اين ترس شما وقتي حتي ميخواي از حقت و از همسرت هم دفاع كني كاملا مشهوده به همين خاطر خانوادت تورو محكم و مقاوم نميدونن و به خاطر همين ضعفت به خودشون اجازه ميدن هر چي ميخوان بگن....يك بار براي هميشه با اقتدار و محكم جلوشون واستا و بگو من از انتخابم راضي هستم...به شما هم اجازه نميدن توو زندگي من دخالتبيجا بكنين....اگه نصيحتي داشتين كه به زندگيم كمك كنه گوش ميدم اما نق و نوق و متلك هاتون راجع به همسرم رو به هيچ وجه گوش نميدم.....من ميخوام باهاش برم كربلا...به جاي عروسي هم يه مهموني مختصر بگيرم....خئنه من هم همونجايي هست كه همسرم هست..تموم شد..اگه حرفي بود ميشنوم.(يه كوچولو هم صدات بلند باشه)

چرا اينقدر از خانوادت ميترسي؟مگه ميخوان دار بزننت؟؟هر چي توو دلت هست بهشون بگو.....تا اخر عمرت كه نميتوني مراعات كني و بيچاره شوهرت رو عذاب بدي....شوهرت هم اول زندگي هيچي نميگه كم كم كه اين حرفا به گوشش برسه اخلاقش عوض ميشه....اين تويي كه الان بايد يه تصميم اساسي بگيري و زندگي و شوهرتو نجات بدي
عين مامان بزرگا حرف زدما!!!