به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 61

Hybrid View

  1. #1
    مدیران انجمن

    آخرین بازدید
    جمعه 30 خرداد 04 [ 16:15]
    تاریخ عضویت
    1388-7-01
    محل سکونت
    همین حوالی
    نوشته ها
    2,584
    امتیاز
    67,964
    سطح
    100
    Points: 67,964, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 97.0%
    دستاوردها:
    VeteranSocialRecommendation Second ClassTagger First Class50000 Experience Points
    تشکرها
    13,216

    تشکرشده 14,131 در 2,566 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    309
    Array

    RE: چرا بی اعتماد شدیم و ادامه زندگی ناممکن به نظر می رسد

    گفتار نیک عزیز
    ایا شما تمیل داری شوهرت مانند رفتارها و طرز تفکر خانواده ات باشد؟
    شما دو نفر در دو خانواده مجزا بزرگ شده اید این تصور غلط است که همانند شما فکر کنند یا شما همانند او فکر کنید
    من احساس می کنم خیلی یاس و ناامیدی در وجودت موج میزنه ولی سعی در شاد و با نشاط نشان دادن خودت هستی
    چه اشکالی داری از غصه هایت بگی تا خالی بشی
    من پرسیدم ایا می خواهی شوهرت را به زندگی برگردانی نه اینکه شما او را بیرون کرده اید و قصد بازگرداندن ایشان را داری
    نمی دونم اصلا دلت می خواد زندگیت با این آقا ادامه پیدا کنه یانه
    چند وقت هست این آقا رفته؟
    چقدر اختلاف سن داری؟
    فکر می کنی اگر ثروت و مالی نداشتی با این آقا ازدواج می کردی یا نه واگر ازدواج می کردی ایا در این قضیه رهایش می کردی و یا در کنارش می ماندی؟
    چه مدت است که ازدواج کرده ای ؟
    من احساس می کنم انچه که در درونت هست با ظاهرت متفاوت هست انطور که دیگران از شما انتظار دارند و در مورد شما قضاوت می کنند با هویت و شخصیت اصلیت خیلی فرق داره و الان دچار یک دوگانگی شده ای؟
    از شوهرت خیلی بد می گویی ؟ چرا ؟ دوستش نداری؟
    نمی توانی ببخشیش؟
    دیدن یک خانم کنار همسرت سخت هست ولی ایا چون توی روز 5 ختم پدرت بوده سخت ترش کرده؟
    به فرض شوهرت این خانم را در اغوش داشته و می بوسیده ؟
    واکنش شما به شدت مقابله می کنی بعد از بدست آوردن ارامشت با عذرخواهی او و قبول خودت که دیگ خطایش را تکرار نمی کند به او یک فرصت دیگه میدهی
    ویا
    شما صبر کرده سکوت کرده پرخاش کرده و در نهایت به هیچ وجه حاضر به بخشیدن او نیستی و قصد به جدایی داری؟
    کدامیک درست هست؟چرا؟

  2. کاربر روبرو از پست مفید بالهای صداقت تشکرکرده است .

    بالهای صداقت (پنجشنبه 14 آبان 88)

  3. #2
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    شنبه 23 آبان 88 [ 10:52]
    تاریخ عضویت
    1388-7-29
    نوشته ها
    159
    امتیاز
    4,027
    سطح
    40
    Points: 4,027, Level: 40
    Level completed: 39%, Points required for next Level: 123
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکرها
    395

    تشکرشده 400 در 127 پست

    Rep Power
    33
    Array

    RE: چرا بی اعتماد شدیم و ادامه زندگی ناممکن به نظر می رسد

    نقل قول نوشته اصلی توسط بالهای صداقت
    گفتار نیک عزیز
    ایا شما تمیل داری شوهرت مانند رفتارها و طرز تفکر خانواده ات باشد؟

    نه عزیزم من خودم هم فاصله زیادی با خانواده ام دارم . یک بعد شخصیت من والدم است اما بالغم خیلی به آنها نزدیک نیست .

    شما دو نفر در دو خانواده مجزا بزرگ شده اید این تصور غلط است که همانند شما فکر کنند یا شما همانند او فکر کنید

    من چنین توقعی حتی از بچه ی خودم ندارم که مثل من فکر کند چه رسد به اینکه همسرم مثل من فکر کند.


    من احساس می کنم خیلی یاس و ناامیدی در وجودت موج میزنه ولی سعی در شاد و با نشاط نشان دادن خودت هستی

    تصمیم ندارم با عدم تظاهر حال خودم را بدتر کنم این هم روشی است برای گذر از بحران. به خودم می گویم حالم خوب است و خیلی خوشبختم قطعا خوبی و خوشحالی به سراغم میآید .:D


    چه اشکالی داری از غصه هایت بگی تا خالی بشی


    اشکالی ندارد . همین حد که گفتم برای خالی شدنم کفایت می کند. من به غیر از خودم عادت به گفتن ندارم . معمولا برای حرف زدن اولین فاکتورم شناخت و اعتماد است . پس تا همین حد از شناخت و اعتماد با توجه به روحیه زیاد هم گفته ام .


    من پرسیدم ایا می خواهی شوهرت را به زندگی برگردانی نه اینکه شما او را بیرون کرده اید و قصد بازگرداندن ایشان را داری

    عزیزم برگشتی که توام با تکرار باشد هم برای من هم برای او به یک تکرار تهوع آور تبدیل شده . نه چنین برگشتی دلم نمی خواهد . اما برگشتی که با یک تحولات اساسی رو به رو باشد حتما و قطعا . هیچ کس دلش نمی خواهد احساس شکست را تجربه کند .


    نمی دونم اصلا دلت می خواد زندگیت با این آقا ادامه پیدا کنه یانه

    جواب این سئوال پاسخ سئوال بالاست


    چند وقت هست این آقا رفته؟

    به واقع دقیق نمی دانم . شاید ده روز .


    چقدر اختلاف سن داری؟


    10 سال


    فکر می کنی اگر ثروت و مالی نداشتی با این آقا ازدواج می کردی یا نه واگر ازدواج می کردی ایا در این قضیه رهایش می کردی و یا در کنارش می ماندی؟

    من به علت داشتن و یا نداشتن زن این آقا نشدم و از روز اول به من گفته بود که چیزی ندارد . اما از اینکه کسی از من سو استفاده مالی بکند خوشحال نمی شوم و متاسفانه این احساسی است که به تکرار بر مبنای عملکرد همسرم تجربه کرده ام.


    چه مدت است که ازدواج کرده ای ؟

    5 سال


    من احساس می کنم انچه که در درونت هست با ظاهرت متفاوت هست انطور که دیگران از شما انتظار دارند و در مورد شما قضاوت می کنند با هویت و شخصیت اصلیت خیلی فرق داره و الان دچار یک دوگانگی شده ای؟

    مسئله این است که من خیلی آدم پرتوانی نیستم و همه مرا خیلی پرتوان می دانند و شکست امروز من را نه خودم باور کرده ام و نه دیگران .

    احساس دوگانگی ؟! نمی دانم باید عمیق تر رو ی این کلمه فکر کنم .



    از شوهرت خیلی بد می گویی ؟ چرا ؟ دوستش نداری؟

    از دستش به اندازه ی همه ی عمرم عصبانی هستم و دلگیر . از وی توقع خیلی چیزها را نداشتم و حق خودم نمی دانستم که با من چنین برخوردهایی بشود ولی شد .
    امروز حتی نمی دانم خودم را دوست دارم یا نه



    نمی توانی ببخشیش؟

    نمی دانم شاید با کمک پزشک و... بتوانم اما یک مسئله هست و آن عدم تکرار آنچه که در گذشته اتفاق افتاده و....

    دیدن یک خانم کنار همسرت سخت هست ولی ایا چون توی روز 5 ختم پدرت بوده سخت ترش کرده؟

    بله . خیلی ،خیلی ،خیلی



    به فرض شوهرت این خانم را در اغوش داشته و می بوسیده ؟
    واکنش شما به شدت مقابله می کنی بعد از بدست آوردن ارامشت با عذرخواهی او و قبول خودت که دیگ خطایش را تکرار نمی کند به او یک فرصت دیگه میدهی
    ویا
    شما صبر کرده سکوت کرده پرخاش کرده و در نهایت به هیچ وجه حاضر به بخشیدن او نیستی و قصد به جدایی داری؟

    کدامیک درست هست؟چرا؟

    گزینه یک درست است . در این حد هم حق من نبود . او خیلی حسهای بد را در مسیر و راه زندگی بر من تحمیل کرد و این یکی بیش از توان من بود و هزار و یک دلیل برای این مسئله وجود داشت که نباید این اتفاق می افتاد .

    می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند
    عاشق شدم ، گفتند دروغ است
    گریستم ، گفتند بهانه است
    خندیدم ، گفتند دیوانه است
    دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم
    ( دکتر علی شریعتی )


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. بی اعتمادی به شوهر
    توسط sayeh_m در انجمن درگیری و اختلاف زن و شوهر
    پاسخ ها: 11
    آخرين نوشته: سه شنبه 30 آبان 91, 11:47
  2. چه طور دوباره اعتماد کنم؟
    توسط a.a در انجمن تعدد زوجات، چند همسری، صیغه موقت
    پاسخ ها: 9
    آخرين نوشته: یکشنبه 07 آبان 91, 14:43
  3. چگونه به همسرتان اعتماد کنید
    توسط eghlima در انجمن شوهران و زنان از یکدیگر چه انتظاراتی دارند
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: شنبه 31 تیر 91, 13:58
  4. بي اعتمادي و بدبيني نسبت به ديگران (شناخت، اعتماد)
    توسط parse در انجمن سایر سئوالات مربوط به ازدواج
    پاسخ ها: 14
    آخرين نوشته: پنجشنبه 29 مهر 89, 19:16

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 15:27 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.