دخترم طاهره به درستی می گویی که :
چاره ی غمها ، ناچیز شمردن آنهاست. رنجهایی که علیرغم ظاهر بزرگ و پر مساله ، کوچک و ناپایدارند . آنقدر که می توان با کمی تامل آنها را با آرامشی سراسر درونی معاوضه کرد ... به اعتقاد من قدرت انسان بیش از هر غم و درد و رنجی ست . فقط باید این را باور کرد.[b]
اما ای عزیز برای شمایی که هنوز در اول راه هستید جز همین نسخه دارویی نیست دوای درد ما را بجوئید که :
این روز ها در یک خواب زمستانی فلسفی فرو رفته ام حالا دیگر از جنس تنهایی شدم .
هرگزچشم براه بهشتی در پایان گذرگاه عمر نبودم و نیستم که هر جا می روم آسمان بالای سرم را هم با خود برده ام ، چشمه را که یافتم حرف زدن را فراموش کردم و به لکنت افتادم و این همه جهنمی است که پیش رو دارم ، من سزوار این تقدیرم ؟
بیخود و ناخواسته عضو پیوسته اندوهم ، و مدام پشت چراغ قرمزلحظه های از دست رفته ، عمر پر پر شده را بر باد می دهم ، دریغ ازطعم خوش حتی آرزوی محال ، نا امیدی سهم من ازبودن تکراری است .
از دل جا مانده ام ، این زندگی مرا از جا در می برد ، کاش می شد که سر به صحرا می گذاشتم و با گلو یی که تاب فوران صدا را هم ندارد بلند بلند می خواندم ،
در این صحرا مرا گرما گرفته
غم عالم مرا تنها گرفته







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)