دل زدستم رفت وجان هم بی دل وجان چون کنم
سر عشقت آشکارا گشت پنهان چون کنم
هر کسم گوید که درمانی کن آخر درد را
چون بدردم دائما مشغول درمان چون کنم
چون خروشم بشنود هر بیخبر گوید خموش
می تپد دل در برم می سوزدم جان چون کنم
عالمی در دست من ، من همچو موئی در برش
در میان این وآن درمانده حیران چون کنم







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)