11_يك بيت شعر بگو
از او بالا کفتر میایه
یک دانه دختر میایه!
این شعر البته بسیار غنی بیده و جای بسی بحث و تامل وداره. باید جلسات فراوان نقد و بررسی براش برگزار وشه
12_زيياترين تصوير ذهني يا خاطره تان چيست
اتفاقات زیادی زشت و زیبا افتاده که خیلی در جلوی مغزم نیستند و باید از بایگانی بکشم بیرون! ولی اتفاقات جالبی که در تعامل با کودکان و نورادان برام افتاده و همینطور صحنه های زیبایی که از طبیعت دیدم و هنوزم هم هر روز میبینم برام اونقدر زیبا هستند که دلم نمیخواد هیچ چیز دیگه ای جای اونا رو تو ذهنم بگیره. فکر کنید مثلا یه روز غروب پشت فرمون نشسته بودم و تو اوج عصبانیت و نا امیدی از زندگی های های زدم زیر گریه یه هو صحنه ای که یه جیگر 3 ماهه تپل و خوشگل بغل مامیش اومد تو ماشین در حالیکه مامی جونش هم کلافه بود و غر غر میکرد اونوقت این نوزاد خپل خوردنی یه دستشو تا ته کرده بود تو دهنش میلیسید و همه زورشو داشت میزد که اینکی دستشم تو دهنش جا بده و نمیشد حالا فکر کنید چه صحنه ای شده بود. باور کنید من تو اون حال فقط دیدم با صدای بلند زدم زیر خنده و اصلا گریه کردن یادم رفته بود. بعدها این بچه شیرین زبونی هاشو کارهای بامزه اش منو تا اوج لذت از زندگی میبرد.
13_نظرتان درباره صندلي داغ چه است
تازه باهاش آشنا شدم. بد نیست ولی خوب همه چیز رو نمیشه رو کرد!
14_بهترين بازيگر بگويد
من بازی آقای پرستویی، شریفی نیا، و خانمها گذشته از بازی اصلا خانم نیکی کریمی رو خیلی دوست دارم و هر فیلمی ایشون توش باشه رو دوست دارم ببینم.
15_قشنگ ترين جمله اي كه خوندين
و حرفهایی هست برای نگفتن!
در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود.
و کلمه، بی زبانی که بخواندش، و بی اندیشه ای که بداندش، چگونه می تواند بود؟
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود،
و با نبودن، چگونه می توان بودن؟
و خدا بود و، با او، عدم،
و عدم گوش نداشت،
حرفهایی هست برای گفتن،
که اگر گوشی نبود، نمی گوییم،
و حرفهایی هست برای نگفتن،
حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند.
حرفهایی شگفت، زیبا و اهورایی همین هایند،
و سرمایه ماورایی هرکسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد،
حرفهای بیتاب و طاقت فرسا،
که همچون زبانه های بیقرار آتشند،
و کلماتش، هریک، انفجاری را به بند کشیده اند،
کلماتی که پاره های بودن آدمی اند...
اینان هماره در جستجوی مخاطب خویشند،
اگر یافتند، یافته می شوند...
و ...
در صمیم وجدان او، آرام می گیرند.
و اگر مخاطب خویش را نیافتند، نیستند،
واگراوراگم کردند، روح راازدورن به آتش می کشندو، دمادم، حریق های دهشتناک عذاب
برمی افروزند.
و خدا، برای نگفتن حرفهای بسیار داشت،
که در بیکرانگی دلش موج می زد و بیقرارش می کرد.
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟
هرکسی گمشده ای دارد،
و خدا گمشده ای داشت.
هرکسی دوتاست و خدا یکی بود.
هرکسی، به اندازه ای که احساسش می کنند، هست.
هرکسی را نه بدانگونه که هست، احساس می کنند.
بدانگونه که احساسش می کنند، هست.
انسان یک لفظ است،
که بر زبان آشنا می گذرد،
و بودن خویش را از زبان دوست، می شنود..
هرکسی کلمه ای است:
که از عقیم ماندن می هراسد،
و در خفقان جنین، خون می خورد،
و کلمه مسیح است،
و در آغاز، هیچ نبود،
کلمه بود،
و آن کلمه، خدا بود.
ببخشید که یه کوچولو از جمله بیشتر شد
اميدوارم هميشه موفق باشيد



علاقه مندی ها (Bookmarks)