سلام دوستای گلم
یک زن امیدوار عزیز سلام، از حمایتت ممنونم
عید همتون مبارک
من دیشب خودم رفتم خونه بابام، همسرم هم خودش اومد، همش سعی کرد ضدحال بزنه
منم زیاد نرفتم سمتش
ولی حواسم بهش بود و اگه چیزی احتیاج داشت براش میاوردم یا اگه تنها میشد میرفتم کنارش میشستم
همش حرفهای شما تو گوشم بود و سعی کردم نفرتمو دور بریزم، خیلی سخت بود، و هرچی میگذره این گذشت کردنه سخت تر هم میشه چون بی محبتی و خودخواهی شوهرم بیشتر خودشو نشون میده
اومدیم خونه من هم خسته بودم و هم از ضدحالهایی که تو جمع زده بود (مثلا میخواستیم بازی کنیم نشست کنار گفت من اهل بازی نیستم در حالیکه همیشه تو همه بازیها شرکت میکنیم و حتی من بیشتر از اون وقتی تو جمع خانوادشم سعی میکنم تو همه بازیها شرکت کنیم و بهش خوش بگذره ولی اینم یکی دیگه از لجبازیهاش بود که من اهمیت ندادم و نشستم گفتم و خندیدم و فقط دوبار صداش کردم گفت نمیام منم دیگه محلش نزاشتم) خلاصه از ناراحتی و خستگی گرفتم خوابیدم ولی امروز صبح سعی کردم یه کم بهش نزدیک بشم و کتفم اسپاسم شده که میدونم عصبیه ازش خواستم یه کم ماساژ بده شاید باز بشه که البته نشد ولی همکاری کرد و یه کم رفتارش تعدیل شده اما همچنان طلبکاره
میخوام باهاش حرف بزنم البته اگه بدتر نشه یا از زیر حرف زدن در نره چون واقعا هیچی نداره از من بگه ، خودش مقصره و معمولا تو اینطور موارد سعی میکنه با حرفهای واهی منو مقصر جلوه بده و اشتباهاتشو گردن نگیره
ولی من میخوام حرفهامو بزنم
برام خیلی دعا کنین
اینم یکی دیگه از تعطیلاتی که تو زندگی مشترکمون فرا رسید و من هیچ لذتی ازش نمیبرم













علاقه مندی ها (Bookmarks)