سلام
از این که پاسخ ِ سوال اولم منفی بود خیلی خوشحالم
فکر می کنم بزرگترین اشتباه من در این گفتگو همین بود که من تصریح نکردم که در حالِ حاضر قصدم ازدواج نیست ؛ البته مادرم چندین بار گفت "فکر نمی کنی خیلی خیلی زود باشه؟" ، "فکر نکردی مردم چی میگن؟" ، "فکر نکردی که چقدر از برنامه ریزی های شغلی آینده ات عقب می مونی؟" و من هم ضمن پذیرفتن همه ی موارد گفتم من همیشه کار درست رو انتخاب میکنم و این بار هم کار درست در میان گذاشتن این موضوع با شما(مادرم) بود
اما همونطور که قبلاً هم معترف بودم فقط یه بار دقیق گفتم هدفم معرفی ایشون به خانواده است و دفعات بعدی غیرمستقیم عنوان می کردم ، این اشتباه من بود و مطمئنم که در برخورد و تصمیم مادرم بسیار موثر می بود.
حالا ایشالا توی گفتگوی بعدی
راستی از بین جملاتی که به عنوان مثال از مادرم نقل کردین مادرم تقریباً یکیشون رو گفت! من گفتم که اول قصد داشتم موضوع رو از طریق برادرم به شما بگم که دیدم گفتن ِ خودم بهتره ؛ که مادرم هم گفت نباید به برادرام بگم!
"چون میدونن جوانی ( ببخشید) شعبه ای از دیوانگی هست و خامی" ، "حالا اگه اقای دگکتر هم باشه که دیگه ... براش ارزوهای بزرگ و خوبی دارن" چی بگم والا؟ دکتر دیوانه!
الآن که داشتم توی تالارهای مختلف انجمن گشتی میزدم ، متوجه شدم که خیلی از دوستان به خیلی از نکات ریز و مسائل جزیی توجه زیادی دارند و شاید این مسائل کمک کننده باشه در حالیکه من اکثرا اتفاقات بزرگ رو اینجا بازگو میکنم
راستش من اصلا تو زندگیم آدم استرسی نیستم و این موضوع رو بارها حتی در کنکور(!) و در صحبت هام توی کنفرانس و مکان های گروهی بزرگ تجربه کردم طوری که دوستام همیشه هر چی کنفرانس و صحبت با استاده گردن من میندازن!!!! اما در مورد صحبت با مادرم این طور نبود ، شاید اولین بار بود که استرس رو تجربه می کردم! و اصلا یه اوضاعی داشتم که نگو!! تپش قلب ، افت فشار ، استرس ، اصلا Salivary Centers مغزم بلوک شده بود خلاصه یه وضعیتی شده بود که؛ فقط تونستم تا اونجایی که میتونستم حرفام رو کامل و بی نقص بزنم و حالا میبینم که مهمترین موضوع که قصد و هدفم بود رو خوب توضیح ندادم ؛ راستی اینو نگفتم ؛ که بعد از مقدمه چینی برای مادرم که دیگه یواش یواش میخواستم برم سر اصل مطلب(!) یهو مادرم گفت دیگه بسه! حالا اون چیزی رو که چند وقته میخوای بگی و نمیگی ، بگو!!!!!!!!!!!!!! (نمیدونم شایدم مادرها میتونن از چشم بچه هاشون یه چیزایی رو بخونن! یا شایدم بنده خدا فکر می کرد ازش میخوام واسه ام ماشینی ، نوت بوکی چیزی بگیره ، نمیدونست که میخوام واسه ام زن بگیره!!!!
)
ساعتی پیش مهمون داشتیم و بحثی افتاد که مادرم تو مهمونا در مورد زن آینده ی من نظری داد و من هم یواش طوری که مادرم بشنوه به مادرم گفتم نه اینطوری نیست و ایشون اینطوره!!نمی دونین چی شد؟!!! من که روم نشد تو چشای مادرم نگاه کنم اما فقط میدونم که مادرم نزدیک 5 دقیقه بهم چپ چپ نگاه می کرد!!!!!! (حالا شما میگین که "یه خورده چاپلوسی کنید بد نیست ، بگید اگه الان یه عروس داشتید بیاد بهتون سر بزه و مراقبتون باشه بد بود ؟"
)
نکته ی دیگه اینکه ، با توجه به تاپیکای دیگه ی توی انجمن ، به پست دوست خوبم "آگرین" (پست23#) یه خورده بیشتر فکر کردم ، به این قسمتش که آیا طرف مقابل تا به حال متوجه شده یا نه؟ با توجه به رفتارم ورفتارشون (همونطور که در پاسخم هم گفتم) حدس میزنم که ایشون متوجه نشده باشند ، اما حدس که یه چیز نسبیه ضمن اینکه یکی از دوستام همیشه می گفت تنها چیزی که نمیشه قایمش کرد همینه! و حتی میبینم که مادرم هم یه چیزایی تو چشام خونده!!!!! و اگه متوجه شدن این چیزیه که دوستان تو تاپیکای مختلف عنوان کردند پس باید احتمال بدم که ایشون متوجه شده باشند
"در حال حاضر بیشتر مراقب امتحانات باشید"
این روزا خیلی ها اینو بهم میگن ، چشم ، همین الآن میرم سر وقت جزوه ها () هر چند فکرم یه جایی دیگه س(
)
از کمکتون بسیار سپاسگزارم ؛ ایشالا/خدای ناکرده توی پول ویزیت و مطب زحمات شما خواهر خوبم رو جبران می کنم(البته ما دکترها نمی دونیم بگیم ایشالا یا خدای ناکرده! ولی همون خدای ناکرده بهتره!)
از همه ی دوستان ممنونم و باز هم منتظرم ...










"
) هر چند فکرم یه جایی دیگه س(

علاقه مندی ها (Bookmarks)