربه های شیرینت لذت ببری...
دوست خوبم
به نظرم رویارویی تو با مساله ی ازدواج در حال حاضر اصلا به صلاح نیست . ساده ترین دلیلش هم این است که تو هنوز تحت تاثیر احساسات قبلی خود هستی و چون نتوانستی به سلامت از اونها عبور کنی ممکنه اصلا در شرایطی نباشی که بتونی قضاوت صحیحی نسبت به خواستگاران خود داشته باشی حتی از نظر میزان سنجش احساست خود نسبت به انها ... فضایی رو تصور کن که تو هم با عینک آفتابی می تونی به اون نگاه کنی و هم بدون عینک آفتابی(کاربرد عینک آفتابی در این مثال در حد یک وسیله ی غیر ضروری ست.) ... چقدر تفاوت می بینی در این دو نگاه ... یکی فضایی تیره و یکی فضایی روشن ... درسته ؟ الان هم همینطوره . احساسات تو در حال حاضر به مثابه اون عینک آفتابی هستند که به تو اجازه نمی دن روشن تر به خودت (در آینه) و به طرف مقابلت نگاه کنی و در نتیجه نمی تونی داوری واقع بینانه ای در این خصوص داشته باشی. از اون گذشته به نظرم تو مدام در حال مقایسه هستی در صورتی که این کار به اصل انتخاب صدمه خواهد زد ...
بنابراین توصیه می کنم فکر کردن به ازدواج رو در حال حاضر کنار بزاری و در عوض با یک مشاور ارتباط بگیری تا در بدست اوردن آرامش به تو کمک کنه ضمن اینکه با تکنیک های خاصی که قطعا به تو پیشنهاد خواهد داد یاد خواهی گرفت که چطور می توان احساسات رو از منطق تشخیص داد ؟ و ...
دوستت دارم و برات آرزوی موفقیت می کنم.



علاقه مندی ها (Bookmarks)