سلام به همه بچه های گل این سایت
قرار نبود توی این تاپیک من درد و دلهای عامیانه ام رو بنویسم
ولی ....
شوهرم روز دوشنبه هفته پیش اومده سر کوچه وبه خونه ای که توش زندگی می کنم نگاه میکرده
نمی دونم شاید یاد گذشته ها بیفته
یاد اون خاطرات خوش زندگی
الان سرحالم خیلی خوبم
امروز سرکارم هم عالی بودم به کارهام سر و سامون میدادم
کم کم باید خونه رو هم از این یکنواختی در بیارم و کارتن ها و وسایل و مرتب کنم
خیلی با انرژی شدم
احساس وابسته بودن به شوهرم رو ندارم خیلی زیاد ارامش بدست آوردم
الان دلم می خواد اونجوری که همش می خواستم زندگی کنم همون شخصیتی سالها می خواستم داشته باشم
چه شوهرم باشه چه نباشه من باید این ثبات رو در خودم ایجاد کنم
نمی خوام تحت هیچ شرایطی این ارامش و ازادی ازم سلب بشه
من یک انسانم یک مادرم و یک همسر و برای هرکدام از این شخصیت ها خواسته ها وظایف و انتظاراتی دارم که باید به اونها برسم
مهم فقط این نیست که در کنار شوهرم باشم
مهم این هست که در هر زمانی و در هرجای زندگی من احساس رضایت داشته باشم
از راهنمایی ها و همدردی هاتون ممنون باز هم مرا یاری کنید











علاقه مندی ها (Bookmarks)