یادمه ماه های رمضان که می شد ، جنب و جوش بزرگترها و بخصوص بیدار شدن های سحرها رو خیلی دوست داشتم ، و اغلب هم سفارشهای ما نادیده گرفته می شد و مادرم با این دید که نمی تونیم روزه بگیریم من رو بیدار نمی کرد مگر این که اتفاقی خودم بیدار می شدم .
ماه رمضونهای خونه پدر بزرگم ( پدر مادرم ) رو خیلی دوست داشتم ، یه حال و هوای دیگه ای داشت ، شاید برای این که تا سفارش می کردم بیدارم کنین ، علیرغم نظر بقیه ، پدر بزرگ خودش میومد و بیدارم می کرد و وقتی هم سر سفره سحری می نشستم ، همش تحسین می کرد و آفرین و باریک الله می گفت که میخوام روزه بگیرم ، منم خوشم میومد و احساس توانمندی می کردم .
اما وقتی بقیه بیدارم نمی کردند و صبح در جواب اعتراضم می گفتند بچه ها 10 روز آخر باید روزه بگیرن ، اوائل باورم میشد ، اما حسرت بیدار نشدنها رو می خوردم . بعد وقتی می دیدم ماه رمضون تموم شد و گولم زدن ، ناراحت می شدم ، الآن که فکر می کنم ، حسی که از این کار اونا اونموقع داشتم و یادم میاد اینه که ، من رو به حساب نمی آوردند ، و حس می کردم پس فقط بزرگترا حق دارند و خدا می خواد که روزه بگیرن ؟
ولی وقتی می دیدم که پدر بزرگم برخلاف اونها رفتار می کرد ، حس می کردم اونا حسودیشون میشه که من بیدار بشم ، هنوز هم خودمو می برم بچگیها ، همون حس میاد ، نه دلسوزی و نگرانی از سلامت و.....
برای همین ماه رمضون خونه پدر بزرگ رو هر وقت یاد می کنم برام شیرینه .
و اما درس :
هیچ وقت با کودکانمان طوری رفتار نکنیم که تصور کنند اونها را ناتوان می بینیم یا اونچه برای خود دوست داریم از اونها دریغ می کنیم .
وقتی پدر بزرگ من رو تحسین می کرد و بیدارم می کرد احساس ارزش و توان بهم دست می داد ، به حساب آمده بودم و گاهی می شد که فرداش کشش ادامه رو نداشتم ، بهم می گفت اذان ظهر میشه یه کوچلو بخوری بعد دوباره چیزی نخوری تا عصر ، و حرف پدر بزرگ هم حجت بود برام .
و امروز می فهمم پدر بزرگ چه روانشناسانه برخورد کرده و حس شیرن و خوبی از ماه رمضان برای من به جا گذاشته که رفتار بقیه رو خنثی کرده .
یاد بگیریم طوری عمل کنیم که نه فرزندمان احساس ناتوانی و به حساب نیامدن کنه و نه آسیب ببینه ، و میشه چنین کرد .
هیچ وقت حس خوب رفتار درست ما و حس بد رفتار اشتباه ما در کودکانمان در بزرگسالی از بین نمیره ، فقط ممکنه به یاد نیاد . پس دقت کنیم .







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)