RE: دوست دارم جواب نداره؟
سلام دوستان خوبم
راستش پنج شنبه باهم رفتیم سینما و شام بیرون خوردیم و اومدیم خونه داشتیم بر می گشتیم خونه به همسرم گفتم اگه میخوای فردا برو امامزاده و منم نمی آم
احساس کردم خیلی خوشحال شد و با منم از اون سردی در اومد
صبحشم بدون یک کلمه تعارف به من بلند شد رفت منم جمعه رو با خانواده ام بودم
آخر شب ساعت دو شب اومد خونه البته عصرش داشت می اومد که من گفتم اگه خواستی شام بمون چون من برای شام خونه نمی ام بازم از خدا خواسته قبول کرد
ولی یه مشکلی که هست وقتی پیش خانواده اش هست من خیلی احساس بدی دارم
-احساس می کنم پشت سر من حرف می زنند
-احساس می کنم کنار گذاشته شدم
-احساس می کنم همسرم از اینکه با اونا باشه خیلی خوشحال تره تا با من
-احساس می کنم اونا همسرم رو از من دور می کنند.
-احساس می کنم اونا نظر همسرم رو نسبت به من عوض می کنند
و همه اینا برای من اضطراب می آره و باعث میشه از لحظاتم لذت نبرم و وقتی می آد خونه نتونم باهاش ارتباط برقرار کنم و اخمام تو هم میره و گلگی می کنم البته اینا افکار من همشون پیش زمینه داره مثلا همسرم به من می گه تو خودت جلوی خانوتده من ضایع کردی یا مثلا میگه اعتبار خودتو پایین اوردی دلیلش هم میگه چون نذاشتی من امامزاده برم بقیه این طوری درمورد تو فکر می کنند.
مثلا دیشب که اومد گفتم با من نیستی خوشحالی یا همش دوست دارم یه جوری سر در بیارم وقتی نیستم اونجا چه خبره
به خدا می دونم اشتباه می کنم که همش همسرم مو سوال پیچ می کنم و لی دست خودم نیست
دیشب بهم میگفت تو شدی یه زن اخمو و قرقرو
اندیشه منفی رو دیشب هی از خودم دور می کردم و بهش می گفتم stop و رفتم شروع کردم به قرآن خوندن تا موقعی که بیاد ولی بازم وقتی اومد نتونستم باهاش خوب باشم و از خودم ضعف نشون دادم
جناب sci و دوستان خوبم اگه راهنماییم کنید ممنون میشم
[align=center]خوشبخت کسی نیست که مشکلی ندارد
بلکه کسی است که با مشکلاتش مشکلی ندارد .[/align]
علاقه مندی ها (Bookmarks)