سلام kimiakhaton جان
من 24 سالمه كارداني معماري سربازي رفتم ولي بيكار
دختره20 سالشه دانشجو
ما تقريبا يه 8 سالي ميشه كه باهميم يعني همديگرو ميخوايم
تا اينكه تصميم گرفتيم اين خواستنو به خانواده ها اعلام كنيم
من كه اعلام كردم نميدونيد چه بدبختي تو خونه بوجود اومد خانوادم تا تونستن به دختره توهين كردن مادرم ميگه من دختري واست نميگيرم كه باهات دوست شده باشه ميگه اين با تو دوسته مطمئن باش با كساي ديگم هست يا ميتونه باشه تازه ما همسايه هستيم تويه يه كوچه خلاصه تا دلتون بخواد تو رو خانوادم وايسادم بابامم گفت اگه اونو ميخواي بايد رو پا خودت وايسي ما كمكت نميكنيم و ديگه پسر ما نيستي........
دختره هم به خانوادش گفت بنده خدا خانواده اون به جز باباش كه نميدونه با اين موضوع كنار اومدن مادرش ميگه خوب ميخواتت بياد جلو روت نشون بذاره
خلاصه گير كردم بدجور خانوادم دخترو خانوادشو قبول ندارن خانواده اونم گير دادن كه هرچه زودتر برم جلو دختره هم عصبي شده قاطي كرده ميگم بهش بهم يه فرصت بده تا وضعمو عوض كنم اون ميگه نميتونم مثل تو كه بخاطر من تورو خانوادت وايسادي منم كاري كنم كه حتي اخم به چشم خانوادم بيارم ميگه از هم جدابشيم با اين وضع با اين حالي كه من حتي حاضر شدم بخاطرش پا رو خانوادم بذارم
حالا درمونده شدم ديگه نميتونم كاري بكنم دارم رواني ميشم از اين ور از خانوادم گذشتم اون از اونور از من داره ساده ميگذره مني كه بخاطرش زندگيمو فدا كردم
راهنماييم كنيد اين بنده خداراو
متشكرم