تو را با اشك خون از ديده بيرون راندم آخر هم
كه تا در جام قلب ديگري ريزي شراب آرزوها را
به زلف ديگري آويزي آن گلهاي صحرا را
مگو با من ، مگو ديگر، مگو از هستي و مستي
من آن خودرو گياه وحشي صحراي اندوهم
كه گلهاي نگاه و خنده هايم رنگ غم دارد
مرا ازسينه بيرون كن .
ببر از خاطر آشفته نامم را
بزن بر سنگ جانم را
مرا بشكن ، مرا بشكن
تو با درد آشنا بودي
ولي اي مهربان من
بگو آخر كه از اول كجا بودي؟
كنون كز من يه جا مشت پري در آشيان مانده ...
و آهي زير سقف آسمان مانده ...
بيا آتش بزن اين بال و پرها را
رها كن اين دل غمگين وتنها را
تو را راندم
كه دست ديگري بنيان كند روزي بناي عشق واميدت
شود اميد جاويدت
تو را راندم
ولي هرگز مگو با من
كه اصلا معني عشق و محبت را نميدانم
كه در چشمان تو نقش غم و دردت نميخوانم
تو را راندم
ولي آن لحظه گويي آسمان ميمرد
جهان تاريك ميشد ، كهكشان ميمرد
درون سينه ام دل ناله ميزد:
باز كن از پاي زنجيرم ، كه بگريزم
به دامانش بياويزم
به او با اشك خون گويم مرو
من بي تو مي ميرم
ولي من در ميان هاي هاي گريه خنديدم
كه تو هرگز نداني
بي تو يك تك شاخه عريان پاييزم
دگر از غصه لبريزم
در اين دنيا بمان بي من
براي ديگري سر كن نواي عشق و مستي را
بخوان در گوش جان ديگري آواي هستي را
تو اي تنها اميدم
بي من از آن كوچه ها بگزر
مرا يكدم به ياد آور
بياد آور كه مي گفتم : «بيا اميد جان من»
بيا تن را ز قيد آرزوهايش رها سازيم
بيا ميعاد خود را بر جهان ديگر اندازيم
بياد آور كه اكنون بي تو خاموشم
ز خاطر ها فراموشم
و يك تك لاله ي وحشي
به جاي لاله بر گور دل من روشنست اكنون
علاقه مندی ها (Bookmarks)