چه قدر شیرین و زیبا!...
برای اولین بار در زندگی به شدت حسودیم شد که من مجردم! و الانه که از منفجر شم..:
امیدوارم همیشه عاشق باشید
تشکرشده 74 در 26 پست
چه قدر شیرین و زیبا!...
برای اولین بار در زندگی به شدت حسودیم شد که من مجردم! و الانه که از منفجر شم..:
امیدوارم همیشه عاشق باشید
تشکرشده 4,314 در 675 پست
اتاق من یه جورایی از باقی خونه مون مستقله، در و پنجره اش به ایوون خونه باز میشه و یه طرفشم کوچه است ...
اینجا یه منطقه سردسیره و آب و هوای بسیار سرد و خشک زمستونیش مخصوصا شبا امون آدم رو می بره ... جوری که حتی با بخاری و دو تا پتو هم هنوز احساس سرما می کنی ...
حالا فکر کنین تو یه همچین آب و هوایی، کسی حاضر بشه تمام زمستون از یه سرویس بهداشتی گوشه حیاط و بدون هیچ آب گرمی استفاده کنه!
من که فقط چند روز تونستم تحمل کنم، همون وسطای پاییز دیگه واسم غیر قابل تحمل شد!
اما مهربون، تمام پاییز و زمستون رو به خاطر من با این سرما سر کرد و به روی خودش نیورد ...
حالا که بهار از راه رسیده، دارم فکر می کنم پارسال دعای" حول حالنای" سال تحویل رو چه جوری خوندم که اینجوری مستجاب شد ...
موقع سال تحویل یاد همدیگه باشیم ... برای دل همدیگه دعا کنیم ...
روز هاتون سرشار از عطر دل انگیز بهار و شادی
![]()
تشکرشده 490 در 114 پست
امشب دلم گرفته بود نميدونم چرا ياد اولين دفعه اي افتادم كه همسرم به من كادو داد يه دفتر خاطرات زيبا .كه كادو شده بود و وسط اون تاريخ هفده آبان رو نوشته بود و با خط خودش كه خيلي هم نخراشيده است ولي سعي كرده بود كه زيبا بنوبسه نوشته بود
امروز قشنگترين روز خداست
چون قشنگترن هديشو واسم آفريد
چقدر اون لحظه اي كه اين صفحه رو خوندم دوست دارم بخصوص نگاه همسرم كه شوق خاصي توي اون ديده ميشد ولي خيلي وقته كه ديگه اون حالتو توي چشماش نديدم
mohi (یکشنبه 24 اسفند 93), saint mary (دوشنبه 02 بهمن 91)
تشکرشده 12,257 در 2,217 پست
خاطره زیبایی بود.نوشته اصلی توسط saint mary
نمی شه حالا شما هم چنین هدیه ای به او بدهید تا در چشمانش خوشحالی رو ببینید؟ و اون هم در چشمان شما همین ذوق رو ببینه؟
تشکرشده 490 در 114 پست
تولدش خرداد ماهه همين تصميم رو هم دارم .دوست دارم يه جشن تولد واسش بگيرم سورپرايز بشه از همين الان فكر ميكنم چه هديه اي بگيرم
mohi (یکشنبه 24 اسفند 93), saint mary (دوشنبه 02 بهمن 91), کلانتر جو (شنبه 28 بهمن 96)
تشکرشده 977 در 191 پست
سلام.سال نو مبارک.خیلی دلم براتون تنگ شده بود.امروز شنبه اولین روز کاری در سال 90. تعطیلات خیلی خوش گذش.خیلی ی ی
راستش از اونجایی که تازه ازدواج کردم روزهای آخرسال رو با همسرم دوتایی رفتیم کیش.خیلی خیلی خوش گذش.اولین روز سال رو هم رفتیم اصفهان و بعد با خانواده ی همسرم رفتیم تهران.که همش خاطره هست.
اما یه اتفاق خیلی خیلی جالب افتاد.دیروز داشتیم از تهران برمیگشتیم شهرخودمون.توی راه رفتیم قم و جمکران .جاتون خالی داشتیم ناهار میخوردیم یدفه یه بحث جالب پیش اومدو هرکسی چیزی میگفتو میخندیدیم .تا اینکه خواهرشوهرم یدفه یه حرفی زد که خیلی خیلی خنده دار بود همون موقع منم لقمه توی دهنم بود.یدفه لقمه افتاد توی گلوم.و شروع کردم به سرفه.و بلند شدم کمی راه رفتم و یدفه شوهرم که وحشتناک ترسیده بود اومد پیشم . و داد زد مامان......خیلی خیلی ترسیده بود .خلاصه خیلی بخیر گذش.کمی آب خوردمو خوب شدم وقتی رسیدیم شهرموم اول رفتیم مادرشوهرم اینا رو پیاده کردیم بعد رفتیم خونه بابای من.همین که توی راه تنها شدیم همسرم به گریه افتاد و داد زد تورو خدا مواظب خودت باش امروز خیلی ترسیدم و نگرانت شدم.....
وقتی این صحنه رو دیدم که چه جوری گریه کرد و نگرانم شده بود به داشتن چنین همسر داسوزی افتخارکردم.خدایا بازم شکرت
تشکرشده 356 در 119 پست
سلام یکی از خاطرات قشنگی که خیلی تو ذهنم مونده نگرانی همسرم راجع به درد کمرم بود که پعد از اینکه به توصیه ی دکتر عمل نمیکردم با ناراحتی بهم گفت اگه اتفاقی واسه تو بیفته من چه خاکی تو سرم بریزم که این حرفش خیلی بهم چسبید و بعد از اون به صورت جدی توصیه پزشکو دنبال میکنم
البته الان یه مشکل برامون پیش اومده ( بین همسرم و خونوادم ) که تو قسمت طرح مشکلات بیان کردم و از دوستان باتجربه خواهش میکنم راهنماییم کنن![]()
تشکرشده 235 در 97 پست
یکی از ویژگی های متاهل های تالار اینه که ما مجرد ها رو تو این تاپیک سرگرم میکنن:d چی شده کم ارسال میکنین ، چند شبی سرگرم بودیما:d
تشکرشده 356 در 119 پست
آقای تسوکه واقعا به خاطر این خلاقیتتون تشکر میکنم چون من انقدر غرق در لحظات عاشقانه شدم وبه وجد اومدم که یادم رفت از شوهرم دلخورمالانم یه میل بهش زدم و لحظه های قشنگمونو براش یاد اوری کردم که مطمینم اونم خیلی خوشحال میشه ( آخه من الان به مدت یه سال برای فرصت مطالعاتی اومدم یه کشور دیگه
)اجازه بدین بازم از خاطرات قشنگمون با شووری براتون بگم :
( البته یه سری از این لحظه ها اصلا به چشمم به عنوان یه لحظه ی قشنگ نبود تا اینکه خاطرات دوستانو خوندم و دیدم چه قدر نکات ظریفی هست که دقت به اونا میتونه به عنوان یه خاطره تو ذهن ادم ثبت بشه)
تازه نامزد کرده بودیم اما من هنوزم تو حال و هوای مجردی بودم هر دو تهران دانشجو بودیم من بدون اینکه به شووری بگم رفتم شهرستان خونمون و یه هفته موندموقتی برگشتم شووری از کارمن هنگیده بود اما بدون اینکه سرزنشم کنه بغلم کرد و وبا حسی عاشقانه سرشو گذاشت روی شونم و گفت هیچ وقت تنهام نزار که خیلی بهم چسبید
![]()
تشکرشده 2,080 در 437 پست
سلام بچه هاي گل و عاشق تالار
تو رو خدا ببخشيد كه من اين پستو اينجا ميزنم. اما فقط ميخواستم بگم من هروقت ميام تو اين تاپيك دلم ميگيره!
آخه قبلش رفتم تاپيك خانم خ... و ديدم كه همسرش كتكش ميزنه ... يا قبلش رفتم تاپيك دق ... و ديدم كه شوهرش بهش خيانت كرده يا آقاي ... همينطور يا خانمي كه همسرش بهش شك داره و آسايشو ازش گرفته يا ... براي همين وقتي خاطرات شما رو ميخونم خييييييلي دلم ميگيره
بچه ها تو رو خدا هرچقدر هم كه خوشبخت و خوشحاليد اونايي كه مشكل دارن رو فراموش نكنيد و هميشه براشون دعا كنيدتا خدا هم كمكتون كنه و هميشه زندگيتون پر از لحظات قشنگ و عاشقانه باشه .
آفرين بچه هاي خوب و نازنين![]()
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)