شاد عزیز دوست گرامی چرا این کارا رو می کنی چرا خودتو تخلیه نمی کنی چرا می خوای همه ی فشارا رو به تنهایی تحمل کنی؟!!!!! خب به هیشکی نمی خوای بگی نگو اینجا که مجازیه
من مطمئنم وقتی روزن اینجوری میگه.....
تشکرشده 83 در 46 پست
شاد عزیز دوست گرامی چرا این کارا رو می کنی چرا خودتو تخلیه نمی کنی چرا می خوای همه ی فشارا رو به تنهایی تحمل کنی؟!!!!! خب به هیشکی نمی خوای بگی نگو اینجا که مجازیه
من مطمئنم وقتی روزن اینجوری میگه.....
تشکرشده 3,145 در 958 پست
ممنونم ....
سورنای عزیز فعلا امکان مسافرت برام نیست، برای اینکه امتحانهای دانشگاهم هست، البته استادام اصلا انتظار ندارن که کار ارائه بدم اما من اصلا از نمره الکی گرفتن خوشم نمیاد، برای همین خودم رو درگیر پروژه هام کردم، یک ماه هم بیشتر به کنکور ارشد وقت نمونده و من هیچ چیزی نخوندم میخوام برای ارشد هم بخونم. اینطوری ذهنم فقط روی درسهام هست اما شبها که میخوام بخوام همه چی به سمتم حجوم میاره...
فاطیمای عزیزم ممنون، من واقعا به دوستی شما دوستان خوبم اطمینان دارم، اما نمیدونم باید چی بگم، توانایی صحبت کردن رو ندارم، توانایی جمع و جور کردن ذهنم رو ندارم... باید یه کم زمان بگذره. بازم ممنونم عزیزم
پونه عزیزم، باور کن بحث مجازی و حقیقی نیست، شاید یکی از دلایل نگفتنم اینه که نمی خوام چیزی رو باور کنم، میخوام همه چیز عادی به نظر برسه...
روزن جان، عزیزم، سرم داد بزن باور کن ناراحت نمیشم، شاید به داد تو احتیاج داشته باشم، شاید باید یکی بیاد محکم بزنه در گوشم، پس این کار رو بکن، شاید بزرگترین کمک باشه..
برام دعا کنید....
![]()
shad (یکشنبه 10 مهر 90)
تشکرشده 286 در 92 پست
سلام
شاد عزیز آدرس این جنگلتون رو به من هم بدید
احتیاج دارم...
تا کی با همه رو راست باشم؟ ولی درک نشم اگر هم کسی تونسته باشه منو درک کنه برای مدت کوتاهی بوده و بعدش ...
[align=justify][align=center]
[size=large]عشق یکسان ناز درویش و توانگر میکشد
این ترازو سنگ و گوهر را برابر می کشد[/size][/align][/align]
تشکرشده 673 در 178 پست
آخه بهت چی بگم دختر؟ !!!روزن جان، عزیزم، سرم داد بزن باور کن ناراحت نمیشم، شاید به داد تو احتیاج داشته باشم، شاید باید یکی بیاد محکم بزنه در گوشم، پس این کار رو بکن، شاید بزرگترین کمک باشه..
![]()
تشکرشده 3,145 در 958 پست
عزیزم هنوز پیداش نکردم، اگه پیدا شد چشم البته اگه اونجا دسترسی به کامپیوتر داشتم :Dنوشته اصلی توسط lمریم
ولی نه جدی اگه رفتم حتما آدرس میدم...
مریم عزیز، یه چیزی بهت پیشنهاد می کنم برای اینکه راحت تر زندگی کنی، توی زندگیت کاری رو بکن که قلبت و خدا رو راضی کنه، اینطوری از کسی جز خودت توقع نخواهی داشت، چه اهمیتی داره که کسی درکمون نکنه؟ چه اهمیتی داره که تنهامون بذارن و ... مهم یه چیز دیگه اس ...
![]()
shad (یکشنبه 23 خرداد 89)
تشکرشده 992 در 530 پست
اگر يك ديوار كوتاه باشه چه كسي بدش مي ياد كه از اون ديوار بپره؟! صبوري كردن و گذشت خوبه اما نه تا اندازه اي كه يك ديوار كوتاه فرض بشي.
شاد عزيز
تو اينقدر فهميده و باهوشي كه تا به حال جرأت نكردم كه بهت در مورد زندگيت پيشنهادي بدم اما هميشه جريان زندگيتو دنبال كردم.
گاهي اوقات تغيير رويه نه تنها مضر نيست بلكه مي تونه نتايج مثبت چشمگيري به همراه داشته باشه.
امتحان هر چيزي توي زندگي مجاني يه. مي توني امتحان كني.
دانه (یکشنبه 23 خرداد 89)
تشکرشده 286 در 92 پست
شادی مهربون شما درست میگینوشته اصلی توسط shad
من هم همیشه سعی کردم که اینطور که شما میگی باشم وخدارو شکر تاحالا به کسی در این مورد که چرا منو درک نکردی اعتراضی نکردم و نخواهم کرد
فقط میدونی آدم بعضی وقتا از بعضی اشخاص یه کم انتظار بیشتری داره،ولی خوب آدما در شرایط خودشونو نشون میدن...
آره عزیزم ،حالا که خوب فکر میکنم میبینم چه اهمیتی داره....
مواظب خودت باش![]()
[align=justify][align=center]
[size=large]عشق یکسان ناز درویش و توانگر میکشد
این ترازو سنگ و گوهر را برابر می کشد[/size][/align][/align]
تشکرشده 3,145 در 958 پست
دانه عزیزم ممنونمنوشته اصلی توسط دانه
اما من الان چاره ای جز صبر ندارم، یا باید صبر کنم، یا باید داد بزنم، یا باید ....
نمیخواستم یا نمیتونستم بنویسم .... بعد از به هوش اومدنم تا الان فقط یک بار همسرم رو دیدم! منو ترک کرده ... به نظر شما چی کار باید کرد؟
![]()
shad (یکشنبه 23 خرداد 89)
تشکرشده 3,145 در 958 پست
درسته عزیزم، بعضی وقتها روی بعضی از افراد حساب دیگه ای باز می کنیم، یه طور دیگه بهشون نگاه می کنیم، در واقع فکر می کنیم که اونها خود ما هستن... من هم در مورد همسرم همین فکر رو می کردم. اما همیشه اون طور که آدم دوست داره و انتظار داره نیست، هیچ وقت مثل این روزها محتاج همسرم نبودم!! اما نبود، نیست! چی کار می تونم بکنم؟ این قضیه درس بزرگی بهم داد و اون هم این بود که غیر از خودم از هیچ کسی توقع نداشته باشم، من همسرم رو دوست دارم، حتی الان هم بهش حق میدم، خیلی سخته که بخوای با کسی زندگی کنی که معلوم نیست تا کی همراهته! من هم نمیخوام اون عذاب بکشه، دوست ندارم به خاطر این کارش عذاب وجدان داشته باشه، اما باز هم اون رو از خدا میخوام، شاید خدا بهم برش گردونه...نوشته اصلی توسط lمریم
![]()
shad (یکشنبه 23 خرداد 89)
تشکرشده 10 در 8 پست
سلام شاد مهربونم ولی روزن جان میگفتن تو دوران بیماری همیشه همسرتون کنارتون بودن و خیلی دلواپسو نگران . چطور که الان خدارو شکر به خیر گذشته سراغی ازت نمیگیره . عزیزم شما برو سراغش علتشو جویا شو باهاش حرف بزن حتی اگه فکر میکنی دلیلش موجه باشه ولی بازم تنهاش نزار شاید اون الان تحت تأثیر حرف دیگران باشه شاید منتظره عکس العمل از جانب شما باشه . یه کاری بکن گلم بلاتکلیفی خیلی عذاب آوره ، نمیگم با عجله تکلیفه خودتو روشن کن ولی منتظره معجزه هم نباش باید خودت حرکت رو شروع کنی .
از همه مهمتر مراقب سلامتیت هم باش . بعد از برگشت شما دوست عزیز ما همه به خودمون امیدوار شدیم که هنوزم پیش خدا آبرو داریم حالا نوبت شماست تا محافظ این نعمته الهی باشی. موفق باشی خانمی.
دوستت دارم گلم.
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)