گاهی فکر می کنم که همسرم واقعا داره آلزایمر می گیره که هرحرفی که با هم می زنیم یادش نمی مونه
ما ماه گذشته اسباب کشی داشتیم و توی ماه رمضون من نتونستم افطار خانواده ی همسرم رو دعوت کنم تا اینکه قرار شد بعد از ماه رمضون این هفته جمعه نهار دعوتشون کنیم
دیشب با مادرش داشتم صحبت می کردم و گفتم من جمعه نهار منتظرتونم
یهو شروع کرد به دادو بی داد که کی بهت گفته سر خود مهمون دعوت کنی من یه عالمه کار دارمو اصلا درک نداری من که گفتم تا شنبه باید یه کاری رو تحویل بدم چرا شرایط منو هیچ وقت درک نمی کنی
فکرشو بکنید من جلوی مامانش آب شدم بی چاره گفت اشکالی نداره بزار به کارش برسه ما یه وقت دیگه می آییم
بعدش کلی باه دعوامون شد گفتم مگه ما باهم صحبت نکردیم و تو نگفتی دعوت کن
گفت من یادم نمی آد در این مورد باهم صحبتی کرده باشیم هی بحث کردو اعصاب منو خورد کرد تا منم کنترلمو از دست دادم و همه ی حرصمو رو دخترم خالی کردمو و گریه خوابوندمش
خودمم کنارش خوابیدمم تازه اومده می گه بچه بازی در نیار پاشو بیا سر جات بخواب
منم گفتم آخه می ترسم صبح که از خواب پاشی یادت بره که من زنتم که کنارت خوابیدم
رفت گرفت خوابید منم دخترم که خوابش سنگین شد رفتم سر جام جالبه صبح که بیدار شده بود خودشو زده بود به فراموشی مطلق و یه جوری برخورد می کرد که اصلا اتفاقی نیافتاده
این در صورتیکه که مامانش حتما از این حرف ناراحت شده








علاقه مندی ها (Bookmarks)