تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم
تبسمی کن و جان بین که چون همی سپرم
تشکرشده 191 در 101 پست
تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم
تبسمی کن و جان بین که چون همی سپرم
تشکرشده 55 در 39 پست
تو نازک طبعی و طا قت نیاری
گرانیهای مشتی دلق پوشان
تشکرشده 116 در 62 پست
ناوک چشم تو در هر گوشه ای
همچو من افتاده دارد صد قتیل
تشکرشده 10,164 در 2,192 پست
لعل لبی کو که ز کان تو نیست
محتشمی کو که گدای تو نیست
متصل اوصاف تو با جان ها
یک رگ بی بند و گشای تو نیست
تشکرشده 191 در 101 پست
لبش میبوسم و در میکشم می
به آب زندگانی برده ام پی
نه رازش میتوانم گفت با کس
نه کس را میتوانم دید با وی
تشکرشده 10,164 در 2,192 پست
یک لحظه ات پر می دهد یک لحظه لنگر می دهد
یک لحظه صحبت می کند یک لحظه شامت می کند
یک لحظه می لرزاندت یک لحظه می خنداندت
یک لحظه مستت می کند یک لحظه جامت می کند
چون مهره ای در دست او گه باده و گه مست او
این مهره ات را بشکند والله تمامت می کند
keyvan (یکشنبه 27 اردیبهشت 88)
تشکرشده 8,125 در 1,482 پست
دل در کف بیداد تو جز داد ندارد
ای داد که کس همچو تو بیداد ندارد
تشکرشده 10,164 در 2,192 پست
در فقر درویشی کند بر اختران پیشی کند
خاک درش خاقان بود حلقه درش سنجر زند
از آفتاب مشتعل هر دم ندا آید به دل
تو شمع این سر را بهل تا باز شمعت سر زند
تشکرشده 657 در 204 پست
در سایه تو بلـبـل باغ جـهان شدم
اول ز تحـت و فوق وجودم خـبر نـبود
در مکتـب غم تو چنین نکتـه دان شدم
قسمـت حوالتـم بـه خرابات میکند
تشکرشده 55 در 39 پست
دارم امید عاطفی از جانب دوست
کردم چه جنایتی که امید به عفو اوست
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)