از همه دوستاني که در مشکل من سهيم شدن و به نوعي با حس همدرديشون من رو آرامش دادن خيلي ممنون و متشکرم
بايد بگم که متأسفانه اون از اول آدم بدبيني بوده به مادر ، خواهر و همه دور و بريهاش ، ما با هم همکار بوديم و مي ديدم که توي محيط کار هم به همه چيز و همه کس بدبينه،اين مشکلات هم با شدت کمتري از دوران نامزدي من در زندگيم وجود داشت،قبول دارم که اشتباه کردم و دربرابر خواسته هاي نامعقولش تسليم شدم،مثلاً الان هم که من خونه پدرم هستم دائم من رو کنترل مي کنه کي از اداره رفتي بيرون،کي رسيدي، چرا منزل پدرت خاله دايي عمو و... مي يان يعني محارم من، جالبه من خونه پدرمم نمياد دنبالم و من رو هم کنترل مي کنه جالب تر اينکه پدرمن خودش آدم خيلي سخت گيريه...
يعني اگه من 5 دقيقه جايي براي خريد معطل شوم فرياد مي زنه اگه تا چند دقيقه ديگه خونه نباشي فلان مي کنم چنان مي کنم و....سهم منظورم اينه که ما خونه رو با استفاده از وام خريديم که اقساط سنگيني داره تقريبا ماهي 900و000 تومان که بين هردومون تقسيم مي شه ، ماشين هم قسطي داريم که اون هم اقساطش نصف مي شه ، به اضافه وامهاي خورده ريز ديگري که براي خريد اينها گرفته ايم ، اين آقاي محترم از روز اول هيچي نداشته حتي یه جورايي مخارج عروسي رو هم از ما گرفتن ...ولي من هيچ وقت اين مسائل رو به روش نياوردم،وقتي ما اين منزل رو خريديم مادرش اومد به درب منزل ما لگد زد و گفت چه وقت خونه خريدن بود... برادرش گفت من 6 سال مستأجرم چرا شما مي خوايد خونه بخريد حالا به اندازه من سختي بکشيد و هيچ گونه کمکي نکردن نه براي اسباب کشي اومدن و نه الان که مايک سال و اندي است که اين منزل رو خريديم پا گذاشتن ما هردومون مهندسيم و موقعيتهاي شغلي خوبي داريم، نمي خوام رو سرش منت بذارم و هيچ وقت هم نگفتم ولي شغل الانش رو هم که خيلي از لحاظ اجتماعي خوبه خانواده من براش درست کردن ولي افسوس چشمش رو روي همه چيز بسته،روز اولي که من رو نمي شناخت و مي خواست براي ازدواج صحبت کنه گفت ببين من کسايي رو مي شناسم که اومدن يه مدت زندگي کردن بعد مهريه شون رو گرفتن و رفتن يعني هميشه با اين بدبينيها زندگي کرده ... تنها مشاورانش هم پدر مادر و برادرش هستن چون وقتي وکيل من ازش خواست که بره باهاش صحبت کنه تا شايد به نتيجه بهتري برسن و مي خواست باهاش در مورد مسائل خصوصي زندگي ما صحبت کنه در کمال ناباوري متوجه شدم که با برادرش که از خودش هم کوچيکتره رفته و تازه داد و بيداد و بي ادبي راه انداخته ...نمي دونم شايد بگيد پس براي چي دارم تلاش مي کنم وشايد هم حق با همه باشه همه به من مي گن ببخشيد :ديوانه اي ... نمي دونم نمي گم من هيچ تقصيري نداشتم نه ولي درصد تقصيرم خيلي پايين بوده ، نمي دونم ارزش داره همه اينا رو از دست بدم و شايد به قول يه نفر اون مي خواد تو رو خلع سلاح کنه و بعد هم ... خيلي هم دروغ مي گه دروغ به اين صورت که براي دفاع از خودش مجبور به دروغ مي شه يعني وقتي متوجه مي شه که حرفاش بي منطقه شروع به دروغ گفتن مي کنه و همه چيز رو برعکس جلوه مي ده
باز هم از همگي ممنونم اگه راه حلي به نظرتون مي رسه راهنماييم کنيد