واقعا جا داره از همه دوستان و زحمتکشان این انجمن که مثل یک دوست و همدم همدیگر رو راهنمایی می کنند کمال تشکر و قدردانی رو بکنم
اول اینکه بعد از سه روز که پدر و مادر کاری از دستشون بر نیومد وواقعیت درست افشا نشد خودم وارد عمل شدم و با توصیه و راهنماییهای دوستان و مشاوره تونستم به حرفش بیارم با کلی ماجرا ولی خلاصه به حرف اومد و ماجرا رو تعریف کرد
اولش یه اشنایی بوده ولی هفته قبل از اینکه بخواد از خونه بره باهاش یه ملاقات دیگه داشته و پسره بهش پیشنهاد داده بیا یک شب با هم باشیم اونوقت دیگه هیچ کی نمی تونه مانع ما بشه ولی خواهر من با حرف قانعش می کنه که من خودم قضیه رو با خانواده خودم و شما مطرح می کنم
هفته بعدش یعنی زمان وقوع باز هم همدیگر رو می بینند باز هم خواهرم شروع می کنه به منطقی گفتن و قانعش کردن این دفعه پسره دست می زاره رو احساساتش و می گه اگه با من نیای خود کشی می کنم و از این حرفا و گولش می زنه
خواهر من هم می گه اگه با تو اومدم خودکشی می کنم و باهاش میرنن تهران و وقتی صبح می رسن تهران می گه که سرم درد می کنه و پسره می ره براش استامینفون می گره اونم یه بسته رو کامل می خوره و حالش بد می شه اولش خوب بوده بعد تاکسی دربست می کنه می برتش مسافرخونه اونجا هم بی در و پسکر می گه برید تاق اونم حالش بد بوده و عقلش هم نمی رسیده درست چی کار کنه فقط به فکر خود کشی بوده خلاصه میبرتش دکتر ولی دکتره ازش نمی پرسه چته مشکلت چیه فقط معاینه می کنه و دو تا سوزن می نویسه اونم روش نمی شده بگه منو با خودش اورده دوباره برش می گردونه تو مسافرخونه و تلفن و هر چی بوده ازش می گیره این چند روزه هم همش گریه می کرده که بزار من برم نزار بدتر از این بشه و اینا پپسره هم می گفته اگه با هم باشیم خانواده ها رضایت می دن که با هم ازدواج کنیم خلاصه سه چهار روز می گذره خواهرم که دیگه روش نمی شده به خونه زنگ بزنه و چیزی بگه مجبور پیش اون مونده بوده و ففقط به خود کشی فکر می کرده نه به چیز دیگه خلاصه تا روز قبل از برگشتن پسره صبح حرفای هر روز رو تکرار می کنه و این دفعه میاد که کار نکبش رو انجام بده دوباره اون گریه می کنه و به التماس می افته ولی اون دیگه حالیش نیوده و به زور کار کثیفش رو می کنه و بعدش هم می گه بلند شو بریم خونه بعدم می برتش تو شهر خودشون بعدم به مادرش زنگ می زنه و مادرش میاد می گه اطلاعات دنبالتونه و برو خونتون بعدم می زارتش تو اتوبوس که بیا خونه بعدم به ما زنگ می زنه که برید دنبالش بعدم که بابام اینا اوردنش خونه روز اول کاریش نداشتن روز بعد دیگه از بس تو این چند روز عقده کرده بودن عقدشون رو سر اون خالی می کنن ولی خوب خدا رو شکر الان با کمک شما همه حرفا رو گفت ولی با یه بازپرس که هم خدمتی خودم بوده مشورت کردم می گه که صد در صد دو طرف مقصر هستند و هیچ کاریش نمی شه کرد بهتره ابرو برات مهمه نزارید وضع رو کسی بفهمه یا باید با هم عروسی کنند که این گزینه محال هستش
در ضمن اینده رو پیش روش گذاشتیم تقریبا فهمیده که اگه با اون باشه چه اینده ای در انتظارش هست حالا نمی دونم داره تظاهر می کنه یا واقعیت هست این رو می خوام از شما بپرسم
و اینکه باید با پسره چی کار کرد که قصر در نره و فکر نکنه که ما پخمه هستیم و به فکر دوباره ارتباط با خواهرم نباشه و چی کار با خواهرم کنیم که به فکر اون نیفته
و نظر شما درباره شکایت چیه و عواقب اون
برای اینکه این مشکل دیگه یش نیاد باید چه کرد ؟
این چند روز هم همش دنبال مشاوره و این حرفا بودیم با وکلی و این چزا وقت نشد ببریمش مشاوره ولی حتما در دستور کار هست معاینه پزشکی هم داره انجا می شه تا جواب بدن و موضوع پیگیری بشه
بازم تشکر می کنم از اعضای واقعا صمیمی و خوب که مشکل من رو مشکل خودشون دونیتند و همکاری کردند ان شا الله با کمک و مشاوره شما دوستان بتونیم به روزای خوب قبلا برش گردونیم








علاقه مندی ها (Bookmarks)