به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 12 از 12 نخستنخست ... 23456789101112
نمایش نتایج: از شماره 111 تا 112 , از مجموع 112

Hybrid View

  1. #1
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 02 بهمن 99 [ 08:27]
    تاریخ عضویت
    1394-10-28
    نوشته ها
    145
    امتیاز
    8,981
    سطح
    63
    Points: 8,981, Level: 63
    Level completed: 77%, Points required for next Level: 69
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    474

    تشکرشده 304 در 105 پست

    Rep Power
    40
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط kataioon نمایش پست ها
    سلام
    ببین خانم آرامش خیال واقعا ادم نمیفهمه شما دوست دارین چه چیزی رو از دهن ملت بشنوید؟؟؟؟ مدیر همدردی که رسما دهن همه رو بست...نه کسی حق داره بهتون بگه طلاق نه حق داره بگه سقط...راه دیگه ای جز سوختن و ساختن میمونه؟؟؟؟ جواب شما قبل از مشاوره کاملا مشخص بود...حالا به قول خودشون بیان یه تاپیک بزنید با عنوان چطور خودم رو تغییر بدم تا بتونم همسر خوبی برای شوهرم باشم...( در ضمن با این قدرت باروری که تو شما بوده من بعید میدونم در صورت سقط شانس بارداری مجدد رو از دست بدید..شاید بشه تشبیه کرد به شیوه ی باروری درختان)
    خانم کتایون ازتون ممنونم که وقت گذاشتید
    من خیلی سردرگمم و الان نمیتونم خودم درست تصمیم بگیرم،به همین دلیل میخوام همه ی جوانب رو بسنجم و دیدگاه های مختلف رو بدونم که بعدا از تصمیمم پشیمون نشم.
    واما در مورد طلاق......من تصمیم قطعیم رو برای طلاق گرفتم و حتی در عنوان تاپیک هم گفتم که دارم جدا میشم.اتفاقا یکی از ترس های من این هست که بعد از تولد فرزندم مجبور بشم به خاطر اون برگردم.
    تاپیک من در مورد این هست که سقط کنم یا نه؟
    فقط گاهی اوقات با خودم میگم نکنه من دارم قوانین خدارو برای خودم سخت میکنم و چون جایی خوندم که اگر جنین موجب زحمت فوق العاده ای برای مادر بشه میشه اون رو سقط کرد،دچار دودلی شدم.
    ترس برای سقط از این بابت نیست که دیگه بچه دار نشم،منظورم این بود که با دیدن هر بچه ای به یاد این بیفتم که من هم میتونستم بچه م رو در کنارم داشته باشم.
    ولی دیگه نمیخوام احساسی جلو برم.قبلا اینکارو کردم و ضربه خوردم وبه اینجا رسیدم.نمیخوام دیگه اشتباه کنم.
    همسرم هم قبلا اصلا باسقط راضی نبود ولی الان اون هم نمیخواد بچه باشه.هرچند میدونم این تصمیم مادرشه.
    اطرافیانم هم میگن وقتی اون پدر بچه اس و براش مهم نیست تو چرا انقدر خودتو اذیت میکنی.
    اما منظور شمارو از تشبیه به باروری درختان متوجه نشدم.کتایون عزیز من قضیه بارداری رو تا جایی که میشد توضیح دادم و چون اینجا یک مکان عمومیه نمیتونم چیز بیشتری بگم.
    اما این قضیه اصلا در پزشکی چیز عجیبی نیست.
    ویرایش توسط آرامش خیال : شنبه 03 بهمن 94 در ساعت 12:07

  2. #2
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 02 بهمن 99 [ 08:27]
    تاریخ عضویت
    1394-10-28
    نوشته ها
    145
    امتیاز
    8,981
    سطح
    63
    Points: 8,981, Level: 63
    Level completed: 77%, Points required for next Level: 69
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    474

    تشکرشده 304 در 105 پست

    Rep Power
    40
    Array
    سوده جان نوشته هات واقعا بهم آرامش میده
    اما در مورد اینکه میکید باهمسرم صحبت کنم که باهم تصمیم بگیریم.
    بخدا من بارها چه در دوران عقد چه بعد از عروسی باهاش صحبت کردم که مسائل و مشکلاتمون رو پیش بقیه نگو و بزار خودمون حلش کنیم و اصلا و ابدا تغییری نکردن.
    من چون فرزند اول خانواده هستم و خواهر و برادرم با فاصله کمی از تولد من بدنیا اومدن،از بچگی خیلی مستقل بودم.همیشه مشکلاتمو خودم حل میکردم.
    اما همسرم دقیقا برعکس من....
    دردوران عقد حتی اگر اختلاف نظر کوچیکی باهم داشتیم همسرم وقتی برای صحبت دونفره نمیذاشت .و اولین کاری که میکرد این بود که مساله روبا مادرش و خواهرش در میون میذاشت و بعد هم با پدر من تماس میگرفت.البته بعد از یکی دو ساعت خودش آروم میشد و منم فراموش مبیکردم ولی بزرگترها دست بردار نبودن!
    حتی گاهی اوقات که من با تلفن همراه شوهرم تماس میگرفتم مادرش جواب میداد و اصلا اجازه نمیداد ما باهم صحبت کنیم.
    در این مواقع من حتی باید به خانواده خودمم جواب پس میدادم که چرا به عنوان مثال اون قضیه رو بهشون نگفتم و وقتی که میگفتم این یه مشکلی بود که باید خودمون حلش میکردیم سرزنش میشدم.و میگفتن پس چرا اون اینطور نیست.و تو اصلا مارو به حساب نمیاری.
    باور کنید اگه این آقا این کارارو نمیکرد اصلا مشکلی پیش نمی یومد.چون نه من کینه ای بودم نه همسرم.
    توی این سه ماهی که باهم زیر یه سقف زندگی کردیم نهایتا دلخوریمون از هم 20 دقیقه طول میکشید و اینطور نبود که باهم حرف نزنیم.و خیلی زود یکیمون پیش قدم میشد برای آشتی.
    در مورد بچه هم که من حدود دو هفته پیش باهاش تماس گرفتم و گفتم این بچه گناه داره و باید در موردش تصمیم بگیریم.البته من اون موقع راضی به سقط شده بودم.اما همسرم میگفت گناه داره و نمیشه و به من گفت راجع به این قضیه زنگ بزن خونمون و با مادرم صحبت کن!!!
    که من در جواب گفتم این مساله به مادرت هیچ ربطی نداره و این بچه خودش پدر و مادر داره که براش تصمیم گیری کنن.. دیگه هم باهاش تماس نگرفتم.
    در مورد تهمت هم خونه خودمون که بودم براش توضیح دادم و پزشک هم براش توضیح دادو همسرمم مشخص بود که تهه ذهنش هنوز ابهام هست ولی بازم رفتارش با من بسیار خوب بود و حتی روز قبل از اینکه بره پیش مادرش،وقتی ناراحتی منو دید اومد بغلم کرد و گفت من به اندازه تمام دنیا بهت اعتماد دارم. .حتی وقتی بهش گفتم دوباره پیش یه پزشک دیگه بریم ناراحت شد از دستم.
    اما خب میدونم که رفته اونجا و احتمالا مادرش دلیل ناراحتیشو پرسیده و ایشونم براش توضیح داده و علیه من حکم صادر کردن.
    اما من خودم مقصر اصلی رو همسرم میدونم.
    همسر من قابل تغییر نیست. من واقعا هرکاری کردم ولی نشد.حتی من گفتم مسائلمون رو با پدر خودمم در میون نزار ودر دوران عقد از پدرمم محترمانه خواستم که اجازه بدن خودمون مشکلات رو حل کنیم که ایشون از دستم ناراحت شدن و از طرف همسرمم محکوم شدم که احترام بزرگترو نگه نمیدارم.
    اصلا عقیده همسر من اینه که بزرگترها حق دارم باخبر باشن و اونا باید همه چیزو حل کنن.
    همسر من همیشه همینطور بوده وسنش هم کم نیست.
    یه چیزی که برای من عجیبه اینه که همسرم وقتی من کنارش باشم حتی اگه بدترین دعواروهم کرده باشیم خیلی سریع فراموش میکنه و میاد بغلم میکنه و همه چی تموم میشه.
    اما اگه یه روز ازش دور باشم انگار نه انگار من وجود دارم!و صدوهشتاد درجه تغییر میکنه.
    نقل قول نوشته اصلی توسط kataioon نمایش پست ها
    بنده هم انقدر بیسواد نیستم ونگفتم چیز عجیبیه فقط پاسخی دادم به نگرانی بیش از حدتون...و اما من فکر میکنم شما کلا قدرت تصمیم گیری پایینی دارید...تو عقد که باید طلاق میگرفتین تعلل کردین...اونجا که باید از لوازم جلوگیری استفاده میکردین و با مطالعه اقدام به نزدیکی میکردین همه چی رو سپردین دست تقدیر...الان که تو دو راهی سقط و نگهداشتن هستین منتظرین یکی دیگه واستون تصمیم بگیره...بارها تو. جاهای مختلف گفته شده درباره ی موضوع سقط اگه ادم مذهبی یی هستین باید به مرجع تقلید خودتون مراجعه کنید ( مراجعه به مرجع تقلید خودتون یعنی مشورت کردن معادل کشک سابیدنه)...اگه غیر مذهبی هستین: هیچ عقل سالمی نمیگه اگ شما شاغل نیستید بچه رو نگه دارید..(.خیلی ببخشید که یه مقدار تند شد )
    کتایون عزیز من اصلا قصد نداشتم شما رو ناراحت کنم و اگر ناخواسته باعث شدم شما از حرف های من این طور برداشت کنید معذرت میخوام.
    من قبل از عروسی سرکار میرفتم و توی یک شرکت خصوصی کار میکردم ولی بعد از اون چون همسرم راضی نبود و مسیر هم خیلی دور شد برام دیگه نرفتم.و به دنبال پیدا کردن یک کار دولتی بودم.
    الان هم اگر بخوام میتونم برگردم سرکارم،ام ترجیح میدم جایی باشم که آینده شغلی بهتری داشته باشه.من کارشناسی ارشد از یک دانشگاه معتبر دارم و اگر این مشکلات تموم شه با کمی تلاش میتونم جای خوبی استخدام شم.
    اما در مورد قدرت پایین تصمیم گیری،شما واقعا درست میگین.و خودمم میدونم که خیلی تصمیمات اشتباهی داشتم.و نگرانیمم به همین دلیله که دوباره اشتباه نکنم.

  3. 2 کاربر از پست مفید آرامش خیال تشکرکرده اند .

    اعجاز عشق (شنبه 03 بهمن 94), سوده 82 (شنبه 03 بهمن 94)


 
صفحه 12 از 12 نخستنخست ... 23456789101112

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 09:31 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.