راستش من و اون آقا از طريق يكي از دوستاي مشترك با هم آشنا شديم به قصد ازدواج ولي از آنجائي كه من دوست دارم قبل از اينكه خانواده ام در مورد طرف مقابلم نظر بدهند خودم نقاط قوت و ضعفش را بشناسم (آخه وقتي خانواده آدم يه چيزي مي گن البته ممكنه درست هم باشه ولي روي تصميمگيري آدم اثر ميذاره) ترجيح دادم قبل از خواستگاري تا حدودي در مورد تفكرات و عقايد و ديدگاهها با هم صحبت كنيم كه كلي هم در اين مورد با هم صحبت كرديم البته تلفني در ضمن قبل از صحبت تلفني ما قيافه هاي همديگر رو هم از روي عكسهائي كه فرستاده بوديم ديديم من يه عكس با روسري و تقريباً بدون آرايش براش فرستاده بودم و اون هم يه عكس از خودش تو محل كارش برام فرستاده بود
ديروز به پيشنهاد اون و با انتخاب محل و ساعت كه با من بود توي يه كافي شاپ همديگر رو ديديم:
كه من بسيار ساده بدون آرايش رفتم چون مجبور بودم از محل كارم برم البته خودم زماني رو تعيين كردم كه آرايش نكرده برم كه بهم گفت با قيافه ساده بسيار خوشگلم
دوم اينكه اون ميخواست دست بده كه من ندادم بعد هم كه ازم پرسيد چرا؟ گفتم خوب بين من و تو هيچي نيست پس لزومي هم نداره كه دست بديم
بعد هم حدود دو ساعت با هم صحبت كرديم در مورد محل زندگي، خانواده هامون، اخلاقمون وخيلي چيزهاي ديگه
من يه چيزهائي فهميدم كه مي خوام نظر دوستانم رو بدونم كه چطور در اين موارد ميتونم اطلاعات بيشتري به دست بيارم احساس كردم يه مقدار خساست داره آخه وقتي رفتيم كافي شاپ اولش نشسته بود تا اينكه من گفتم نمي خواي چيزي سفارش بدي و پا شد رفت و سفارش داد و اينكه ميگفت خانوادش از حقوق و درآمدش خبر ندارن و ميگفت بايد بهش هم كمك كنن حتي گفت فيش حقوقيش رو نديدن. من كلاً آدمي هستم كه خيلي خرج ميكنم به تيپ و قيافه ام خيلي ميرسم اون هم خوش تيپ بود ولي قيمت چيزي كه ميخريد براش مهم بود يه چيزي هم در مورد خونه گفت كه با هم مي تونيم بخريم يعني تا حدودي فهميدم كه دوست داره براي حقوق من هم برنامه ريزي كنه من آدمي نيستم كه نخوام حقوقم رو توي زندگي مشتركم خرج كنم ولي دوست دارم اختيارش دست خودم باشه ميشه در اين مورد كمك كنيم چطور بفهمم و اطاعاتم رو كامل كنم
اختلاف نظرمون بيشتر مربوط به محل زندگيه كه دوست داره بره تهران من هم اصلاً دوست ندارم و دلايلم رو كاملاً منطقي براش توضيح دادم گفتم چون ما كارمون دولتيه انتقالي واقعاً براي دو نفر خيلي سخته، تهران خيلي شلوغه، فرهنگهاي متفاوتي توش زندگي مي كنن، نميشه يه خونه درست و حسابي تهيه كرد در حالي كه تو شهر خودمون ميشه و در نهايت گفتم دوست دارم اينجا باشم يه زندگي خوب داشته باشم و راحت زندگي كنم
كلاً در مورد خيلي از چيزها با هم تفاهم داريم تحصيلات(هر دومون فوق ليسانس فني هستيم)، اعتقادات مذهبي (تا حدودي من مقيدتر هستم) ظاهر و قيافه تعداد نفرات خانواده هامون اهل يه شهر هستيم حتي بگم ما استخدام رسمي يه وزارتخانه البته با مديريتهاي مختلف هستيم
بهش هم گفتم دوست ندارم به هم وابسته بشيم آخه خيلي عشقولانه برخورد مي كرد صبحها بهم پيامك ميزد صبح بخير شبا ميگفت شب بخير هي ميگفت عزيزم با اينكه فقط عكسم رو ديده بود ميگفت دلم برات تنگ ميشه كه واقعاً براي من غيرقابل دركه مگه ميشه آدم يكي رو نديده دلش براش تنگ بشه البته يكي از دوستام كه متاهل هم هست ميگه مردا اينجورين خيلي زود ميگن عزيزم و وابسته ميشن
بنابراين منم گفتم يه فرصت به همديگر بديم تا روي حرفهائي كه زديم فكر كنيم و نتيجه بگيريم كه من هم براي عشقولانه بودن تا روز ولنتاين برا خودمون وقت تعيين كردم
نميدونم كارم چقدر درس بود ولي به نظر خودم خيلي كار خوبي كردم چون ديشب خيلي راحت خوابيدم
در ضمن ديشب باز دوباره پيامك داد شب بخير من جواب ندادم صبح هم گفت صبح بخير كه مجبور شدم بگم صبح بخير نميدونم در اين مورد چكار كنم ميشه راهنمائيم كنيد








علاقه مندی ها (Bookmarks)