سلام
آقای آرمان چقدر قشنگ حرف دلتون رو میگید
خوشبحالتون که بلدید احساسات پاکتون رو تا این حد زیبا بیان کنید و راحت بشید.
من جواب سوالات شما رو میدم :
سؤالم اينه: "آخرين باري كه بدون هيچ تصميم از پيش تعيين شده و بدون هيچ و قيد و بندي از ته دلتون (يا به قول يكي از بچه محلها، از تهِ اعماقتون!) خنديديد كي بوده؟
و يا با "كي" خنديديد؟ يعني در اون زمان چي شد كه بيمحابا و بدون هيچ دغدغهاي، (به دليلي و يا حتي بدون هيچ دليلي)، مثل يه كودك خنديديد...
حالا دو تا سؤال ديگه! بازم بالاغيرتاً بگين آخرين باري كه از ته دلتون گريه كردين كي بوده؟ براي كي و يا چي اين طور گريه ميكردين؟ گريهاي كه هر كي شما رو ميديد و صداتونو ميشنيد، جيگرش ميسوخت و بياختيار با شما همدردي ميكرد (اگر چه شما اون قدر تو حال خودتون بودين كه اطرافيانتونو نميديدين).
پریشب بود با خواهر کوچیکترم .میخواستیم بخوابیم که یک دفعه افتادم یاد ماجرایی که محل کارم اتفاق افتاده بود و فوق العاده خنده دار بود به نظرم. وقتی برای خواهرم تعریف کردم هر دوتامون به قدری از ته دل خندیدیم که داشتیم روده بر میشدیم .اون خنده جزء معدود خنده های من بود که بقیه دیدند و تعجب میکردند ! خنده های من معمولا" فقط یه لبخنده اما اون شب خنده هام عجیب بود طوری که خودمم داشتم تعجب میکردم که : من چم شده امشب ؟
آخرین باری هم که گریه کردم حدود 4 شب پیش وقت نماز بود یعنی دو شب قبل از خنده هام !
برای کسی که هیچ نسبتی باهاش ندارم اما... نگرانش بودم ، دوست دارم عاقبت بخیر بشه و راه راست رو بره اما خودش کوتاهی میکنه و به راهنمایی های من گوش نمیده .همین الانم که یادم اومد گریه ام گرفت . واقعا" از ته دلم براش گریه کردم و از خدا خواستم بهش کمک کنه .








پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)