با سلام
ضمن تشكر از محبت شما از بابت راهنمايي بسيار دلسوزانه اي كه نسبت به من داشتيد : پدرم سال 72 در اثر سانحه تصادف و برادر كوچكم در سال 87 براث سكته قلبي به رحمت ايزدي پيوستند
باور بفرماييد راهكارهاي مختلفي را جهت همراهي همسرم دنبال كردم ولي بي نتيجه بود بالاخره مرد هم براي خودش يك شخصيتي دروني داره و نميخواد اون بيش از حد لگد مال بشه من نميگم در زندگيم مرتكب اشتباه نشدم چرا شدم منباب مثال دروغ مصلحتي گفتم به خاطر نزديكتر شدن خانوادم به همسرم كه قطعا نا خواسته بوده مثلا همين يكي دوشب پيش جهت برگزاري نامزدي بچه خواهرم با هزار انا انزلناه و هزار غر و لند همسرم را راضي كردم به خانه آنها بريم چشمتون روز بد نبينه اول از آن زماني كه رفتيم اخم كرده بود و نشسته بود بعد هم كه برگشتيم مجادله شروع شد كه چرا مادرت پشت به من كرده بود چرا خواهرات به من كم محلي كردند و........ و بعد هم تا 24 ساعت با من ارتباط كلامي برقرار نكرد و اين بچه هاي بنده خدا ي من از فرت نارحتي به خودشون ميپيچيدند
باور كنيد يك روز از اين 15 سال زندگيم با همسرم رابطه خوبي داشتيم در خونه بگو بخند من مادرم را رفتم به خونم بيارم كه در شاديم شريك باشه به محض ورود به خونم اخمهاي همسرم به هم فرو رفته و من با گوشه چشم به اون گفتم نارحتش نكن آون هم لطف كرده با من همكاري كرد بعد مادرم بهم گفت موقعي كه ديدم اينقدر خوشحاليد مثل اينكه دنيا را به من داده بودند ببنيد طرز فكر مادر من اين است
عرض خواهي ميكنم از محضرتون








علاقه مندی ها (Bookmarks)