فرشته مهربان طرح اولیه یک داستان را در ذهنم جرقه زد او نوشته است
ون روز هوا گرم بود ، گویی آفتاب هم می خواست در کلافه کردن من سهمی داشته باشه ، باعجله ای که داشتم ، گرما برام طاقت فرسا می شد ، اما باید می رفتم ، نباید دیر می کردم ،خدای من ، باید به موقع می رسیدم .
و من در ادامه نوشتم :
بعد از سال ها برگشته بود و حالا یه قرار و باز هم دوباره دیدنش... ، در راه خاطره آخرین دیدارمان را در فرودگاه با خودم مرور می کردم ، آه ...چقدر راه دور است و گرما کشنده .
هنوز یادم هست ، دقیقا ۲۰ سال پیش بود ، وقتی در فرودگاه مهر آباد از دور بدرقه اش می کردم ، او در حلقه فامیل و اقوامی که برای راهی کردنش آمده بودند می درخشید ، مرحوم پدرش ، سید آقا ، که مخالف وصلت ما بود ، تسبیح بدست ایستاده بود و با دائی محسن که طرح به خارج فرستادنش را ریخته بود گرم صبحت بودند به کمانم از نقشه ای که برای جدایی ما کشیده بودند ، حرف می زدند ، اما او مدام با نگاه دنبال من می گشت ، و خیلی زود منو پشت ستونی از شانه های آدم ها ، پیدا کرد ، خندید ، اما من حتی به زور هم نمی تونستم تبسم کنم ، با اشاره ای که زد ، دنبالش رفتم ، جلوی دستشویی زنانه متوقف شدم ، نمی دانستم چه باید بکنم ، که ناگهان روبروم سبز شد از دستشویی آمد بیرون و پیچیدی لای جمعیت و به سرعت رفت طبقه بالا ، رستوران فرودگاه ، من هم پشت سرش ، آن لحظه یک آن فکر کردم اگر او را دیگر هرگز نبینم حتما خواهم مرد ، اما حالا بعد از ۲۰ سال هنوز زنده ام ، و حالا باز هم یک قرار دیدن ...
وقتی رفت ، دلم خوش بود که عمر این دوری کوتاه است ، و من باز هم با او خواهم بود هر چند در غربت ، همه چیز طبق برنامه پیش می رفت ، پذیرش ، ویزا … ، اما یک روز صبح با صدای ضجه مادر و زن برادرم،از خواب بیدار شدم ، از آن روزما هم ، در زمره خانواده های شهدا قرار گرفتیم ، در ست یک ماه قبل از پذیرش قطعنامه ۵۹۸ که پایان جنگ هشت ساله بود، برادرم شهید شد، و مهناز با بچه ای که در شکم داشت ، بیوه ماند .
یک روز بعد از سالگرد شهادت برادرم ، درست وقتی که هدیه دختر برادرم را به اتفاق مهناز از دکتر به خانه آورده بودیم ، در حلقه بزرگان خانواده گرفتار شدم ، مهناز جوان بود و مادر تنها یادگار برادرم که حکم پدری برایم داشت ، خان عمو می گفت ، آدم با غیرت ، ناموس برادرش را به دست دیگری نمی دهد ، مادرم با التماس می خواست از هدیه ، نوه ی دلبندش ، هرگزجدا نشود ، و مهناز هم که راه به جایی نداشت ، تسلیم بود ، چون در یکی از حملات عراقی ها به خرمشهر ، همه خانواده اش را از دست داده بود . و حالا باز هم او عروس خانواده ما است ، عروسی با ۱۲سال اختلاف سن که از داماد بزرکتر است.
نزدیک شدم ...بلا خره به میعادگاه رسیدم ...، رسیدم جلوی همون کافی شاپ ، همون جایی که وقتی از مدرسه فرار می کردومی رفتیم اونجا ، اما حالا جای کافی شاپ یک طباخی زدند ، نکنه گم کرده باشه ، تو این 20 سال همه چیز عوض شده ، یادش بخیر اون وقت ها اگه یک روز همدیگر را نمی دیدیم ، کلافه بودیم ، مثل آلان که کلافه ام ، باز من می تو نستم از خونه بیام بیرون ، اما او وقتی به خونه می رسید ، حبس بود تا فردا که باز برگرده به مدرسه ، حالا او آزاد است و من حبس شده در چنبره زندگی نا خواسته . چرا دیر کرد نکنه نیاد







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)