به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 13 از 25 نخستنخست ... 34567891011121314151617181920212223 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 121 تا 130 , از مجموع 246

Hybrid View

  1. #1
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    دوشنبه 27 آذر 91 [ 18:02]
    تاریخ عضویت
    1389-8-28
    نوشته ها
    725
    امتیاز
    3,175
    سطح
    34
    Points: 3,175, Level: 34
    Level completed: 84%, Points required for next Level: 25
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    2,056

    تشکرشده 2,054 در 617 پست

    Rep Power
    88
    Array

    RE: خونه نمیاد و مي گه بايد از هم جدا شيم (لطفا راهنماييم كن

    سبکتکین عزیز،
    به نظر من شما همه اش داری از ترس این و اون زندګی می کنی. الان که بیشتر و بیشتر باهات آشنا می شیم و نوشته هات را می خونم دارم بیشتر مطمعن می شم که ادامه ی ارتباطت با اون آقا هم (شروعش را نمی ګم ) مدل همین رفتارهات با همسرت بوده. از ترس این و حرف اونو و ... به جای تصمیم درست دایم داری به این و اون فکر می کنی. به اتفاقی که اصلا نیفتاده. بعد با رفتارهای اشتباهت موضوع را می کشونی به بدترین جای ممکن.
    مثلا در مورد اون آقا وقتی فهمیدی که همسرت نیست و خواستی تمومش کنی با همین مدل منطق عجیب غریب خودت و ترس از این و حالا می خوام ادامه بدم که شوهرم نفهمه و ... رسوندیش به مرحله ی بدتری. در صورتی که هر آدم معمولی ( نګفتم هر آدم عاقلی یا خاصی ) می دونست که اون رابطه اګه همونجا قطع می شد خیلی خیلی بهتر بود. اما شما به شیوه ی اشتباه خودت ادامه دادی. قصدت بد نبود. اما نتیجه افتضاح بود.
    الانم دقیقا همون مدلیه. نیتت خیره. دلت می خواد درستش کنی. اما مسیر را داری اشتباه می ری و آخرش هم نتیجه افتضاح خواهد بود. اګه حرف ګوش کنی و مسیری را بری که دوستان می ګن نتیجه ی بهتری میګیری.
    یه کم بیشتر روی خودت و عزت نفست و ارتباطاتت و حق و حقوقی که برای خودت قایلی کار کن. کمتر هم بخاطر مردم و این و اون رفتار کن.

    حتما حتما حتما برو مشاوره. نه برای طلاقت. واسه زندګی خودت.

  2. کاربر روبرو از پست مفید بهشت تشکرکرده است .

    بهشت (چهارشنبه 29 دی 89)

  3. #2
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 16 مرداد 92 [ 00:03]
    تاریخ عضویت
    1389-10-15
    نوشته ها
    600
    امتیاز
    6,453
    سطح
    52
    Points: 6,453, Level: 52
    Level completed: 52%, Points required for next Level: 97
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registeredTagger Second Class5000 Experience Points1000 Experience Points
    تشکرها
    1,919

    تشکرشده 1,958 در 415 پست

    Rep Power
    77
    Array

    RE: خونه نمیاد و مي گه بايد از هم جدا شيم (لطفا راهنماييم كن

    ضيش مشاور حتما مي رم به قول شما نه براي طلاق واسه خودم كه خيلي داغون شدم . راستش ديشب خيلي فكر كردم به همه زندگيمون از اون اول تا الان . مثل يه فيلم همه چي اومد جلوي چشمم . از رابطه هاي خانواده هامون گرفته كه بعد از شب عروسي دعواهاشون با هم شروع شد و ما هم آتيش بيار معركه بوديم و هر كدوم طرف خانواده خودمونو مي گرفتيم . البته خداييش تو اين مورد مطمئنم كه حق با من بود . ولي كلا به خيلي چيزا فكر كردم و خلاصه اينكه ته تهش به اين نتيجه رسيدم كه اين زندگي نيست كه ما داريم مي كنيم . اون به من خيانت كرد و من به اون . هر چي حرمت بود تا حالا بينمون شكسته و بعد از اين جداييمونم هم كه اگه هم قرار باشه برگرديم هيچ مشكلي حل نمي شه . بايد مثل هميشه من كوتاه بيام و زندگي ادامه پيدا كنه تا يه جايي دوباره خسته شم از اينكه چرا انقدر به من ظلم مي شه . اون كه از اولشم منو مي شناخت مي دونست دوست دارم درس بخونم و ادامه تحصيل بدم مي دونست دوست دارم كار كنم . مي دونست رفتارم با مرداي ديگه چجوريه ولي بقول خودش بعد ازدواج فكر مي كرده كه من درست مي شم و به جاي اينكه نگران درس و كار و رابطم با مرداي ديگه باشم بايد به فكر راضي كردن اون مي بودم .
    آره مي دونم شايد همه اينا رو اگه زمان برمي گشت و اين همه اتفاقاي بد و حرمت شكنيا نشده بود درستش مي كردم . هرچند واقعا بي انصافي مي دونم كه اگه اون دوست نداره درس بخونه و تنبلي مي كنه چرا منم بايد از حقم بگذرم ولي با اين حال اگه زمان برميگشت با اين تجربه اي كه بدست آوردم خيلي كارا مي كردم ولي حالا ديگه خيلي چيزا از بين رفته . ديشب بعد از اين همه فكر كردن آخرش به اين نتيجه رسيدم كه تمومش كنم ديگه .
    مگه اينكه اون بخواد كه ادامه بديم كه زياد اميديم ندارم نمي خوام بيشتر از اين صبر كنم يه هفته ديگه بيشتر صبر نمي كنم . تو اين مدت اگه مي خواست حسابي وقت داشت واسه فكر كردن . بهم بارها ثابت كرد كه حتي يه ذره هم ديگه دوسم نداره . حالا من همش خودمو تيكه پاره كنم كه چي بشه محبتشو گدايي كنم . اشتباه كردم كه كردم مگه اون نكرده چرا من انقدر خودمو عذاب بدم .
    حتي اگه ام برگرده و خودش پشيمون باشه بازم اميدي ندارم كه خيلي مشكلاتمون حل بشه . مشكل خودمونم حل كنيم مشكل خانواده هامون همچنان پابرجاست .
    من دعاهامو كردم اميدمم به خدا هست كه كمكم كنه و دلشو نرمتر كنه . اگه خدا بخواد مي شه اگه هم نه نمي شه . فردا مي رم با بابام حرف مي زنم و مي گم كه يه هفته ديگه بيشتر صبر نمي كنم و تصميممو گرفتم . فقط خداكنه عقدنامه رو بده و ناراحت نشه . به اونم زنگ مي زنم و مي گم كه 5 شنبه هفته بعد يه قرار با وكيل جونش بذاره بريم پيشش .
    اون يه هفته ديگه ام وقت داره كه فكراشو بكنه . مطمئنا اولين سوالي كه مي كنه اينه كه بابات راضي شد اون همش فكر ميكنه تو سر بابام و من يه نقشه ست مي خوام از اين لحاظم مطمئنش كنم كه ديگه هيچ نقشه اي تو كار نيست . بره اين يه هفته رو هم فكر كنه اتفاقي كه مي خواد بيفته بالاخره مي افته . يك هفته كم زماني نيست اگه بخواد فكراشو بكنه كه البته بقول خودش خيلي وقته فكراشو كرده من فقط دارم خودمو حرص و جوش مي دم و منتظره معجزه ام .
    ولي ديگه مي خوام تمومش كنم .مي دونم كه الان همتون مي گين اين همه وقت گذاشتيم و بهش گفتيم صبر كنه آخرشم بي فكر كار خودشو كرد . ولي اينطوري نيست خيلي چيزا هست كه مي دونم به تنهايي و با خواستن من درست نمي شه . بايد اونم بخواد .
    ديگه ترسيم ندارم از جدايي . فقط دوسش دارم و مي دونم كه دلم براش هميشه تنگ مي شه ولي زندگي كردن با يه آدم مغرور و از خود راضي كه هميشه دوست داره حرف حرف اون باشه انقداهم راحت نيست و دلش عين سنگ مي مونه ديگه انقدا هم برام جذاب نيست . بالاخره اين دورانم مي گذره اگه قراره طلاق بگيريم بالاخره دورانش بايد بگذره و من هم بايد سعي كنم فراموشش كنم و به خودم بيشتربرسم . ديگه نمي خوام محبتشو گدايي كنم .
    اون منو ميشناخت و مي دونست كه چقدر دلم نازكه و چقدر بهش وابسته ام . بيشتر از همه چيز اين دلمو شكوند كه وقتي بهش زنگ زدم چند روز پيش بهم گفت كه مي خواد گوشيشو عوض كنه و راحت تره كه ديگه صدامو نشنوه . دلمو خيلي شكست . خورد شدم و ديگه نمي خوام از اين خوردتر بشم .
    هر چي قسمت باشه همون مي شه .

    چرا مگه گناهه كبيره كردم يا قتل كردم كه اينجوري بايد منو عذاب بده . گناهم اين بوده كه با مرداي همكارم بيشتر از يه سلام حرف مي زدم . يا اين كه دوست داشتم درس بخونم و كار كنم و اون ترجيح مي داد ديگه بيشتر از اين از اون سرتر نباشم .
    من خيلي وقتا تشويقش كردم كه درسشو ادامه بده يا بره يه چيزي ياد بگيره يه حرفه اي چيزي كه بعدها هم بدردش بخوره . اما هميشه مي گفت خوشم نمي ياد. حالا يكي از حرفاش اينه كه من هميشه فداكاري كردم براي ديگران تو الان فوق ليسانستم گرفتي فرردا دكترا هم مي گيري خونه هم كه داري ولي من هيچي ندارم . خب اين جز حسودي چي مي تونه باشه . مگه من خواستم كه اون فداكاري كنه و درس نخونه . من دانشگاهي كه مي رفتم دانشگاه دولتي بود و يه قرون پول نمي دادم كه بگم اين آقا واسه من فداكاري كرده خرج تحصيل منو داده و الان انقدر از اين بابت ناراحته . خداييش دل ادم مي شكنه . چه فداكاري كرده من كه هميشه خودمم پول در مي آوردم و خرج خونه مي كردم . مي گه من هميشه دوست داشتم برم درس بخونم ولي چون مي ديدم اگه نرم سركار خرج خونه رو نمي تونم بدم دلم نمي يومد برم . مي بينيد تو رو خدا . مگه اينا رو قبل از ازدواج نمي دونست كه وقتي ازدواج مي كنه خرج زنشم بايد بده . ولي به خدا قسم هيچي هم كه بگم شخصي براي من گرفته تا حالا نگرفته كه دلم نشوزه از اين حرفاش . بعضي زنا هستن از شوهراشون هر چند ماه يه بار پول مي گيرن يه طلايي چيزي واسه خودشون مي گيرن پس انداز مي كنن يا پولاشونو پس انداز مي كنن . ولي من بدبخت همون يه ذره طلاييم كه روز عروسي كادو گرفتم چون ديدم اوايل ازدواج وضع ماليش خوب نيست فروختم و بهش دادم كه قرضاي مربوط به عروسي رو بده . و هيچوقتم ياد نمي ياد بهش گفته باشم يه پولي بده مي خوام واسه خودم پس انداز كنم . اون فقط هر چي در مي آورد خرج غذا و اجاره خونه مي كرد . آخه اينم ديگه وظيفش نبود كه حالا مي گه من فداكاري مي كردم . خدا آخه من به كي بگم غصه هامو .
    حالا ديگه نمي خوام بيشتر از اين براي من فداكاري كنه بره يه كم واسه خودش عشق و حال كنه . من نمي خوام كسي با منت خرج منو بده .

    ديشب خيلي به همه چي فكر كردم و ديدم اصلا ديگه امكان نداره ما با هم خوشبخت بشيم مشكلات ما يكي دو تا نيست حتي اگه شكشم به من برطرف بشه و منو ببخشه كه بعيد مي دونم اين اتفاق بيفته . خيلي چيزاي ديگه هست كه همين طوري مي مونه . و مقصر همشم از نظر اون منم . به خاطرر همينه كه ديگه بريدم و مي خوام برم جلو هر چي مي خواد پيش بيادم ازش نمي ترسم . خدا خودش بزرگه .

  4. 2 کاربر از پست مفید saboktakin تشکرکرده اند .

    saboktakin (پنجشنبه 30 دی 89)

  5. #3
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    سه شنبه 08 آذر 90 [ 12:06]
    تاریخ عضویت
    1389-6-30
    نوشته ها
    56
    امتیاز
    2,305
    سطح
    29
    Points: 2,305, Level: 29
    Level completed: 4%, Points required for next Level: 145
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    85

    تشکرشده 89 در 33 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: خونه نمیاد و مي گه بايد از هم جدا شيم (لطفا راهنماييم كن

    دوست عزیزم

    منم شرایطی مثل تو رو داشتم عزیزم
    آره دقیقا همین طوره که می گی
    منم فکر می کردم که حالا برگردم وقتی اون نخواد عوض بشه من شاید باز حداکثر 1 یا 2 سال بتونم تحمل کنم و یه روز باز به همین نقطه می رسم
    واسه نگه داشتن یه زندگی هر دو طرف باید براشون مهم باشه و براش تلاش کنن
    یه طرفه نمیشه
    آخرش می بره
    منم همسر سابقم رو دوست داشتم 7 سال عاشقش بودم
    اونم بدبین بود
    بهشت عزیز رفتارهای همسر ایشون هم مثل همسر من بود
    اینها دچار بدبینی هستند
    یعنی چی که اگه همکارت مردت ازت سوال کرد نباید جواب می دادی ؟!
    اون روز سبکتکین یه جوری می پیچوندش فردا چی اگه می فهمید می پیچونه و بهش نمی گه چی ؟
    چرا بهضی خانم ها همیشه اصرار دارند مشکل از جانب خانمهاست و اونها همیشه هر ظلمی که بهشون میشه حتما ایراد از خودشونه
    سبکترین هم اشتباه داشته اما به خیلی چیزها باید توجه کرد
    سبکترین گفته بود شوهرش در جواب خیانتش گفته :
    اونهایی که زنهاشون حوری هستند هم خیانت می کنند تو که دیگه عادی هستی

    این به نظرتون یعنی چی ؟

    یعنی مسئله خیانت برای ایشون امری عادیه و تازه خودشون رو حق به جانب می دونند
    علت تمام رفتارها و محدودیتهای که برای سبکتکین میگذاارند هم از روی بدبینیه
    چرا ایشون نباید درس بخونه ؟

    چرا نباید کار کنه ؟
    فقط چون زنه باید هرچی شوهرش میگه گوش بده
    تازه هرچی هم سعی می کنه نمیشه و شوهرش یه بهونه دیگه می یاره
    آدم نمی تونه یه عمر نقش بازی کنه
    خود من آدمی نبودم که بتونم مثل زنهای قدیم فقط بگم چشم و بگم بله قربان و همسرم می خواست اینجوری باشم و من با وجود تمام تلاشهام نمی تونستم بعد یه مدت کم می آوردم و می بریدم
    به خاطر همین تک تک حرفهات رو درک می کنم عزیزم
    بهونه های اون آقا هم ربطی به دوستی قبلی سبکتکین عزیز نداره ایشون دچاره بدبینی هستند
    مگه من یه شوهرم خیانت کرده بودم که حتی اجازه نداشتم برم خونه مامانم ؟!
    نه عزیزان
    اینها ناشی از تربیت اشتباهیه که یه عمر توی سر بعضی پسرهای اجتماع ما فرو رفته که زن به حکم زن بودن محکوم به اطاعته
    تو رو خدا واقعیت ها رو ببنید و فقط به هر قیمتی اصرار نکنید که حتما اشتباه از طرف خانمه
    نمی گم سبکتکین هم اشتباه نداشته
    هر دوشون مقصرند
    اما همسرش دچار بدبینی و سلطه جویی هست که سبکتکین هم مثل من نمی تونه یه عمر باهاش بسازه
    شاید موقتا بشه نقش بازی کرد اما یه جا منفجر می شیم
    چرا نباید شوهرامون درکمون کنند و بدونن که ما هم دوست داریم کار کنیم ؛ دوست داریم توی اجتماع باشیم ، اگه همکارمون ازمون سوال کرد معنیش این نیست که به ما نظر داره
    باید بهمون اعتماد بشه
    منم عاشق بودم اما خودم رو کشیدم بیرون چون نمی تونستم یه عمر جواب پس بدم و بگم چشم
    شاید بعضی ها بتونن اما من نتونستم
    سبکتتکین عزیز هم باید خودش فکر کنه ببینه می تونه یا نه ؟
    اگه شوهرش برگرده اما باز همون محدودیت ها تکرار بشه چه قدر می تونه دوم بیاره ؟
    منم از طلاق می ترسیدم
    اما الان به آرامش رسیدم
    من از زندگی آرامش و درک متقابل می خواستم و احترام اما همسر سابقم نتونست برآوردشون کنه

    با نهایت دوست داشتن رهاش کردم
    بهم گفت تو اینقدر عاشق منی بدون من می میری !!
    گفتم با وجودی که اینهمه دوستت دارم اما چون آرامش و احترام می خوام تو زندگی با نهایت دوست داشتن ترکت می کنم

    در مورد مهریه هم خودت باید تصمیم بگیری عزیزم اما از روی دلسوزی چیزی رو نبخش
    منم معتقدم یکسال روال دادگاه هم طول بکشه چه سودی داره وقتی طرف نخواد
    اگه کسی همسرش و زندگیش براش مهم باشه به هیچ قیمتی حاضر نیست اون رو از دست بده
    با زور که نمی شه زندگی کرد

    ببخشید که یه کم طولانی شد


  6. #4
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 16 مرداد 92 [ 00:03]
    تاریخ عضویت
    1389-10-15
    نوشته ها
    600
    امتیاز
    6,453
    سطح
    52
    Points: 6,453, Level: 52
    Level completed: 52%, Points required for next Level: 97
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registeredTagger Second Class5000 Experience Points1000 Experience Points
    تشکرها
    1,919

    تشکرشده 1,958 در 415 پست

    Rep Power
    77
    Array

    RE: خونه نمیاد و مي گه بايد از هم جدا شيم (لطفا راهنماييم كن

    خيلي جدا شدن ازش واسم سخته مي دونم . هيچكس باور نمي كنه كه اين اتفاق افتاده و پدر و مادرمم هنوز فكر مي كنن يه دعواي ساده است . مي دونم كه خيلي مشكلات پيش پامه و بدتر از همه اونا علاقه و عشقي كه بهش داشتم ولي چه كنم ديكه مطمئنم كه اين بهترين راهه . واسم دعا كنيد .
    امروزم دارم مي رم پيش اين آقاي نباتي كه بهتون گفتم نمي دونم اصلا چجوريه راهم مي ده يا نه . مي خوام دعام كنه تا يه كمي قلب شوهرم نرمتر بشه نسبت به من و بخواد تا تلاش كنيم واسه زندگيمون . خودمم دعا مي كنم . چون خواستن يه طرفه هيچ فايده اي نداره .
    چقدر اين روزا دلگيرن . هيچوقت اونروزي كه باهاش ازدواج مي كردم و به خواستگاريش جواب مثبت مي دادم فكرشم نمي كردم اون كه انقدر عاشقم بود بعد 5 سال اين كارارو با من مي كنه . چقدر زود به اين سختيا دچار شدم . از بچگي و نادونيه خودمم بود درسته كه اونم منو مي شناخت و خودش مي دونست كه روابط اجتماعيم چجوريه و منو انتخاب كرد ولي منم اونو مي شناختم و خودمم اشتباه انتخاب كردم مي دونستم كه اون خيلي حساسه روي مرداي غريبه . ولي خودم انتخاب كردم و حالا هم بايد منتظر اين عواقبش باشم .

    الان زنگ زدم و براي مشاوره هم وقت گرفتم . همون مركز مشاوره پويا . گفت روز دوشنبه وقت مي دن . به هر حال تصميممو گرفتم فقط واسه خودم مي رم مشاوره . ممنونم از رهنماييتون . همينطور از دوست خوبم كه شماره مركز مشاوره رو دادن .

  7. 2 کاربر از پست مفید saboktakin تشکرکرده اند .

    saboktakin (پنجشنبه 30 دی 89)

  8. #5
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 25 اردیبهشت 92 [ 09:40]
    تاریخ عضویت
    1389-7-21
    نوشته ها
    715
    امتیاز
    7,206
    سطح
    56
    Points: 7,206, Level: 56
    Level completed: 28%, Points required for next Level: 144
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registeredTagger Second Class5000 Experience Points1000 Experience Points
    تشکرها
    1,662

    تشکرشده 1,673 در 522 پست

    Rep Power
    87
    Array

    RE: خونه نمیاد و مي گه بايد از هم جدا شيم (لطفا راهنماييم كن

    به نظر من منظور بهشت این نبود که سبکتکین صددرصد مقصره.آخه نگار جان تا حالا هرچی این دوست عزیزمون میگفت از این بود که دوست نداره طلاق بگیره واسه همینم بچه ها این راهارو پیشنهاد میدادن.
    به نظر من که شوهر ایشون یا قصد طلاق دادن نداره وگرنه تا حالا این کارو کرده بود یا میخواد یه طوری پیش بره که مهریه نده. اصلا به ایشون و چی تو ذهنشه کاری نداشته باشیم. ببینید خود این خانوم نظرش چیه.
    دو تا راه هست یا *ایشون خودشم به این نظر رسیده که دیگه نمیتونه زندگی کنه که:
    1.میتونه واسه آرامش خاطرش مهریشم ببخشه و بره نه به خاطر دلسوزی واسه اون بلکه به خاطر خودش یا اینکه 2.مهرشم بگیره و اون اقا رو به هدفش نرسونه که باید همون کاری که بهشت گفت انجام بده وتوپو بندازه زمین اون آقا و هیچ کاری نداشته باشه تا اون اقدام کنه تا هم طلاقشو بگیره هم مهریشو.چون همینکه اون گذاشته رفته مدرک خوبیه واسه این که یعنی نمیخواد زندگی کنه
    **زندگیشو میخواد و باید براش تلاش کنه(حتی اگه تلاششم جواب نده ) که:
    در این صورت بازم میشه همون حرف بهشت باید به تعویق بندازه با این تفاوت که حالا نظر شوهرش مهمتر از حالت قبلیه و اینکه شوهرشم قصد این کارو نداره و با گذشت زمان همه چی حل میشه یا سر مهریه مجبوره کوتاه بیاد
    [align=center]خدايا آن گونه زنده ام بدار كه نشكند دلي از زنده بودنم
    و آن گونه بميران كه كسي به وجد نيايد از نبودنم...
    [/align]

  9. 4 کاربر از پست مفید آفتاب همدرد تشکرکرده اند .

    آفتاب همدرد (شنبه 02 بهمن 89)

  10. #6
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 16 مرداد 92 [ 00:03]
    تاریخ عضویت
    1389-10-15
    نوشته ها
    600
    امتیاز
    6,453
    سطح
    52
    Points: 6,453, Level: 52
    Level completed: 52%, Points required for next Level: 97
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registeredTagger Second Class5000 Experience Points1000 Experience Points
    تشکرها
    1,919

    تشکرشده 1,958 در 415 پست

    Rep Power
    77
    Array

    RE: خونه نمیاد و مي گه بايد از هم جدا شيم (لطفا راهنماييم كن

    امروز رفتم كه ببينم مي تونم اين دكتر نباتي رو ببينم ولي راهم ندادن انگار ما زنا اصلا آدم نيستيم . فقط آقايون رو مي بينن و مشكلشونو حل مي كنن . خيلي دلم گرفته . اصلا حوصله هيچكاري ندارم . شدم عين يه تيكه گوشت بي خاصيت دست و دلم به هيچ كاري نمي ره .
    يادش بخير حداقل قبلنها روزي يه بار دو بار زنگ مي زد حالمو مي پرسيد الان چند روز يه بار فقط زنگ مي زنه و مي گه چي شد .خيلي تنها شدم . دلم خيلي گرفته . مي دونم كه ديگه همه چي تموم شده بينمون و اين خيلي اذيتم مي كنه . ديگه خسته شدم از اين دست و پا زدنها . كي اين روزا مي گذره نمي دونم ولي واقعا معني اين جمله رو واقعا تو اين مدت حس كردم كه طلاق مرگ اوّله .

    روزا برام مثل يه سال مي گذره . اصلا تموم نمي شه. شبا خوابم نمي بره يا اگه ام خوابم ببره نصف شبا از خواب پا مي شم و از تنهاييه خودم گريم مي گيره . يعني اون موقع شب كه من انقدر عذاب مي كشم و گريه مي كنم اون مثل هميشه راحت خوابيده ؟ يعني ما روزاي خوب با هم نداشتيم كه اون هيچدومو يادش نمي ياد ؟ همش از بدي هاي من مي گه و اينكه چقدر زندگيش عذاب بوده پس اون روزايي كه مي خنديديم و كنار هم خوش بوديم همش فيلم بوده ؟

    دوست ندارم ساعت كاري تموم بشه مي رم خونه حس بدي دارم . احساس مي كنم ديگه هيچكاري باعث خوشحاليم نمي شه . احساس كوچيك بودن مي كنم از اينكه انقدر كسي رو دوست دارم و اون محل سگم بهم نمي ذاره .

    خودمم نمي دونم همش مي شينم فكر مي كنم مي بينم خدا رو شكر وضعم از خيليا بهتره . بچه ندارم . كار مي كنم و نياز مالي ندارم . تحصيل كرده ام . خانوادم حمايتم مي كنن . آواره خيابونا نيستم . ولي از يه طرف مي شينم فكر مي كنم چه فايده كدومش بدردم خورد انگار هيچي ندارم . خونه و پولو مي خوام چيكار وقتي شوهرم نيست كه بهش دلگرم باشم . خانوادم مگه چقدر نيازهاي منو برآورده مي كنن آدم خيلي وقتا خيلي درد و دلهاشو فقط و فقط مي تونه به شوهرش بگه . ديگه بعد اين 5 سال كه عادت كردم همه رازهامو فقط با اون مي گفتم ديگه نمي تونم با كس ديگه اي حرف بزنم .
    سر كار كه مي يومدم دلم خوش بود به اينكه شب مي رم خونه و منتظره يكي مي شينم تا از در بياد و خوشحال مي شدم . ولي حالا اصلا نمي خوام از سركار برم خونه . عجب دنيايي شده به خدا .

    همين الان شوهر خواهرم زنگ زده دعوت كرده برم خونشون . اصلا حال و حوصله مهمون بازيو ندارم ولي اون چون خودش يه بارم طلاق گرفته مي گه من مي دونم تو نبايد تنها بموني . بايد بياي بري مهموني بري . دائما زنگ مي زنه و دعوتم مي كنه اين مهموني اون مهموني . خسته شدم انقدر پيچوندمش ديگه امروز گير داده اكه نياي ناراحت مي شم . مامانتينا هم مي يان . مي گه بابام رفته مشهد . منو بگو مي خواستم فردا باهاش صحبت كنم عقدنامه رو بده . مي خوام برم خونمون ولي ديگه نمي تونم بيشتر از اين با اينا كل كل كنم . مثلا به خيال خودشون نمي خوان من افسرده بشم . ولي نمي گن بابا طرف حوصله خودشم نداره ولش كنين ديگه . اه .

    شوهر خواهرم با اينكه 50 سالش گذشته ولي ماشالله خيلي دل زنده هستن ايشون . هميشه بصورت دوره اي مهموني مي گيرن با دوستاشون و مي زنن و مي رقصن واسه خودشون شادن . اين وسطام خيلي ها رو تا حالا به هم وصل كردن . اخيرا از من و شوهرمم خواستن كه بريم تو مهمونيهاشون و يه كم شادتر باشيم شوهرم اولش موافق نبود اما ديگه به اصرار من و شوهر خواهرم راضي شد كه بياد ولي اصلا تو جمع نبود و نمي گفت بخنده سرسنگين و مثل آقاها مي نشست يه گوشه . دو بار بيشتر تو مهموني هاشون نرفتيم . اونم وقتي من يه حركتايي ازشون ديدم خودمم زياد خوشم نيومد برم . مثلا يكي از فاميلاي شوهر خواهرم با زنش مشكل داره هميشه وقتي اومد تو اين مهموني اونو با يه زن مطلقه آشناش كردن و الانم به خيال همشون كار خيلي خوبي كردن . بدبخت زن اون مرده با دو تا بچه خبر نداره شوهرش هميشه به بهونه ماموريت مي ياد خونه اينا و با اين دوست دختر جديدش كيف مي كنه . از اين كاراشون خيلي بدم مي يومد و هميشه خودمم به شوهرم مي گفتم خيلي كارشون بده و زندگي مردمو به هم ميريزن اونم با من موافق بود . حالا خودم شدم يكي از افرادي كه بقول شوهر خواهرم حتما بايد تو همه مهمونياي اونا برم . مي گه واسه روحيت خوبه . حالم بهم مي خوره حس مي كنم مي شم مثل اون زن مطلقه اي كه الان شوهر يه بنده خدايي رو قر زده . اصلا دوست ندارم برم . ولي تو اين 2 هفته دو بار مهموني داشتن و همش پيچوندمشون . روم نمي شه به شوهر خواهرم بگم بدم مي ياد از مهمونيهاشون . بهش بر مي خوره همشم خيلي حق به جانب مي گه ما كه كاري نمي كنيم خود اون مرده با زنش مشكل داره و دنبال دختر مي گشت اگه نمي خواست كه با اين دختره دوست نمي شد . و همش توجيه مي كنن كاراشونو . به خيال خودشون خيلي هم روشنفكرانه دارن برخورد مي كنن .
    بايد ايندفعه اگه زنگ زد بهش بگم من همسن شماها نيستم و بهم خوش نمي گذره اونجا . اينجوري هم اون ناراحت نمي شه هم ديگه شايد گير نده . همش نگرانم كه نكنه دنبال شوهره واسه من از الان . اعصابم خورده . خدا چرا شوهرم منو تنها گذاشت .

    امروز تولد شوهرم بود بهش زنگ نزدم خيلي دلم گرفته هميشه كلي منتظر بودم كه روز تولدش بشه حالا ديگه حتي نمي تونم بهش تبريك بگم . نمي دونم الان با كسي هست و داره با اون خوش مي گذرونه تولدشو يا نه . نمي دونم . خدا كنه اينطوري نباشه . دلم براش تنگ شده خيلي .

  11. کاربر روبرو از پست مفید saboktakin تشکرکرده است .

    saboktakin (چهارشنبه 29 دی 89)

  12. #7
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 16 مرداد 92 [ 00:03]
    تاریخ عضویت
    1389-10-15
    نوشته ها
    600
    امتیاز
    6,453
    سطح
    52
    Points: 6,453, Level: 52
    Level completed: 52%, Points required for next Level: 97
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registeredTagger Second Class5000 Experience Points1000 Experience Points
    تشکرها
    1,919

    تشکرشده 1,958 در 415 پست

    Rep Power
    77
    Array

    RE: خونه نمیاد و مي گه بايد از هم جدا شيم (لطفا راهنماييم كن

    اگه مي شه بهم بگين بهش اس ام اس بدم و بهش تبريك بگم يا نه ؟ اگه مدير همدردي كمك كنه ممنون مي شم .

    خودم فكر كنم كار درستي نباشه بعه از آخرين باري كه بهش زنگ زدم و تحقيرم كرد و گفت شمارشو عوض كرده اصلا نمي دونم هنوز اون شمارشو داره كه بهش اس ام اس بدم يا نه ؟ من كه شماره جديدشم ندارم . گفته اگه كار داشتي به سر كارم زنگ بزن .

  13. #8
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 16 مرداد 92 [ 00:03]
    تاریخ عضویت
    1389-10-15
    نوشته ها
    600
    امتیاز
    6,453
    سطح
    52
    Points: 6,453, Level: 52
    Level completed: 52%, Points required for next Level: 97
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registeredTagger Second Class5000 Experience Points1000 Experience Points
    تشکرها
    1,919

    تشکرشده 1,958 در 415 پست

    Rep Power
    77
    Array

    RE: خونه نمیاد و مي گه بايد از هم جدا شيم (لطفا راهنماييم كن

    دیگه همه چی تموم شد . باهاش حرف زدم تولدشو تبریک گفتم و گفتم که واسه ۵ شنبه قرار بزاره بریم پیش وکیلش تا دیگه تمومش کنیم. خیلی خوشحال شد و تشکر کرد .

    بهش گفتم تو رو خدا به خاطر آخرین خواهش بیاد با هم دوباره بریم پیش مشاور و مشکلمونو حل کنیم . التماس کردم که این دفعه رو اونم بخواد و ببخشه . و بیاد با هم زندگیمونو بسازیم . قسمم داد که دیگه حرفشم نزنم و گفت به همون خدایی که می پرستی دیگه یک اپسیلونم به من و زندگی به من فکر نمی کنه .

    گفتم دارم می رم پیش مشاور و بهش گفتم خیلی این مدت فکر کردم و پشیمونم . بهش گفتم تازه می فهمم که چقدر عاشقش بودم و بلد نبودم که اینو نشون بدم و خیلی اشتباه کردم و می خوام جبرانش کنم ولی اصلا قبول تکرد و گفت تو رو خدا دیگه اصلا خودتو اذیت نکن . می دونم الان فکر می کنی من شمرم ولی به خدا من مطمئنم که چند سال بعد همه چی یادت می ره . گفت می دونم که خیلی وابسته ای ولی بخدا همه چی تموم می شه و قسمم داد بیشتر از این اذیتش نکنم و انقدر خودخواه نباشم .
    دیگه می خوام بمیرم هیچ آرزویی ندارم . شما نمی دونین من چقدر از ته قلبم با دل شکسته از خدا خواستم ببخشدم و دل اونو نرم کنه ولی خداام دوستم نداشت .

    گفت تازه ۳-۴ روزه داره با آرامش می خوابه و دیگه به هیج جی فکر نمی کنه و کلی هم خدا رو شکر می کنه که بهش این قدرتو داده که راحت بشه و احساساتی نشه و بتونه تصمیم بگیره . گفتم یعنی من انقدر تو رو اذیت کرده بودم آخه می گفت هر شب تو ماشین که بر می گشته تو خونه همش به این فکر می کرده که من با کسی دوستم یا نه . می گه همش عذاب می کشیده و خدا رو شکر الان دیگه راحته و فکر و خیال نداره. حیوونی من فکر نمی کردم هیچوقت انقدر نامردی در حقش کرده بودم که اینطور عذاب می کشیده . البته خودشم گفت خودش می دونه که خودشم خیلی حساسه و تقصیر من تنها نبوده ولی شما بودین دیگه تا آخر عمر وجدانتون آروم بود من خودمو نمی بخشم و عذاب وجدان داره می کشدم همه این بدبختی ها تقصیر خودم بوده .

    دعام کنین دوستای خوبم خدا منو ببخشه و آرومم کنه . یا بکشدم و راحتم کنه از این عذاب .
    بیچاره شوهرم از دست من چی می کشیده و من بی خبر بودم و انقدرم پرتوقع انتظار داشتم که برگرده و اون تنها فکرش تو این مدت این بوده که چجوری از دست من ظالم و ناجنس راحت بشه .
    دارم می میرم از غصه . خدا منو ببخشه . و از این عذاب راحتم کنه .

    هیچوفت خودمو نمی بخشم و همیشه عذاب وجدان دارم هیچوقت از یادم نمی ره مهربونیاش . و خاطره هاش همیشه عاشقش می مونم و به یادش می مونم .
    خیلی ماه بود من قدرشو ندونستم . چقدر الان خوبیهاش برام بزرگ شده و بدیهاش کوچیک . من می میرم می دونم طاقت نمی یارم .

  14. #9
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 16 مرداد 92 [ 00:03]
    تاریخ عضویت
    1389-10-15
    نوشته ها
    600
    امتیاز
    6,453
    سطح
    52
    Points: 6,453, Level: 52
    Level completed: 52%, Points required for next Level: 97
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registeredTagger Second Class5000 Experience Points1000 Experience Points
    تشکرها
    1,919

    تشکرشده 1,958 در 415 پست

    Rep Power
    77
    Array

    RE: خونه نمیاد و مي گه بايد از هم جدا شيم (لطفا راهنماييم كن

    من خیلی ضعیفم طاقت همجین شکستی رو ندارم . حتی اگه بدترین بلاها رو سرم میاورد بازم طاقت نمی آوردم چه برشه به الان که دیگه مطمئنم مقصز اصلی من بودم و اون بدبخت کلی به خاطرر من صبر کرده .دلم براش یه قطره شده خدایا منو ببخش .

  15. #10
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    جمعه 07 شهریور 99 [ 23:27]
    تاریخ عضویت
    1389-5-21
    نوشته ها
    679
    امتیاز
    18,628
    سطح
    86
    Points: 18,628, Level: 86
    Level completed: 56%, Points required for next Level: 222
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranSocial10000 Experience PointsTagger First Class
    تشکرها
    3,951

    تشکرشده 4,314 در 675 پست

    Rep Power
    118
    Array

    RE: خونه نمیاد و مي گه بايد از هم جدا شيم (لطفا راهنماييم كن

    چقدر خدا رو قبول داری بانو؟ ...

    عزیزم ...

    اینکه بشینی و به این فکر کنی که کدومتون بیشتر مقصر بودید چی رو عوض می کنه؟ ...
    بهتر نیست دلتو اینقدر آزار ندی؟ ... رهاش کن ... اگه مال تو و قسمت تو باشه حتما بر می گرده ...



    حالام به جای محاکمه خودت، یه استراحتی به روح و دلت بده ...
    با خدا حرف بزن ... اون هیچ وقت بنده هاشو تنها نمی ذاره ...
    باهاش غریبگی نکن ... هیچکس مثه اون از دلت خبر نداره ، هیچکس ...
    راحت باهاش حرف بزن ... راحت راحت ...
    غرق شو توی مهربونیش ...
    دنیا به آخر نرسیده ... چون همه چی دست اونه ...
    پس آروم باش ...
    آروم باش عزیزکم ...
    آروم باش ...

  16. 8 کاربر از پست مفید آویژه تشکرکرده اند .

    آویژه (جمعه 15 بهمن 89)


 
صفحه 13 از 25 نخستنخست ... 34567891011121314151617181920212223 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. به نظر شما بايد اين رابطه رو تموم كمك (لطفا راهنماييم كنيد)2
    توسط niaz64 در انجمن طـــــــــــرح مشکلات ازدواج: ارتباط مراجعان-مشاوران
    پاسخ ها: 5
    آخرين نوشته: جمعه 28 مهر 91, 23:11
  2. چرا بايد از هم ترازان خود در زندگي پايين تر باشم‌؟!
    توسط m.h23 در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 9
    آخرين نوشته: پنجشنبه 26 مرداد 91, 01:12
  3. در مورد مراحل طلاق و مشكلاتش راهنماييم كنيد
    توسط nahid-n در انجمن متارکه و طلاق
    پاسخ ها: 11
    آخرين نوشته: دوشنبه 22 خرداد 91, 00:42
  4. لطفا راهنماييم كنيد
    توسط nabitanha در انجمن دو دلی در انتخاب همسر
    پاسخ ها: 4
    آخرين نوشته: سه شنبه 16 خرداد 91, 16:27
  5. ديگه راه حلي به نظرم نمي رسه،لطفاً راهنماييم کنيد
    توسط sogand_nou در انجمن درگیری و اختلاف زن و شوهر
    پاسخ ها: 7
    آخرين نوشته: سه شنبه 28 اسفند 86, 10:41

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 21:20 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.