وقتی میشینم باهاش صحبت کنم کاملا جبهه میگیره و به بهانه های الکی منو متهم میکنه و تبدیل به یه بحث جدی میشه یه قولایی میده که تغییر کنه ولی تو این 3 سال اصلا عمل نکرده
همش میگه تو با مادر و خواهر و .. خودت اینطوری رفتار میکنی ولی با مادر من نه واقعا مادرش خیلی دل منو شکسته من چه جوری میتونم مثل مادر خودم دوسش داشته باشم من خیلی سعی کردم شوهرم هم میدونه ولی ... همش منو مقصر میدونه با تمام کارهایی که براش میکنم تمام حقوقمو بهش میدم و اون یه مقدار خیلی کمی فقط واسه کرایه ماشین بهم میده هیجا نمیتونم تنها برم هر کاری هر چیزی که لازم داشته باشم باید با اجازه و تایید اون باشه حالا بماند خیلی از چیزایی که دوست دارم بخرم دعوا راه میندازه که لازم نیست از خیلی از خواسته هام باید بگذرم و در حد نیاز بخرم در مورد روابط زناشوییمون هم اون راضیه ولی من نه زیاد تو همه چیز اون فقط به فکر خودشه با اینهمه برای من دلی نمیمونه که بخوام محبت کنم اصلا هیچ انگیزه ایی ندارم اوایل سعی کردم با محبت رامش کنم ولی برمیگرده میگه فکر نکن با این کارا من خر میشم مثلا میخوایی از این طریق سوار من بشی و حرف خودت باشه کلا آدم بدبینی در مورد همه حتی غریبه تو خیابون قضاوت میکنه در ضمن تو حرفاش از کلمه های زشتی و خیلی بدی استفاده میکنه که واقعا اعصابمو بهم میریزه








علاقه مندی ها (Bookmarks)