به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 10 از 56 نخستنخست 1234567891011121314151617181920304050 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 91 تا 100 , از مجموع 564

Hybrid View

  1. #1
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    جمعه 28 آذر 99 [ 01:10]
    تاریخ عضویت
    1387-2-31
    نوشته ها
    1,208
    امتیاز
    22,636
    سطح
    93
    Points: 22,636, Level: 93
    Level completed: 29%, Points required for next Level: 714
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteranSocial10000 Experience Points
    تشکرها
    6,336

    تشکرشده 3,618 در 912 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    144
    Array

    RE: خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم (2)

    خیلی وقته که به اینجا سر نزدم؛ شاید برای اینکه یکم سرم شلوغ بود!
    راستش ما برای تعمیر خونه مون؛ چیزی حدود یک ماهه که خونه ی مادرشوهرم هستیم؛ (اگه یادتون باشه؛ مادر ایشون تنهاست و طبقه ی بالای خونه ی ما زندگی میکنه) خوب، روزهای اول که بالا بودیم؛ احساس میکردم شوهرم برگشته به روزهای اول نامزدیمون؛ درست مثل اون روزها وقتی میخواست بره سرکار؛ باید حتما منو می بوسید و بعد میرفت! کلی نازمو میکشید و روی حرفام حرف نمی زد. تا اینکه یه چند وقت بعد؛ بخاطر ردیف کردن کارهای سرکارش و همین طور کارهای بنایی؛ حسابی خسته میشد و تا می رسید توی رختخواب خوابش می برد؛ این موضوع ناراحتم میکرد و بعضی موقع ها کلافه ام که چرا شب ها ما میشیم عین یه خواهر و برادر!
    اما این احساس هر چی بیشتر روزها میگذشت برام کمرنگ تر و در مقابل کارهای بزرگش برام هیچ میشد.
    همسر من که فوق العاده حساسه و البته عصبانی؛ توی تموم این روزها بهترین مرد روی زمین بود! با اینکه بیشترین فشارها روش بود؛ اما مثل یه مرد واقعی تمام سعیش رو میکرد که تمام برنامه ها رو ردیف کنه تا کار خونه هر چه زودتر تموم شه و ما هر چه زودتر بریم خونه ی خودمون و من احساس بهتری داشته باشم؛ اون بهم غر نمی زد و از اینکه تحت فشاره اذیتم نمی کرد؛ عصبانی نمیشد و اگر میشد روی من تخلیه نمی کرد.
    باورم نمیشه؛ هر چیزی رو که دوست داشتم برام خرید؛ کل خونه رو برام نو کرده؛ فرش؛ مبل؛ پرده؛ تلویزیون ... همه رو! درسته یه مقدار خیلی خیلی کمش رو خودم کمکش کردم؛ اما اون همه ی این هزینه ها رو بخاطر من انجام داده و مهمتر از همه ی اینها؛ برخوردهای عاقلانه ای که همیشه آرزوش رو داشتم داشت! همسری که تا بحثمون میشد میگفت مامان! حالا سعی میکرد اون قدر همه چیز مرتب و بر وفق مرادم باشه که فراموش کرده بودم عشق خیلی عظیم تر از بوسه ی شب بخیر و بغل کردن آخر شب هست.
    عزیز دلم! نمی دونی رفتارهای ظاهرا بی احساس و بی عشقت؛ چه عشق بزرگی رو توی دلم کاشته!
    نمی دونی حرکات عاقلانه ات؛ چه حس اعتماد و امنیت بزرگی رو برام رقم زده!
    عشقم؛ حالا دیگه خیلی راحت تر از قبل میتونم بهت تکیه کنم و تو رو مرد زندگیم قلمداد کنم!
    خدایا!این لطفت رو چه جوری باید جبران کنم؟
    با کدوم زبون شکرت رو به جا بیارم؟
    بگم چی؟ آخه! من با این همه محبت؛ با این همه لطف؛ و زبان قاصرم چی بگم؟
    جز اینکه ممنونم از اینکه کمکمون کردی من و همسرم عزیزم؛ از این امتحان بزرگ؛ سربلند بیاییم بیرون!

  2. 22 کاربر از پست مفید del تشکرکرده اند .

    del (جمعه 10 آذر 91)

  3. #2
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    جمعه 13 مرداد 91 [ 17:30]
    تاریخ عضویت
    1391-2-26
    نوشته ها
    6
    امتیاز
    617
    سطح
    12
    Points: 617, Level: 12
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 33
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registered500 Experience Points
    تشکرها
    16

    تشکرشده 16 در 3 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم (2)

    سلام بچه ها
    این تاپیک سراسر انرژیه مثبته !
    بعد از خواستگاری قرار شده بود من و همسرم یه مدتی باهم صحبت کنیم و ارتباط بیشتری داشته باشیم تا بله برون که فقط خودمونی ها باشن و حرف مهر و این چیزا ......از دواج ما تقریبا سنتی بود و....
    روز های آخر حرف که به مهریه رسید متوجه شدیم مهریه مورد نظر ما با خونواده اونا و همینطور عروس دیگه شون خیلی متفاوته من نگران بودم که چی میخواد بشه همش ازش میپرسیدم چیکار میخوای بکنی اونم میگفت نمیدونم و ........بهش گفتم پس روز بله برون خیلی کسی رو نیار تا اگه جور نشد خیلی بد نشه اونم هیچی نگفت ظاهرا و اونطوری که بعدا فهمیدم تو خونواده خیلی بحث بوده که باید دوتا عروس یه جور باشن روز بله برون دل تو دلم نبود شب قبلش نتونسته بودم درست بخوابم بدجوری دلم شور میزد میدونستم که بابام راضی نمیشه و این حرفا ،حدودای ساعت سه بهم زنگ زد خیلی آروم ومهربون بهم گفت عزیزم نگران نباش توفکر هیچی رو نکن من درستش میکنم انگار یه چیزی رو از رو شونه هام برداشته بودن همونطور شد علیرغم میل مادر و مخالفت برادر و جاری اونشب ما رسما نامزد شدیم هروقت از زندگی و غمهاش ناامید میشم یاد اون تلفن میافتم و دوباره جون میگیرم

  4. 13 کاربر از پست مفید جانی جون تشکرکرده اند .

    جانی جون (یکشنبه 02 مهر 91)

  5. #3
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 15 آذر 91 [ 15:38]
    تاریخ عضویت
    1389-3-03
    نوشته ها
    309
    امتیاز
    4,602
    سطح
    43
    Points: 4,602, Level: 43
    Level completed: 26%, Points required for next Level: 148
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    953

    تشکرشده 977 در 191 پست

    Rep Power
    48
    Array

    RE: خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم (2)

    عزیزم خیلی ماهه..این چندروزه بدجوری بخاطر کارای شرکت و رفتارای مدیرعامل ناراحتم و یه وقتایی که دیگه به اوج می رسه میرم توی بغل همسری و گریه میکنمو باهاش درد دل میکنم اونم خیلی آرومم میکنه ...دیروز عصر دوباره بخاطر شرکت اخمام توهم بودو ناراحت بودمو گریه و...گلم رفت بیرون کارداشت وقتی اومد با ناز صدام میکردو توی خونه دنبالم میگشت دوتا بستنی برام گرفته بودو خیلی خیلی لوس بازی درآورد تا منو شادکنه و بخندم ..عاشقشم..درک فوق العاده ای داره..بینظیره.

  6. 17 کاربر از پست مفید پریماه تشکرکرده اند .

    پریماه (یکشنبه 02 مهر 91)

  7. #4
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    جمعه 07 شهریور 99 [ 23:27]
    تاریخ عضویت
    1389-5-21
    نوشته ها
    679
    امتیاز
    18,628
    سطح
    86
    Points: 18,628, Level: 86
    Level completed: 56%, Points required for next Level: 222
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranSocial10000 Experience PointsTagger First Class
    تشکرها
    3,951

    تشکرشده 4,314 در 675 پست

    Rep Power
    118
    Array

    RE: خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم (2)

    چند وقت پیش یه درد دل کوچیک باعث شد یه چیزی رو بفهمم ... یک عاشقانه خیلی خیلی خیلی لطیف رو ...

    بحث سر ریختن موهای بلند بود که یکی گفت: "شوهرم میگه برو موهاتو کوتاه کن! چیه هر طرف نگاه می کنی یه دونه اش ولوئه!" ...
    همون جا توی جمع رفتم توی فکر... چقدر همسرم با بقیه فرق داره ... منم موهام بلنده. منم موهام می ریزه... تازه بعضی وقتا به خصوصو وقتی می چسبه به موکتا، مهربان لطف می کنه و کمکم می کنه تو جمع کردنش ... اما حتی یه بار هم شکایت نکرده!! ...
    شب موقع خواب، دوباره یاد این حرف افتادم ... به همسرم گفتم ممنون که ایرادای منو به روم نمیاری. کنجکاو شد که چرا این حرفو می زنم. منم براش توضیح دادم که مثه همه مردا نیستی به خاطر چیزایی که دست خودم نیست، سرزنشم کنی ... مثلا با این صورت ترکش خورده‌ی من بزرگوارانه کنار اومدی و خیلی ایرادای دیگه ... همسرم نوازشم کرد و گفت که این جور نگم و سریع صحبت رو عوض کرد ... ( تیرم به سنگ خورده بود! بین خودمون باشه اما اون شب من این حرف رو زدم تا از زبون همسرم بشنوم که نه اینجوری نیست و کلی قربون صدقه ام بره و ... می خواستم یک جور هایی نوازش منفی و شاید هم تایید بگیرم که نشد! ) ... خلاصه یواشکی اشکم در اومد! ... گمانم از صدای نفسهام فهمید چه خبره! ... کورمال کورمال دستش رو برد روی چشمهام. وقتس مطمئن شد حدسم درسته، بلند شد و پرسید چی اشک نشونده تو چشمم؟!" ...
    منم راستشو گذاشتم کف دستش: که دلم اون بهانه رو گرفت تا ازم تعریف کنی ...
    شیرینی جواب اون شبش هنوز توی دلم موج می زنه...
    گفت:
    " اون موقع ها که می رفتی از پیشم، یه بار یه تار موت مونده بود روی بُرُس‌م ... گذاشته بودمش لای یه کتاب ... برای وقتای دلتنگی ..."
    .
    .
    .
    بله! فدای "غول چراغ جادو"‌م بشم الهی

  8. 24 کاربر از پست مفید آویژه تشکرکرده اند .

    آویژه (جمعه 10 آذر 91)

  9. #5
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 24 آبان 91 [ 13:04]
    تاریخ عضویت
    1390-7-27
    نوشته ها
    61
    امتیاز
    1,266
    سطح
    19
    Points: 1,266, Level: 19
    Level completed: 66%, Points required for next Level: 34
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    22

    تشکرشده 22 در 15 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم (2)

    فرشته سفید تو این نامه های عاشقونه چی مینویسی؟ به منم بگو تا یاد بگیرم برا شوهرم بنویسم. خیلی دلم میخاس این چیزارو یاد بگیرم.

  10. کاربر روبرو از پست مفید baharr تشکرکرده است .

    baharr (پنجشنبه 28 اردیبهشت 91)

  11. #6
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    یکشنبه 16 مهر 91 [ 00:52]
    تاریخ عضویت
    1391-2-09
    نوشته ها
    22
    امتیاز
    676
    سطح
    13
    Points: 676, Level: 13
    Level completed: 52%, Points required for next Level: 24
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registered500 Experience Points
    تشکرها
    41

    تشکرشده 41 در 16 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم (2)

    سلااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااام به همه وباتشکر از تسوکه ... من تازه اومدم اینجا راهم منو کشوند به این پست.. مدتها بود که افسرد بودم چون خیلی وقت بود که ادم خوشبخت نمیدیدم ولی با خوندن مطالبتون به دنیا امیدوار شدم و به خدا نزدیکتر که عشق رو افرید..تو این خوشبختیتون بجای ما مجرداهم کمی بیشتر خوشی کنید کمی بیشتر عاشق همسرتون وخدا باشید که اونو بهتون داده..هر وقت از هم دلگیر شدین یاد تنهایی کنین که چقدر بده.. در ضمن همتون خیلی باحالین مخصوصا اویژه و دل و پریماه و بقیه دوستان
    الهی هر روز عاشقتر شین

  12. 9 کاربر از پست مفید قاصدک تنها تشکرکرده اند .

    قاصدک تنها (سه شنبه 23 خرداد 91)

  13. #7
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 27 شهریور 92 [ 17:42]
    تاریخ عضویت
    1391-3-13
    نوشته ها
    1
    امتیاز
    947
    سطح
    16
    Points: 947, Level: 16
    Level completed: 47%, Points required for next Level: 53
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    500 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    10
    تشکرشده 11 در 1 پست
    Rep Power
    0
    Array

    RE: خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم (2)

    سلام
    خاطرات قشنگتونو خوندم،خیلی خوشم اومد...
    من مجردم،ولی تازگیا احساس زندگی پیدا کردم،25 سالمه و دوس دارم زندگی رو کنار مردی تجربه کنم که ازم 4 سال بزرگتره ،طلاق گرفته و یه کوچولویه 3 ساله داره.بگذریم که خونوادم فعلا از تصمیمم هیچی نمیدونن و اگه بدونن معلوم نیس چطور باهام رفتار میکنن، بگذریم از اینکه به نظر همه من حماقت محض میکنم که یه دختر همه چیز تمومم ولی میخوام با همچین مردی ازدواج کنم و بگذریم ... ولی رفتارای خوب اون،صداقت کلامش و صبری که تو زندگی قبلیش داشته و گرمای محبتش منو هر لحظه تو تصمیمم مصمم تر میکنه خداااااااااااااااااااا، امشب شب تولد امام علی میشه هدیمو بدی، میشه یه روز بیام اینجا از خاطرات قشنگی که بین منو و اونو کوچولویه خواستنیش ساخته میشه بگم؟؟؟
    خدااااااااااااااااااااااا اااااا
    ایشالا تمام خاطراتتون قشنگ و شنیدنی.................

  14. 11 کاربر از پست مفید فاطمه جون تشکرکرده اند .

    idenay (دوشنبه 09 تیر 93), فاطمه جون (یکشنبه 19 آذر 91)

  15. #8
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    سه شنبه 25 مهر 91 [ 22:20]
    تاریخ عضویت
    1391-3-18
    نوشته ها
    2
    امتیاز
    532
    سطح
    10
    Points: 532, Level: 10
    Level completed: 64%, Points required for next Level: 18
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registered500 Experience Points
    تشکرها
    23
    تشکرشده 25 در 1 پست
    Rep Power
    0
    Array

    RE: خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم (2)

    اولین تولد بعد عقدم شوهرم ماموریت بود و این خیلی اذیتم میکرد.40روز بود همو ندیده بودیم و توی همین 40 روز تولد من بود.1شب خونوادش زنگ زدن و ما رو برا شام دعوت کردن خونشون.وقتی رفتیم دیدم وایییییییییییییی
    شوهرم اومده بود و بدون اینکه بهم گفته باشه و با هماهنگی خونواده خودم برام تولد گرفته بودن.اون شب بعد 40 روز میدیدش.وقتی دیدمش گریه ام گرفت و اونم بغلم کرد و بوسم کرد.اون شب بهترین شب عمرم بود.

  16. 25 کاربر از پست مفید nibell تشکرکرده اند .

    nibell (یکشنبه 19 آذر 91), مارتا63 (یکشنبه 12 آبان 92), بارن (یکشنبه 23 اسفند 94)

  17. #9
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    جمعه 20 آذر 94 [ 23:47]
    تاریخ عضویت
    1391-3-22
    نوشته ها
    73
    امتیاز
    3,144
    سطح
    34
    Points: 3,144, Level: 34
    Level completed: 63%, Points required for next Level: 56
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    257

    تشکرشده 299 در 42 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم (2)

    سلام سلام سلام
    من اومدم با یه اسم جدید چون رمز قدیمم یادم نبود و مجبور شدم نام کاربریمو عوض کنم...من همون دوست قدیمی هستم:فرشته سفید

    این چند وقت تو ترک بودم هم خوب بود هم بد...حالا بماند چرا...

    دست اول ترین خاطرات عاشقانه رو از من وهمسرم بخواهید
    من هر روز یه خاطره عاشقانه دارم بنابراین نمی تونم همه رو بنویسم ولی با حال ترینشون که خودم رو هم شوکه کرد می نویسم.

    پنج شنبه بود.ما خونه مادر شوشو بودیم.شوشو واسه یه سری کاها رفته بود بیرون و من از صبح تنها بودم نزدیکای ظهر دیدم در باز شد و طبق عادت معهود که با جیغ و داد صدام میکنه فرشته من!!!وارد شد با یه دسته گل بزرگ و قشنگ..من اصلا فکر نمی کردم مال من باشه همه میگفتن این دسته گل برای کیه واسه چیه...من جمله خودم!که شوشو گفت مال فرشته است...منم تعجب که به چه مناسبت اونم خندید و گفت مامانت گفته تو در واقع این روز به دنیا اومدی من که با ابن شوخی هاش اشنا بودم گفتم راستشو بگو ولی اون خندید و امتناع کرد...وقتی کارت روشو خوندم حسابی هیجان زده شدم...روش نوشته بود نهمین ماه مبارک عشق من!!!تازه یادم اومد ماهگرد عروسیمونه...

    یه خاطره عشقمولانه دیگه
    هفته پیش رفته بودیم مسافرت...من عقب خواب بودم چون همراه داشتیم.خواب بودم شوشو جلو داشت تخمه میخورد.یه جا ایستادیم واسه اینکه هوا عوض کنیم.منم بیدار شدم.شوشو گفت دستتو باز کن..فکر کردم میخواد پوست تخمه هاشو تو دستم بریزه.منم اخم کردم گفتم نمیخوام...گفت تو باز کن .منم با اکراه باز کردم دیدم پر دستم شد مغز تخمه...اینقدر خجالت کشیدم.....همش اون جلو داشت واسن نغز می گرفت فداش شم.

  18. 26 کاربر از پست مفید فرشته من تشکرکرده اند .

    فرشته من (یکشنبه 19 آذر 91), مارتا63 (یکشنبه 12 آبان 92), بارن (یکشنبه 23 اسفند 94)

  19. #10
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    جمعه 20 آذر 94 [ 23:47]
    تاریخ عضویت
    1391-3-22
    نوشته ها
    73
    امتیاز
    3,144
    سطح
    34
    Points: 3,144, Level: 34
    Level completed: 63%, Points required for next Level: 56
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    257

    تشکرشده 299 در 42 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم (2)

    یه خاطره دیگه

    شوشوی من فوق العاده مهربونه...دل نداره ولی خوب گاهی اعصابم نداره

    چند هفته پیش سر یه بحث مسخره از هم ناراحت شدیم و الی اخر...من داد و بیداد که تو به من توهین کردی اون بیچاره هم مستاصل!!!اخه تا حالا اینجوری شلوغش نکرده بودم...هول شده بود به دست و پام افتاد بغلم کرد منم محل نمی دادم خداییش خیلی ناراحت شده بودم از دستش هر چند تقصیر خودم هم بود..می تونستم وقتی اون عصبانیه من سکوت کنم ولی بدتر از اون داد زدم...اون هم اتیشی شد و...
    خلاصه از اون التماس و از من بی محلی (به بقیه این کار رو تجویز نمی کنم این دفعه واقعا شوشو مقصر بود)رو تخت دراز کشیده بودم و گریه میکردم دیدم اومد بغلم کرد بوسیدم...موهامو دستامو تا به پاهام رسید ...من دوست نداشتم این کارو بکنه چون دلم نمیاد خودشو حتی جلوی من بشکنه ولی واسه اینکه ببخشمش کف پامو بوسیدفداش بشم...اخه بچه جون تو که دلت اینقده نازکه چرا بیخودی داد و هوار میکنی درد و بلات به جون فرشته ت....منم واسه همیشه بخشیدمش و تصمیم گرفتم دیگه وقتی لازمه کوتاه بیام که کار به اینجاها نکشه...در نهایت یه دعوا هو به یه خاطره عتشقانه تبدیل شد

  20. 18 کاربر از پست مفید فرشته من تشکرکرده اند .

    فرشته من (یکشنبه 19 آذر 91), مارتا63 (یکشنبه 12 آبان 92), بارن (یکشنبه 23 اسفند 94)


 
صفحه 10 از 56 نخستنخست 1234567891011121314151617181920304050 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 10:26 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.