RE: چرا بی اعتماد شدیم و ادامه زندگی ناممکن به نظر می رسد

نوشته اصلی توسط
بالهای صداقت
گفتار نیک عزیز
ایا شما تمیل داری شوهرت مانند رفتارها و طرز تفکر خانواده ات باشد؟
نه عزیزم من خودم هم فاصله زیادی با خانواده ام دارم . یک بعد شخصیت من والدم است اما بالغم خیلی به آنها نزدیک نیست .
شما دو نفر در دو خانواده مجزا بزرگ شده اید این تصور غلط است که همانند شما فکر کنند یا شما همانند او فکر کنید
من چنین توقعی حتی از بچه ی خودم ندارم که مثل من فکر کند چه رسد به اینکه همسرم مثل من فکر کند.
من احساس می کنم خیلی یاس و ناامیدی در وجودت موج میزنه ولی سعی در شاد و با نشاط نشان دادن خودت هستی
تصمیم ندارم با عدم تظاهر حال خودم را بدتر کنم این هم روشی است برای گذر از بحران. به خودم می گویم حالم خوب است و خیلی خوشبختم قطعا خوبی و خوشحالی به سراغم میآید .:D
چه اشکالی داری از غصه هایت بگی تا خالی بشی
اشکالی ندارد . همین حد که گفتم برای خالی شدنم کفایت می کند. من به غیر از خودم عادت به گفتن ندارم . معمولا برای حرف زدن اولین فاکتورم شناخت و اعتماد است . پس تا همین حد از شناخت و اعتماد با توجه به روحیه زیاد هم گفته ام .
من پرسیدم ایا می خواهی شوهرت را به زندگی برگردانی نه اینکه شما او را بیرون کرده اید و قصد بازگرداندن ایشان را داری
عزیزم برگشتی که توام با تکرار باشد هم برای من هم برای او به یک تکرار تهوع آور تبدیل شده . نه چنین برگشتی دلم نمی خواهد . اما برگشتی که با یک تحولات اساسی رو به رو باشد حتما و قطعا . هیچ کس دلش نمی خواهد احساس شکست را تجربه کند .
نمی دونم اصلا دلت می خواد زندگیت با این آقا ادامه پیدا کنه یانه
جواب این سئوال پاسخ سئوال بالاست
چند وقت هست این آقا رفته؟
به واقع دقیق نمی دانم . شاید ده روز .
چقدر اختلاف سن داری؟
10 سال
فکر می کنی اگر ثروت و مالی نداشتی با این آقا ازدواج می کردی یا نه واگر ازدواج می کردی ایا در این قضیه رهایش می کردی و یا در کنارش می ماندی؟
من به علت داشتن و یا نداشتن زن این آقا نشدم و از روز اول به من گفته بود که چیزی ندارد . اما از اینکه کسی از من سو استفاده مالی بکند خوشحال نمی شوم و متاسفانه این احساسی است که به تکرار بر مبنای عملکرد همسرم تجربه کرده ام.
چه مدت است که ازدواج کرده ای ؟
5 سال
من احساس می کنم انچه که در درونت هست با ظاهرت متفاوت هست انطور که دیگران از شما انتظار دارند و در مورد شما قضاوت می کنند با هویت و شخصیت اصلیت خیلی فرق داره و الان دچار یک دوگانگی شده ای؟
مسئله این است که من خیلی آدم پرتوانی نیستم و همه مرا خیلی پرتوان می دانند و شکست امروز من را نه خودم باور کرده ام و نه دیگران .
احساس دوگانگی ؟! نمی دانم باید عمیق تر رو ی این کلمه فکر کنم .
از شوهرت خیلی بد می گویی ؟ چرا ؟ دوستش نداری؟
از دستش به اندازه ی همه ی عمرم عصبانی هستم و دلگیر . از وی توقع خیلی چیزها را نداشتم و حق خودم نمی دانستم که با من چنین برخوردهایی بشود ولی شد .
امروز حتی نمی دانم خودم را دوست دارم یا نه
نمی توانی ببخشیش؟
نمی دانم شاید با کمک پزشک و... بتوانم اما یک مسئله هست و آن عدم تکرار آنچه که در گذشته اتفاق افتاده و....
دیدن یک خانم کنار همسرت سخت هست ولی ایا چون توی روز 5 ختم پدرت بوده سخت ترش کرده؟
بله . خیلی ،خیلی ،خیلی
به فرض شوهرت این خانم را در اغوش داشته و می بوسیده ؟
واکنش شما به شدت مقابله می کنی بعد از بدست آوردن ارامشت با عذرخواهی او و قبول خودت که دیگ خطایش را تکرار نمی کند به او یک فرصت دیگه میدهی
ویا
شما صبر کرده سکوت کرده پرخاش کرده و در نهایت به هیچ وجه حاضر به بخشیدن او نیستی و قصد به جدایی داری؟
کدامیک درست هست؟چرا؟
گزینه یک درست است . در این حد هم حق من نبود . او خیلی حسهای بد را در مسیر و راه زندگی بر من تحمیل کرد و این یکی بیش از توان من بود و هزار و یک دلیل برای این مسئله وجود داشت که نباید این اتفاق می افتاد .
می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند
عاشق شدم ، گفتند دروغ است
گریستم ، گفتند بهانه است
خندیدم ، گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم
( دکتر علی شریعتی )
علاقه مندی ها (Bookmarks)