سلام
این بیچاره که اینقدر نازتو رو کشیده دیگه چه جوری محبت کنه
اینقدر دوستت داره که حاضر نیست تنها بره خونه پدر و مادرش و به تو میگه
اونوقت من نفهمیدم برای چی ناراحت شدی
لیلا خانوم شوهرت دوستت داره قدرشو بدون و درکش کن و خودتو گاهی بذار جای اون
تشکرشده 3,442 در 1,036 پست
سلام
این بیچاره که اینقدر نازتو رو کشیده دیگه چه جوری محبت کنه
اینقدر دوستت داره که حاضر نیست تنها بره خونه پدر و مادرش و به تو میگه
اونوقت من نفهمیدم برای چی ناراحت شدی
لیلا خانوم شوهرت دوستت داره قدرشو بدون و درکش کن و خودتو گاهی بذار جای اون
[align=center]خوشبخت کسی نیست که مشکلی ندارد
بلکه کسی است که با مشکلاتش مشکلی ندارد .[/align]
eghlima (دوشنبه 07 شهریور 90)
تشکرشده 2,035 در 738 پست
منم دوستش دارم. اگه دوستش نداشتم بعد از سقط بچم ديگه باهاش زندگي نميكردم.
نه اقليما اون نمي خواد تنهايي بره چون مادرش ازش خواسته من را ببره تا دوباره بتونه ازم ايراد بگيره و پاش توي زندگيمون باز بشه. (دوباره اون دعواهاي جهنمي و وحشتناك تكرار بشه)
اقليما اگه برم و دوباره اون روزهاي تلخ تكرار بشه. (كه مطمئنم مي شه) من ديگه طاقت ندارم.
چرا عاقل كند كاري كه باز آرد پشيماني.
تشکرشده 1,673 در 522 پست
لیلا خانوم اصلا این طوری که شما فکر میکنی نیست.هرکسی شرایط خاص خودشو داره و تازمانی که جای اون شخص نباشی نمیتونی نظر بدی.بر فرض من عین شما عمل کنم اما آیا شوهر من و شما رفتار یکسانی دارند؟
میدونی اگه شوهر من جای شوهر شما بود چی کار میکرد؟
همون شب که پدرتون اومدن خونه و به خیر و خوشی همه چی تموم شد یکی از شرایط اصلی که شوهرم واسه من میذاشت این بود که پیش بابام ازم میخواست که همین فردا مینا باید بیاد با هم بریم خونه مامانمینا وتا زمانی که من این کارو نمیکردم اولا رفت و آمدشو کلا با خونواده من قطع میکرد و ثانیا زندگی رو برام جهنم میکرد نه یک کلمه باهام حرف میزد ونه میرفت واسم ریمل و کادو بخره!!!!! میگفت چون تو به من اهمیت نمیدی منم به تو اهمیت نمیدم.
من تا حالا تو این موقعیت قرار گرفتم که دارم میگم.سعی کردم با محبتای دیگه جبران کنم ولی بهم گفته که تا این خواستمو براورده نکنی همه این محبتات واسه فریب دادن منه.
پس دیگه زود قضاوت نکن باشه؟
[align=center]خدايا آن گونه زنده ام بدار كه نشكند دلي از زنده بودنم
و آن گونه بميران كه كسي به وجد نيايد از نبودنم...[/align]
آفتاب همدرد (دوشنبه 07 شهریور 90)
تشکرشده 3,442 در 1,036 پست
آخه تو اگه نسبت به اون و حرفاش بی تفاوت باشی و اومدی خونه پیش همسرت گلگی نکنی که دیگه اتفاقی نمی افته
ببین اونو یه مهره ی بی اثر تو زندگین بدون
[align=center]خوشبخت کسی نیست که مشکلی ندارد
بلکه کسی است که با مشکلاتش مشکلی ندارد .[/align]
eghlima (دوشنبه 07 شهریور 90)
تشکرشده 2,035 در 738 پست
تو هم زود قضاوت نكن مينا.
من تمام اين روزهاي تو را گذراندم. من آينده توام البته اگه دوام بياري و بموني و زندگي كني.
منم منت كشيدم. منم خرد شدم. منم له شدم.
اينقدر كه ديگه الان يك چيني بند زده ام كه مهدي مي ترسه با كوچكترين تلنگري از هم بپاشم.
براي همين بهم محبت مي كنه. هيچوقت خانواده مهدي و كارهايي را كه كردند را با خانواده شوهرت مقايسه نكن.
مينا مي دوني سقط بچه در اثر فشار عصبي يعني چي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مي دوني چه فشاري رو من بوده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اصلا مي توني تصورش را بكني؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مهدي هميشه مي ياد منت كشي. چون دلش براي من مي سوزه. مي دوني چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چون از روز اول آشنايي مون تا الان هميشه عامل دعوا و ناراحتي اون و خانوادش بودند و مهدي اين را مي دونه. درك كرده. ديده.
اقليما جون لازم نيست من چيزي بگم و گلگي كنم. اون مي گه. اون مي سازه و مي گه.نوشته اصلی توسط eghlima
حتي اگه هيچ چيزي هم براي گفتن نداشته باشه . دروغ مي گه.
كاشكي همتون فقط يكبار اون زن ديوانه را مي ديدين.
ليلا موفق (دوشنبه 07 شهریور 90)
تشکرشده 3,442 در 1,036 پست
لیلا جان چرا خودتو ناراحت میکنی بیخیالشون شو فعلا
از زندگیت لذت ببر
اینقدرم فکر و خیال نکن
شوهرت مهمه که اونم داره سعی میکنه درکت کنه تو هم باهاش همدردی کن و به جلو پیش برو
گذاشته ها گذشته دیگه بهش فکر نکن
[align=center]خوشبخت کسی نیست که مشکلی ندارد
بلکه کسی است که با مشکلاتش مشکلی ندارد .[/align]
eghlima (دوشنبه 07 شهریور 90)
تشکرشده 2,035 در 738 پست
ممنون اقليما جون.
وقتي كسي بهم مي گه برم خونه اونا. انگار گردنم را گرفته و داره فشار مي ده و مي خواد خفم كنه.
كاش يكي مي فهميد كه من چه روزهاي وحشتناكي را ديدم كه حاضرم براي دوباره نديدنش خانوادم را بذارم كنار.
ليلا موفق (دوشنبه 07 شهریور 90)
تشکرشده 1,673 در 522 پست
به خدا لیلا به جون خودم حتی اگه شوهرم بگه آره اونا مقصرن تو کوتاه بیا ، تو بدی رو با خوبی جواب بده
ویا حتی اگه رفتارش طوری باشه که من بفهمم اونا رو مقصر میدونه واسم کافیه کوتاه میام.اما حتی یک جمله هم نمیگه حتی یک رفتارشم اینو نشون نمیده.
بازم زود قضاوت کردی.تو چه میدونی که منو نصف شب...............
نمیخوام یادم بیارم نمیخوام
ولی اینو بدون همین اعتراف شوهرت باید واست یک دنیا ارزش داشته باشه
همین کوتاه اومدنش که باشه میریم جمکران باید واقعا واست مهم باشه
تا حالا شده حالم انقدر بد شده که بردنم بیمارستان ولی همون جا هم شوهر من از خودشو خونوادش دفاع میکرد.
میدونی که لرزش دست دیگه یار همیشگی من شده.میدونی تپش قلبم صد برابرشده؟
[align=center]خدايا آن گونه زنده ام بدار كه نشكند دلي از زنده بودنم
و آن گونه بميران كه كسي به وجد نيايد از نبودنم...[/align]
آفتاب همدرد (دوشنبه 07 شهریور 90)
تشکرشده 2,035 در 738 پست
نوشته اصلی توسط مینا چ
ولي الان فقط مي خوام يك چيز را بگم. و اونم اينه كه وقتي تاپيكت را مي خونم تا سر حد مرگ عصباني مي شم.
عصباني از دست تو و از دست هر كس ديگه اي كه بازيچه دست مادر شوهرش شده و به خاطر اون زندگيش را به هم ريخته و الان احساس بدبختي مي كنه و به هيچ وجه هم راضي نيست كه از اون بدبختي كه توش گير كرده و داره دست و پا مي زنه، بيرون بياد.
مي دوني چرا از اين آدما عصباني مي شم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چون خودم يك زماني يك همچين آدم ضعيفي بودم و زندگيم را نابود كردم.
البته الان چند وقته كه دارم مي سازمش ولي شايد ديگه هيچوقت مثل اولاش نشه.
هيچ وقت يادت نره داري بهترين سال هاي عمرت را به خاطر كسي كه شايد چند صباحي ديگه اصلا نباشه، هدر مي دي.
اولين قدم حل پزشكي مشكل رابطه زناشويي تونه نه محبت كردن به شوهرت كه اون را فريب دادن خودش بدونه.
تشکرشده 4,871 در 817 پست
مينا تورو خدا برو يه دكتر متخصص اعصاب و روان! توروخدا به حرفم گوش كن!![]()
سرافراز (سه شنبه 08 شهریور 90)
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)