مطالب بالا رو خوندم با اینکه برای حدودا یکسال پیشه ولی به حد کافی روشن و کامل هست.
بنده حدود یکساله که با یه خانم مطلقه دوست هستم و قرار گذاشتیم همدیگه رو بشناسیم برای ازدواج.
سابقه آشنایی ما بر میگرده به زمان دانشگاه تقریبا 8 سال پیش
بعد از اتمام دانشگاه من قصد داشتم به ایشون پیشنهاد ازدواج بدم ولی بطور کاملا ناگهانی ایشون ازدواج کرد و منم مدتی دچار افسردگی خفیف شدم که درمان شد.
دلیل طلاق ایشون بعد از 1.5 سال ازدواج، ارتباط همسرش با زنان مشکل دار بوده، حتی وقتی خونه نبوده همسرش اونها رو به خونه میاورده و بعد از لو رفتن موضوع که ازش بطور مخفیانه فیلم گرفته شده! به راحتی با یکی از همونها که اتفاقا اون هم مطلقه بوده و 5 فرزند داره، ازدواج کرده و الان زندگی میکنند.
دوستم دلیل ازدواج رو اینطور عنوان کرده که چون خانواده ی سرشناسی بودن، با اصرار والدین به ازدواج راضی شده، اما همین خانواده سرشناس بعد از اتفاقی که افتاده خودشون رو کنار کشیدن و حاضر به مداخله نشدن.
حالا بعد از این مدت ما تصمیم به ازدواج گرفتیم و من این موضوع رو به پدرو ومادرم گفتم، اما با واکنش غیر منتظره ی اونها روبرو شدم بطوریکه حاضر نیستن به حرف من گوش کنن و فقط داد و فریاد میزنن!
صفتهایی مثل هرجایی و ... برای دوستم بکار بردن و تهدید میکنن اگه ولش نکنم میرن آبروی پدرشو میبرن.
والدین من نسبت به من سن زیادی دارن حدود 40 سال تفاوت سنی.
حالا سوالم اینه چطور میتونم با والدینم ارتباط برقرار کنم؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)