به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 10 از 40 نخستنخست 123456789101112131415161718192030 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 91 تا 100 , از مجموع 393

Hybrid View

  1. #1
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    جمعه 07 شهریور 99 [ 23:27]
    تاریخ عضویت
    1389-5-21
    نوشته ها
    679
    امتیاز
    18,628
    سطح
    86
    Points: 18,628, Level: 86
    Level completed: 56%, Points required for next Level: 222
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranSocial10000 Experience PointsTagger First Class
    تشکرها
    3,951

    تشکرشده 4,314 در 675 پست

    Rep Power
    118
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    آویژه جون میبینم هنوز پای ثابت این تاپیکی!!
    سارا بانوی گلم، ایشالله هممون همیشه پای ثابت این تاپیک باشیم


    -------------------------------------

    یه اتفاق خیلی قشنگ افتاد واسم چند روز پیش ...
    با مهربون نشسته بودیم و لپتاپ روشن و داشتم توی تالار می چرخیدم که چشمم خورد به پست سارا بانو و دوستان که رفته بودن از همسرشون پرسیده بودن قشنگ ترین خاطره عاشقانه اش رو بگه ....
    پست سارا بانو رو بهش نشون دادم و گفتم " یاالله تو هم بگو ببینم!"

    اولش گفت" همش واسه من خاطره است و قشنگ..." اصرار که کردم یه کم فکر کرد و گفت" اون روز که اومده بودی ترمینال ..."

    خدای من!!! ... پست 87 این تاپیک رو بهش نشون دادم ... چشماش ... آخ! چشماش داشت برق می زد ... نگام کرد ... سکوت بود و سکوت ... و کمی بعدتر ... یه چیزی نشسته بود تو چشمای دوتامون ....

  2. 17 کاربر از پست مفید آویژه تشکرکرده اند .

    کلانتر جو (شنبه 28 بهمن 96), آویژه (دوشنبه 02 بهمن 91)

  3. #2
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 06 مهر 90 [ 10:04]
    تاریخ عضویت
    1388-10-03
    نوشته ها
    269
    امتیاز
    3,717
    سطح
    38
    Points: 3,717, Level: 38
    Level completed: 45%, Points required for next Level: 83
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکرها
    890

    تشکرشده 902 در 220 پست

    Rep Power
    43
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    بچه ها این متأهل ها دیگه دارن زیادی دل مارو می سوزونن. بیاید ما هم یه تاپیک درست کنیم به اسم خوشی های دوران مجردی تا حالشونو بگیریم.


    شوخی می کنم. ما با خوندن این خاطره ها، هم چیزای جدید یاد می گیریم و هم خوشحال می شیم و هم به ازدواج امیدوارتر. مخصوصاً برای ما پسرها خیلی بهتره که یاد بگیریم چه جوری خانم آیندمون رو خوشحال کنیم. انشا الله که همیشه خوشی هاتون پایدار باشه و سایه تون از سر همدیگه کم نشه.
    [size=medium]فراغ و وصل چه باشد، رضای دوست طلب *** که حیف باشد از او غیر از او تمنایی[/size]

  4. 25 کاربر از پست مفید green تشکرکرده اند .

    green (دوشنبه 02 بهمن 91), کلانتر جو (شنبه 28 بهمن 96)

  5. #3
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    دوشنبه 27 آذر 91 [ 18:02]
    تاریخ عضویت
    1389-8-28
    نوشته ها
    725
    امتیاز
    3,175
    سطح
    34
    Points: 3,175, Level: 34
    Level completed: 84%, Points required for next Level: 25
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    2,056

    تشکرشده 2,054 در 617 پست

    Rep Power
    88
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    خاطره ی مردونه :

    دوستم می گفت یه شب شوهرش از مراسم افطاری اداره شون بر می گشته و ایشون هم از خونه مامانش. قرارشون سه راه طالقانی بوده. ساعت حدود ای 10-9 شب بوده. می گفت روی صندلی ایستگاه اتوبوس نشسته بودم و منتظر بودم. بخاطر تاریکی هوا و خلوتی خیابون یه کم هم ناراحت و مضطرب شده بودم. اما خودم را کنترل می کردم که به شوهرم زنگ نزنم و خوشحالیش را بابت بودن با همکارها و دوستاش خراب نکنم.
    وقتی از تاکسی پیاده شد، چنان با خوشحالی رفتم طرفش و می خواستم برم تو بغلش که یه قدم رفت عقب گفت زشته تو خیابون.
    بعد از اون هر وقت از سه راه طالقانی رد می شدیم شوهرم با لبخند می گفت یادته اون شب اینجا می خواستی بوسم کنی؟؟
    دوستم می گفت ترس و انتظار من می تونست زمینه ی یه دعوا را فراهم کنه. ولی من نمی دونم چرا به جای اینکه بگم کجا بودی و چرا دیر کردی، اینقد مشتاقانه رفتم به طرفش و شد یکی از خاطرات خوب همسرم . شاید هم برای اینکه همسرش هم انتظار اعتراض یا غرشنیدن داشته ، نه بغل!!

  6. 20 کاربر از پست مفید بهشت تشکرکرده اند .

    کلانتر جو (شنبه 28 بهمن 96), بهشت (دوشنبه 02 بهمن 91)

  7. #4
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    جمعه 07 شهریور 99 [ 23:27]
    تاریخ عضویت
    1389-5-21
    نوشته ها
    679
    امتیاز
    18,628
    سطح
    86
    Points: 18,628, Level: 86
    Level completed: 56%, Points required for next Level: 222
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranSocial10000 Experience PointsTagger First Class
    تشکرها
    3,951

    تشکرشده 4,314 در 675 پست

    Rep Power
    118
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    دلبندم این روزا توی نوشتن پایان نامه ام، داره خیلی کمکم می کنه.... این همدردی و همراهیش منو یاد یه خاطره انداخت ...

    یه روز مسافرت بودیم و اتوبوس جایی بین راه نگه داشت برای شام. هوا بدجور سرد بود ویه نوشیدنی گرم خیلی می چسبید. دوتا لیوان و نی و بسته نسکافه رو گرفتیم و از توی سماور گنده کنار در، پر آب جوش کردیم و ایستادیم کنار یک میز ... مهربان داشت نسکافه اش را هم میزد و تعریف می کرد که من لیوانم را بردم سمت دهنم و ... تا او به خودش بیاید، یک جرعه اساسی قورت داده بودم ... یک جرعه قهوه داغ داغ! ....
    تا توی حلقم سوخت... حواسم نبود وقتی با نی می خورم، لب ها وظیفه دماسنجیشان را نمی توانند انجام بدهند! ...

    داشتم به این فکر می کردم که " حس زبانم بر می گردد اصلا؟" که دیدم مهربان هم لیوانش را برداشت و مثل من یک جرعه نوشید!! ... چشمهای پر اشکش داد می زد همه چیز را ...

    بعد هم لبخند زنان انگار نه انگار که اتفاقی افتاده، گفت:
    "خانومم دهنش بسوزه، من نه؟! " ...




    پانوشت :

    شاید کسی پیش خودش فکر کند این کار ها عاقلانه نیست و فردا روز، درد های بزرگتری هم هست که او نمی تواند شریکت بشود و فلان ...

    پاسخ من برای چنین کسی این بیت شعر است:

    عاشق شو ار نه روزی کار جهان بر آید
    ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی





  8. 21 کاربر از پست مفید آویژه تشکرکرده اند .

    آویژه (دوشنبه 02 بهمن 91)

  9. #5
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    یکشنبه 18 مرداد 94 [ 14:38]
    تاریخ عضویت
    1387-6-12
    محل سکونت
    همدردی
    نوشته ها
    2,297
    امتیاز
    31,060
    سطح
    100
    Points: 31,060, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 10.0%
    دستاوردها:
    VeteranSocial25000 Experience Points
    تشکرها
    11,614

    تشکرشده 12,544 در 2,270 پست

    Rep Power
    258
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    تازه ازدواج کرده بودیم ، برای تعطیلات عید نوروز بود به یکی از روستاهای اطراف که بستگان پدری همسرم اونجا بودن رفته بودیم.
    بعد از ظهر پنجشنبه ای برای زیارت اهل قبور رفته بودیم ، برخی از قسمتهای قبرستان بر روی بلندی بود و حالت تپه ماهور داشت.
    طبق معمول دست در دست هم داشتیم و کیفور بودیم ،تو حال و هوای خودمون بودیم ، شاد و شنگول از این قبر به اون قبر می رفتیم و بعد از معرفی متوفی از سوی همسر (البته بعضی از اونها رو هم ایشون نمی شناخت فقط می دونست از بستگان پدریش هستن) فاتحه می خوندیم .

    اما غافل از این بودیم که در اون روستا همه مارو می شناسن(من هم که اولین داماد خانواده ، داماد بزرگه خانواده ....) و انگشت نما شده بودیم ...... خلاصه شب که خونه پدر بزرگ بودیم و همه عموها و عمه ها و... بودن موضوع رو پیش کشیدن و البته کلی خندیدیم .
    اما تازه فهمیدیم که بایست بیشتر مواظب خودمون باشیم ، همه جا دستمون تو دست هم باشه بجز برخی مکانهای خاص مثل قبرستون !!!!!

  10. 20 کاربر از پست مفید baby تشکرکرده اند .

    baby (دوشنبه 02 بهمن 91), mohi (یکشنبه 24 اسفند 93), کلانتر جو (شنبه 28 بهمن 96)

  11. #6
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    یکشنبه 20 شهریور 90 [ 17:58]
    تاریخ عضویت
    1389-8-28
    نوشته ها
    40
    امتیاز
    1,813
    سطح
    25
    Points: 1,813, Level: 25
    Level completed: 13%, Points required for next Level: 87
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    95

    تشکرشده 94 در 27 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    من و دلبندم هنوز نامزدیم.چند روز پیش با دلبندم رفته بودیم خرید. بعد از این که حسابی مغازه ها را گشتیم وخسته شدیم بدون هماهنگی رفتیم خونه مادر ایشون که دیدیم از قضا مادرشون اینامهمون هستن وخونه نیستن(من که خوش به حالم شد).ولی دلبندم اخماش رفت تو هم که حالا شام نداریم جی کار کنیم؟جلدی پریدم تو آشپزخونه که حالا خودم ترتیبش را میدم.اما دلبندم اومد وسایل را ازم گرفت وگفت تو برو بشین من حلش میکنم.امشب مهمون منیرفتم نشستم وزیر چشمی دلبندم را نگاه میکردم که چطور داره شام را آماده میکنه حس خیلی خوبی بود.شام که حاضر شد سفره را پهن کرد وباهم نشستیم سر سفره.آخ باورتون نمیشه خوشمزه ترین غذایی بود که تا حالا خورده بودم داشتم انگشتام هم باهاش میخوردم اینقدر با اشتها غذا میخوردم وادا در اوردم که دلبندم دست از غذا خوردن کشید و فقط من را تما شا کرد.اخ که چقدر نگاهش دیدن داشت.

  12. 21 کاربر از پست مفید goolnaz تشکرکرده اند .

    goolnaz (دوشنبه 02 بهمن 91), mohi (یکشنبه 24 اسفند 93)

  13. #7
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    شنبه 08 تیر 98 [ 05:40]
    تاریخ عضویت
    1389-9-30
    نوشته ها
    1,362
    امتیاز
    19,687
    سطح
    88
    Points: 19,687, Level: 88
    Level completed: 68%, Points required for next Level: 163
    Overall activity: 25.0%
    دستاوردها:
    SocialTagger Second Class1000 Experience PointsVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    7,910

    تشکرشده 7,657 در 1,487 پست

    Rep Power
    153
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    [align=justify]واااااااااای دلمان همسر خواست!!![/align]

  14. 14 کاربر از پست مفید دختر مهربون تشکرکرده اند .

    کلانتر جو (شنبه 28 بهمن 96), دختر مهربون (دوشنبه 02 بهمن 91)

  15. #8
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    سه شنبه 16 آبان 91 [ 22:18]
    تاریخ عضویت
    1389-10-08
    نوشته ها
    24
    امتیاز
    1,751
    سطح
    24
    Points: 1,751, Level: 24
    Level completed: 51%, Points required for next Level: 49
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    48

    تشکرشده 50 در 13 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    تسوکه گرامی بخاطر ایجاد این ابتکارت ممنونم من برای شادی و خوشحالی و لحظات زیبای دوستان اشک شادی ریختم امیدوارم تمام لحظاتتان اینگونه خاطره انگیز و عشقولانه باشه. من از دست همسرم خیلی خیلی ناراحت بودم ولی وقتی ارسال بچه ها رو دیدم تازه یادم افتاد منم خاطرات خوبی داشتم. موقعیکه نامزد بودیم یه بار من مریض شدم و اداره نرفتم همسرم طبق معمول زنگ زده بود اتاقم و همکاران گفته بودن که نیومده با نگرانی زنگ زد به موبایلم و من گفتم کمی مریضم و گفت حتما برو دکتر من هم گفتم نه نمیرم حال ندارم پیاده برم و کسی خونه نیست که منو برسونه . بعد از کمتر از یکساعت دیدم خودشو رسوند خونمون (مرخصی گرفته بود) و منو برد مطب و کلی هم نگرانم بود .
    موقعی که عقد بودیم یه بار میخواستم برم جشن نامزدی دوستم ولی چون شب بود و فاصله زیاد همسرم منو رسوند و بیرون چند ساعت منتظر موند تا جشن تموم بشه و منو برگردونه (آخه دوستم همه دوستان را تنها و بدون همسراشون دعوت کرده بود.) تازه همسرم خوشحال بود که به من خوش گذشته و تونسته کمی باعث رفع خستگی من بشه و من بخاطر این کارش خیلی ممنونش بودم.

  16. 25 کاربر از پست مفید NEL4 تشکرکرده اند .

    mohi (یکشنبه 24 اسفند 93), NEL4 (دوشنبه 02 بهمن 91), کلانتر جو (شنبه 28 بهمن 96)

  17. #9
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    شنبه 29 بهمن 90 [ 10:06]
    تاریخ عضویت
    1389-10-15
    نوشته ها
    79
    امتیاز
    2,335
    سطح
    29
    Points: 2,335, Level: 29
    Level completed: 24%, Points required for next Level: 115
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    270

    تشکرشده 276 در 51 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    سلام
    منم يه خاطره بگم تا از قافله جا نيفتادم

    شوهرم دوران عقدمون بخاطر كارش تو يه شهر ديگه بود . اولين باري بود كه بعد از عقد قرار بود برم ديدنش اونجا .
    شب راه افتادم اونم اون شب كشيك بود . تمام طول راه در حال اس ام اس بازي بوديم

    صبح ساعتاي 7 رسيدم ترمينال همش چشمم دنبال شوهرم بود . از سالن انتظار كه اومدم بيرون يهويي ديدم بدو بدو با يه دسته گل داره مياد سراغم . روبه رو كه رسيد دسته گل رو گرفت طرفم و گفت "سلام خوش اومدي عزيزم"


    واي اينقدر ذوق زده بودم كه نگوووووووووو

  18. 18 کاربر از پست مفید niyaz-62 تشکرکرده اند .

    mohi (یکشنبه 24 اسفند 93), niyaz-62 (دوشنبه 02 بهمن 91)

  19. #10
    مدیران انجمن

    آخرین بازدید
    جمعه 30 خرداد 04 [ 16:15]
    تاریخ عضویت
    1388-7-01
    محل سکونت
    همین حوالی
    نوشته ها
    2,584
    امتیاز
    67,964
    سطح
    100
    Points: 67,964, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 97.0%
    دستاوردها:
    VeteranSocialRecommendation Second ClassTagger First Class50000 Experience Points
    تشکرها
    13,216

    تشکرشده 14,131 در 2,566 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    308
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    سال آخر دانشگاه بودم و تهران سرگرم درس خوندن و کارآموزی و پروژه
    شوهرم هم سرش خیلی شلوغ بود
    کمتر می تونستیم همدیگر رو ببینیم
    سرکلاس بودم که شوهرم اس ام اس داد بیا دم در دانشگاه کارت دارم
    خیلی تعجب کردم
    اصلا نگفته بود داره میاد تهران
    رفتم دم در دانشگاه
    خیلی جاخورده بودم
    یه کم صحبت کرد بعدش گفت کاری نداری
    منم گفتم نه ( هنوزم گیج بودم واسه چی اومده دیدنم)


    بعد یهو از توی ماشین یه دسته گل رز بهم داد و "تولدت مبارک "

    خیلی خوشحال شدم
    اصلا یادم نبود تولدمه


    بهم گفت: فقط اومده بودم تولدت رو تبریک بگم برگردم

    خیلی برام ارزشمند بود

  20. 32 کاربر از پست مفید بالهای صداقت تشکرکرده اند .

    mohi (یکشنبه 24 اسفند 93), کلانتر جو (شنبه 28 بهمن 96), بالهای صداقت (دوشنبه 02 بهمن 91)


 
صفحه 10 از 40 نخستنخست 123456789101112131415161718192030 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 05:42 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.