به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 21 تا 30 , از مجموع 49

Threaded View

  1. #14
    سرپرست سایت آغازکننده

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    1388-1-03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    8,092
    امتیاز
    169,059
    سطح
    100
    Points: 169,059, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Blog entryVeteranOverdrive
    نوشته های وبلاگ
    4
    تشکرها
    27,744

    تشکرشده 36,137 در 7,447 پست

    Rep Power
    1105
    Array

    RE: **بچه ها بیاین...... خوش میگذره ..... باور کنین **

    یادمه ماه های رمضان که می شد ، جنب و جوش بزرگترها و بخصوص بیدار شدن های سحرها رو خیلی دوست داشتم ، و اغلب هم سفارشهای ما نادیده گرفته می شد و مادرم با این دید که نمی تونیم روزه بگیریم من رو بیدار نمی کرد مگر این که اتفاقی خودم بیدار می شدم .

    ماه رمضونهای خونه پدر بزرگم ( پدر مادرم ) رو خیلی دوست داشتم ، یه حال و هوای دیگه ای داشت ، شاید برای این که تا سفارش می کردم بیدارم کنین ، علیرغم نظر بقیه ، پدر بزرگ خودش میومد و بیدارم می کرد و وقتی هم سر سفره سحری می نشستم ، همش تحسین می کرد و آفرین و باریک الله می گفت که میخوام روزه بگیرم ، منم خوشم میومد و احساس توانمندی می کردم .

    اما وقتی بقیه بیدارم نمی کردند و صبح در جواب اعتراضم می گفتند بچه ها 10 روز آخر باید روزه بگیرن ، اوائل باورم میشد ، اما حسرت بیدار نشدنها رو می خوردم . بعد وقتی می دیدم ماه رمضون تموم شد و گولم زدن ، ناراحت می شدم ، الآن که فکر می کنم ، حسی که از این کار اونا اونموقع داشتم و یادم میاد اینه که ، من رو به حساب نمی آوردند ، و حس می کردم پس فقط بزرگترا حق دارند و خدا می خواد که روزه بگیرن ؟

    ولی وقتی می دیدم که پدر بزرگم برخلاف اونها رفتار می کرد ، حس می کردم اونا حسودیشون میشه که من بیدار بشم ، هنوز هم خودمو می برم بچگیها ، همون حس میاد ، نه دلسوزی و نگرانی از سلامت و.....

    برای همین ماه رمضون خونه پدر بزرگ رو هر وقت یاد می کنم برام شیرینه .

    و اما درس :

    هیچ وقت با کودکانمان طوری رفتار نکنیم که تصور کنند اونها را ناتوان می بینیم یا اونچه برای خود دوست داریم از اونها دریغ می کنیم .

    وقتی پدر بزرگ من رو تحسین می کرد و بیدارم می کرد احساس ارزش و توان بهم دست می داد ، به حساب آمده بودم و گاهی می شد که فرداش کشش ادامه رو نداشتم ، بهم می گفت اذان ظهر میشه یه کوچلو بخوری بعد دوباره چیزی نخوری تا عصر ، و حرف پدر بزرگ هم حجت بود برام .

    و امروز می فهمم پدر بزرگ چه روانشناسانه برخورد کرده و حس شیرن و خوبی از ماه رمضان برای من به جا گذاشته که رفتار بقیه رو خنثی کرده .

    یاد بگیریم طوری عمل کنیم که نه فرزندمان احساس ناتوانی و به حساب نیامدن کنه و نه آسیب ببینه ، و میشه چنین کرد .

    هیچ وقت حس خوب رفتار درست ما و حس بد رفتار اشتباه ما در کودکانمان در بزرگسالی از بین نمیره ، فقط ممکنه به یاد نیاد . پس دقت کنیم .


  2. 11 کاربر از پست مفید فرشته مهربان تشکرکرده اند .

    فرشته مهربان (شنبه 27 آبان 91)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 09:54 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.