جواد چشمان نافذت را می دیدم و علیرغم لبخند لبانت، سوز نگاهت برایم همیشه یک معما بود.
نمی دانستم تو چه چیزهایی در قلبت داری، که چنین محزونت کرده است. اما لبخند را رها نمی کنی.
اما آن حادثه تلخ، ناخواسته مرا با نمونه سوزهای درونی ات آشنا کرد.
وای که این روزها چقدر جگرم می سوزد.
خدایا این دلم را چگونه آرام سازم... پس از 20 سال....
جواد تو چگونه همه اینها را درون خود داشتی و اینقدر صبورانه لبخند می زدی...
و هیچ وقت این رنجت بیشتر از ته چشمانت بالا نمی آمدند. و لبخندهایت هیچ وقت فرصت ابراز وجود به این رنجها نمی دادند.
این روزها دوبار از خود بیخود می شوم.
20 سال می گذرد.... از آن غرقابه خون، از آن رنج بی پایان ، از آن شرمساری انسان
از آن درد بی درمان.
به که بگویم!
جواد من تحمل تو را ندارم! کمکم کن.
نمی دانم تو چگونه این همه چیز را در درونت پنهان می کردی.
تو رو خدا اجازه بده که بنالم. بگذار بگویم....
هنوز پس از 20 سال می سوزم.
هنوز حلبچه را فراموش نکرده ام. حلبچه. حلبچه شهر مردگان، شهری که با هر غنچه بهاری، غنچه کودکی پرپر شده داشت.
ای خدا، مگر چقدر توان به یک انسان داده ای... که اینهمه تحمل کند!
وای که چه سخت امانتی بر دوشمان نهادی....
چه روزی بود 25 اسفند 1366
ای کاش هرگز آن روز را زندگی نکرده بودم.
ای کاش نبودم و آنروز را ندیده بودم.
آیا شما هرگز جان کندن یک کبوتر نیمه جان را دیده اید؟
آیا شما جان کندن یک نوزاد چند روزه را دیده اید؟
آیا شما جان کندن نوزاد را در آغوش مادر نیمه جانش را دیده اید؟
چه می دانی که چه می گویم. ، به خدا هرگز هیچ عکس و فیلم و ....، نمی توانند واقعیات را نشان دهند.
آیا شما یک خانواده هراسناکی که همه یکدیگر را در آغوش گرفته باشند و در همان لحظه جان داده باشند را در پیش چشمان خود دیده اید؟
نوزادی که گویا وقت نکرده سینه مادر را رها کنه؟!
مادری که با چشمان مضطراب و باز خود به نوزادش جان داده است؟!
کودکانی که هنوز حلقه بازیشان مشخص است، ولی به یکباره قبض روح شده اند...
حلبچه را باید می بودید و می دیدید. تا برای همه عمر آتش جگرتان خاموش نشود.
نمیدانم از کجای شهر به کدام طرف شهر به حرکت در آمدیم.... که ای کاش هرگز چنین نکرده بودیم!!!
بوی مواد شیمیایی هنوز هم به مشام می رسید!
گویی عذابی آن شهر را به یکباره در بر گرفته است!
گله های گاو و گوسفند ، که شکمهایشان باد کرده بود و تلف شده بودند در آن دشت سرسبز منطقه ریخته بودند.
مرد کارگر ، کاسب و نانوا، زن و بچه .... همه و همه آنجا قبض جان شده بودند.
مغازه ها هنوز باز بودند، ولی صاحبان آنها جان داده بودند و در جای خویش فرو افتاده بودند.
پاهایم سست بود.... مغزم تهی شده بود.... خودم را حس نمی کردم....
چشمهایم را باور نداشتم....
خدا خدا می کردم که زودتر از این خواب هولناک بیدار شوم....
ولی اگر کابوس بود، چه کابوس طول کشنده ای، هنوز هم پس از 20 سال آرزو دارم که همه اینها خوابی باشد و به یکباره ازخواب بیدار شوم.
مگر ممکن است، چند هزار جسد را به چشم خود ببینی، آنهم جسدهای تازه، آنهم جسدهای کودکان و زنان و مردانی که ناباورانه در خاک فرو افتاده اند...
گویا باور نداشتند....
آنها در موقعیت های طبیعی خود ، جان داده بودند.
درون اتاق ها، خانه ها، کوچه ها ، مغازه ها.....
واقعا چه سخت جان بودم من که جانم به لبم آمد، اما جان ندادم، آن هم با دیدن آن کودکان معصومی که صورتشان دیگر سیاه شده بود...
این کودکان باور نداشتند، که این چنین جهان با این همه تبلیغ صلح و سبز بودن، آنها را قلع و قمع کند.
جهانی که نگران ماهی های دریایند.
جهانی که نگران لایه اوزن هستند
جهانی که نگران پوشش گیاهی فلان منطقه هستند.
....
پس کجابودند که مانع کشتارتان شوند، ای کودکان معصومم!!!!
آنهم به گناهی ناکرده!!!
و در یک لحظه غیر منتظره.!!
نوزاد خفته در حلبچه ، اگر چه صدای خر خر نفس کشیدنت در گلویت ماند. و ناله ات را نشنیدن، اما 20 ساله است که صدای ناله ات در فضای ذهنم طنین انداز است.
مادر مهربانت را که دو دستش را حاشیه صورتت کرده بود و خودش جان داده بود، هنوزم در نظر دارم. و هیچ وقت قیافه اش از پیش رویم محو نمی شود.
ای مرگم باد، که هیچ کاری نتوانستم بکنم.
کیست که این مظلومیت را به جهان بنمایاند.
کیست که دفاع کند از آن صداهای خنده ای که در گلو خفه شده بود. و قهقه کودکانه اتان که آماج کین قرار گرفته بود.
جواد تو می دانستی!
پس چرا دم بر نمی آوردی!
تو چگونه پاره پاره وجودت را التیام می بخشیدی!
تو که طبع ظریفت تحمل حتی یک قطره اشک کودکی را نداشت! پس چگونه تحمل می کنی!
وای که تو چه کشیدی و من نفهمیدم!
خدایا آیا من ضعیفم...؟! آیا می توان این رنج انسانی را فراموش کرد؟!
حلبچه هنوزم در خواب و بیدار منی!!!!
حلبچه خون فرزندانت هنوزهم شبهای عیدم را رنگین می کند.
حلبچه، هنوزم لبخند کودکان، مرا یاد نفسهای در گلو مانده کودکانت می اندازد.
حلبچه خنده گرفته شده از لبان کودکانت هنوزم ، خنده هایم را بی رمق می کند.
حلبچه ، حلبچه ، حلبچه....
جواد کمکم کن!
دوباره نزدیک عید شد، و به 25 اسفند نزدیک شدیم و این تداعی آزارنده رهایم نمی کنه....
جواد جان!
تویی که با این دردها آشنایی...
تویی که انسان بودن را به این دردها می دانی.
تو هستی که برای اینکه چند صباحی لذت ببریم ، توصیه به فراموش جان دادگان حلبچه نمی کنی.
جواد، خیلی ممنون که دعوتم کردی.
بازهم وقتی آمدم برایت درد دل می کنم. تو صبورترین جوادی هستی که می شناسم.
جواد، سال تحویل هم دعوتم کردی بیام خونت....
اما، بی وفا باید راهم بدهی... خسیس بازی رو بزار کنار، تا کی می خواهی همون در خونه ازم پذیرایی کنی....
جواد ، میدونی چقدر دلم برات تنگ شده...؟!







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)