خیلی وقته که به اینجا سر نزدم؛ شاید برای اینکه یکم سرم شلوغ بود!
راستش ما برای تعمیر خونه مون؛ چیزی حدود یک ماهه که خونه ی مادرشوهرم هستیم؛ (اگه یادتون باشه؛ مادر ایشون تنهاست و طبقه ی بالای خونه ی ما زندگی میکنه) خوب، روزهای اول که بالا بودیم؛ احساس میکردم شوهرم برگشته به روزهای اول نامزدیمون؛ درست مثل اون روزها وقتی میخواست بره سرکار؛ باید حتما منو می بوسید و بعد میرفت! کلی نازمو میکشید و روی حرفام حرف نمی زد. تا اینکه یه چند وقت بعد؛ بخاطر ردیف کردن کارهای سرکارش و همین طور کارهای بنایی؛ حسابی خسته میشد و تا می رسید توی رختخواب خوابش می برد؛ این موضوع ناراحتم میکرد و بعضی موقع ها کلافه ام که چرا شب ها ما میشیم عین یه خواهر و برادر!
اما این احساس هر چی بیشتر روزها میگذشت برام کمرنگ تر و در مقابل کارهای بزرگش برام هیچ میشد.
همسر من که فوق العاده حساسه و البته عصبانی؛ توی تموم این روزها بهترین مرد روی زمین بود! با اینکه بیشترین فشارها روش بود؛ اما مثل یه مرد واقعی تمام سعیش رو میکرد که تمام برنامه ها رو ردیف کنه تا کار خونه هر چه زودتر تموم شه و ما هر چه زودتر بریم خونه ی خودمون و من احساس بهتری داشته باشم؛ اون بهم غر نمی زد و از اینکه تحت فشاره اذیتم نمی کرد؛ عصبانی نمیشد و اگر میشد روی من تخلیه نمی کرد.
باورم نمیشه؛ هر چیزی رو که دوست داشتم برام خرید؛ کل خونه رو برام نو کرده؛ فرش؛ مبل؛ پرده؛ تلویزیون ... همه رو! درسته یه مقدار خیلی خیلی کمش رو خودم کمکش کردم؛ اما اون همه ی این هزینه ها رو بخاطر من انجام داده و مهمتر از همه ی اینها؛ برخوردهای عاقلانه ای که همیشه آرزوش رو داشتم داشت! همسری که تا بحثمون میشد میگفت مامان! حالا سعی میکرد اون قدر همه چیز مرتب و بر وفق مرادم باشه که فراموش کرده بودم عشق خیلی عظیم تر از بوسه ی شب بخیر و بغل کردن آخر شب هست.
عزیز دلم! نمی دونی رفتارهای ظاهرا بی احساس و بی عشقت؛ چه عشق بزرگی رو توی دلم کاشته!
نمی دونی حرکات عاقلانه ات؛ چه حس اعتماد و امنیت بزرگی رو برام رقم زده!
عشقم؛ حالا دیگه خیلی راحت تر از قبل میتونم بهت تکیه کنم و تو رو مرد زندگیم قلمداد کنم!![]()
خدایا!این لطفت رو چه جوری باید جبران کنم؟
با کدوم زبون شکرت رو به جا بیارم؟
بگم چی؟ آخه! من با این همه محبت؛ با این همه لطف؛ و زبان قاصرم چی بگم؟
جز اینکه ممنونم از اینکه کمکمون کردی من و همسرم عزیزم؛ از این امتحان بزرگ؛ سربلند بیاییم بیرون!![]()








پاسخ با نقل قول

ولی تازگیا احساس زندگی پیدا کردم
خداااااااااااااااااااا، امشب شب تولد امام علی میشه هدیمو بدی، میشه یه روز بیام اینجا از خاطرات قشنگی که بین منو و اونو کوچولویه خواستنیش ساخته میشه بگم؟؟؟



علاقه مندی ها (Bookmarks)