نوشته اصلی توسط mamfred
mamfred عزیزم سلام مجدد:
من اگر می خواستم تمام احساست ان زمان را برایتان بگویم که بی شمار است.این روزها بیشتر به یادش هستم و براش بهترین ها رو مدام خواستم چون تولدش هم بود و البته بهش تبریک گفتم...اون هیچ تقصری نداشت زندگی گاهی خلاف انتظار ما پیش می ره و من راضیم به سربلندی و خوشبختی و سلامتیش از ته قلبم...
باور کنیدد منم وقتی این تاپیک رو خوندم اول فکر کردم شما از قول اون می گید ولی یادم افتاد اون پسر بزرگ بود و خواهری نداشت...اگر داشت شاید بهتر احساس منو درک می کرد..
بگذرم..
من تنها خواستم با اون پست خدمتتان بگم که ساپورت روحی خوبی برای به خصوص خانم باشید..من می دونم چه می کشه و یاد خودم و تنهایی اون زمان خودم می افتادم.اینکه هیچ کس حتی من ترس اونو درک نمی کردیم و من مدام پی علت می گشتم که نهایتا هیچ کدومش نبود ..حتی بهش می گفتم که من رو دوست نداشته در حالی که می دونم الانم خیلی خیلی دوستم داره هرچند الان این صحبت من در آستانه شروعم با کس دیگه ..صحیح نیست ولی چه کنم که قسمتی از زندگیم بوده که دوستش داشتم و نمی تونم روش خط بکشم..
منتها mamfred عزیز..من و اون هم خیلی مغرور بودیم..هم خیلی بچه بازی در آوردیم ..و لجبازی کردیم و چون هردومون اشتباه کردیم یعنی نه اون به خانواده اش از ترس گفت و نه من که اون ترسیده ..تا جایی که با اشتباهات من اون واقعا ترسید..
برای همین من بارها خانواده ام را متهم کردم که به من همفکری ندادند و منو اونو تحت فشار گذاشتند در حالیکه پدرم همیشه می گه آخه تو اصلا به من نگفتی چی شد...وقتی گفتی که افتاده بودید رو لجبازی...
برای همین هم هست که من از شما خواستم خوب ساپورتشون کنید که اشتباه نکنند...
من بارها آرزو کردم کاش با یک نفر ..حتی یک نفر حرف زده بودم...برخلاف من اون با چند روانشناس ازدواج صحبت کرده بود ولی من اصلا...البته اون از من عاقلتر بود خیلی زیاد..
و اون بهش گفته بود با این ترس باید صبر کنه ولی من نکردم...
شما تنها کمکشون کنید..درد دل خانم رو گوش بدید ولی ازتون تقاضا دارم اگر فکر می کنید برادرتون ممکنه بعدا راضی به این ازدواج نشه به دختر امیدواری ندید...
خیلی سخته ..من هنوزم می ترسم یاد اون روزها..اون بحث ها..تنهایی ها..اشک هام..پس دادن کادوها..رفتنم زیر سرم ..وهزاران خاطره که هنوزم اشک تو چشمام میاره و همش می ترسم..
فقط می تونم بگم..هیچ کاری نکنید جز اینکه نگذارید اشتباه کنند..نگذارید دوست داشتنشون با غرور خراب بشه..نگذارید دختر خانم احساس بد بی احترامی به خودش و احساسش و خانوادش پیدا کنه..نگذارید مثل من تنها بمونه و اشتباه کنه...
همین..
من ازتون خواهش می کنم تنهاشون نذارید ..کاش منم اون زمان کسی مثل شما رو داشتم..حیف که اون زمان بهترین های زندگیم ایران نبودند و گرنه مطمئنم منم اشتباه نمی کردم.حیف..
ولی حکمت خدا در این بوده و من شاکرم و خوشبختی اون همه آرزومه و هر شب براش دعا می خونم که بهترین و موفق ترین بشه..اونم مطمئنم برای من می کنه...
ولی دور افتادیم و من برخلاف اون که حاضر نیست فعلا ها ازدواج کنه و از ایران رفته..به حکم تقدیر با فرد دیگری باید زندگی کنم که اون هم قابل دوست داشتنه و اون نامزد من با شناختی که از من به خودم داد هرچند از هم دور شدیم ولی زندگی الان منو ساخت..
نذار خاطره برادرتون تو ذهن آن خانم خراب بشه..بذار همیشه خاطرش سبز بمونه و کمکشون کن...
من هر شب براشون دعا می کنم چون حال آن خانم رو خوب می فهمم.خیلی خوب..
موفق باشید..![]()







:

علاقه مندی ها (Bookmarks)