به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 14 از 40 نخستنخست ... 45678910111213141516171819202122232434 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 131 تا 140 , از مجموع 393

Hybrid View

  1. #1
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 25 اردیبهشت 92 [ 09:40]
    تاریخ عضویت
    1389-7-21
    نوشته ها
    715
    امتیاز
    7,206
    سطح
    56
    Points: 7,206, Level: 56
    Level completed: 28%, Points required for next Level: 144
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registeredTagger Second Class5000 Experience Points1000 Experience Points
    تشکرها
    1,662

    تشکرشده 1,673 در 522 پست

    Rep Power
    87
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    امسال واسه روز سیزده همه خونواده من مهمون ما بودن حدود سی و پنج نفری بودیم، خاله و دایی و...
    اما برعکس من روز دوازدهم شدیدا مریض شدم و تمام استخونام درد میکرد.اصلا نمیتونستم کارای فردامو انجام بدم فقط مقدمات سالاد و ژله رو فراهم کرده بودم و بس
    با قرص مسکنی که خورده بودم خوابم برده بود وقتی پاشدم از استرس داشتم خفه میشدم اما وقتی رفتم تو آشپزخونه دیدم شوهرم تمام تیکه های مرغو حسابی سرخشون کرده بود خیلی بهتر از من، کسی که تا حالا اصلا مرغ درست نکرده بود!!!! تا ساعت یک و نیم شب بیدار موند و کار آشپزیشو تموم کرد.
    باورتون نمیشه چقدر خوش رنگ و خوشمزه شده بود.جای همتون خالی. همه از دست پخت شوهرم تعریف میکردن و منم خوشحال بودم
    [align=center]خدايا آن گونه زنده ام بدار كه نشكند دلي از زنده بودنم
    و آن گونه بميران كه كسي به وجد نيايد از نبودنم...
    [/align]

  2. 18 کاربر از پست مفید آفتاب همدرد تشکرکرده اند .

    کلانتر جو (شنبه 28 بهمن 96), آفتاب همدرد (دوشنبه 02 بهمن 91)

  3. #2
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    یکشنبه 18 مرداد 94 [ 14:38]
    تاریخ عضویت
    1387-6-12
    محل سکونت
    همدردی
    نوشته ها
    2,297
    امتیاز
    31,060
    سطح
    100
    Points: 31,060, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 10.0%
    دستاوردها:
    VeteranSocial25000 Experience Points
    تشکرها
    11,614

    تشکرشده 12,544 در 2,270 پست

    Rep Power
    258
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    مواقعی که مهمون زیاد داریم و منم می دونم که همسرم خسته میشه (چون عادت داره همه چی رو دستمال بکشه و تمیز کنه) یه فرصتی برا رفع خستگی میدیم ، قبل از سفره انداختن چند دقیقه ای میریم تو اتاق خواب - فرصتیه که یه قدری هماهنگیمون بیشتر میشه ، اگه نکته ای هست عنوانش می کنیم - و بعد از شکوندن قولنج ، همدیگه رو بغل می کنیم قبلا شونه های همسرمو ماساژ می دادم اما چند سالیه کمرشو ریز ریز میخارونم ، بقدری احساس خوبی بهش دست میده که میگه از ماساژدرمانی بهتره.
    اگه نخندین اسمش رو گذاشتیم " پشت خارون درمانی" :D

    خودمم تجربه کردم ، مواقعی که خیلی خسته باشم همسرم همین " پشت خارون درمانی" رو انجام میده ، از ماساژورهای شاندرمن تاثیرش بیشتره.

    با اینا خستگیمو درمیکنم



  4. 19 کاربر از پست مفید baby تشکرکرده اند .

    baby (دوشنبه 02 بهمن 91), کلانتر جو (شنبه 28 بهمن 96)

  5. #3
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    جمعه 23 تیر 91 [ 16:34]
    تاریخ عضویت
    1388-6-10
    نوشته ها
    39
    امتیاز
    2,754
    سطح
    32
    Points: 2,754, Level: 32
    Level completed: 3%, Points required for next Level: 146
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکرها
    168

    تشکرشده 169 در 34 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    یادمه یه بار تو دوران نامزدی همسرم اومده بود دم خوابگاهمون دنبالم . وقتی اومدم بیرون و دیدمش کلی از نگاه کردن بهش - که اتفاقا اونروز از همه روزا خوشگلتر و خوشتیپتر شده بود - داشتم لذت میبردم که یهو باد اومد و گوشه کتش رفت عقب و دیدم تو جیب کتش یه شاخه گل سرخ قایم کرده که بهم بده . نمیدونید از دیدن این صحنه چقدر هوایی شدم یادمه تو دوران نامزدی و عقد هردفعه همو میدیدیم یه شاخه گل سرخ واسم میاورد.
    البته الانم میخره ها

  6. 14 کاربر از پست مفید parnaz تشکرکرده اند .

    parnaz (دوشنبه 02 بهمن 91)

  7. #4
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 31 خرداد 91 [ 10:54]
    تاریخ عضویت
    1386-12-10
    نوشته ها
    1,675
    امتیاز
    16,606
    سطح
    82
    Points: 16,606, Level: 82
    Level completed: 52%, Points required for next Level: 244
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran10000 Experience Points
    تشکرها
    3,060

    تشکرشده 3,145 در 958 پست

    Rep Power
    188
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    امسال سال تحویل خونه پدرومادر همسرم بودیم، خیلی دلم هوای پدر و مادرم رو کرده بود و بغض وحشتناکی گلومو گرفته بود اما همه اش سعی می کردم بخندم تا کسی رو ناراحت نکنم، همسرم متوجه حالتم شده بود وقتی که سال تحویل شد همسرم اول از همه اومد منو بغل کرد و در گوشم گفت راحت باش منم دلم براشون تنگ شده وقتی این حرف رو زد اشک از چشمام سرازیر شد، اون هم داشت توی بغلم گریه می کرد و منو می بوسید...


  8. 29 کاربر از پست مفید shad تشکرکرده اند .

    shad (دوشنبه 02 بهمن 91)

  9. #5
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    سه شنبه 06 اردیبهشت 90 [ 11:13]
    تاریخ عضویت
    1390-1-15
    نوشته ها
    4
    امتیاز
    1,382
    سطح
    20
    Points: 1,382, Level: 20
    Level completed: 82%, Points required for next Level: 18
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    43

    تشکرشده 45 در 4 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    از همتون میخوام برای پایدار موندن زندگیهای قشنگی که خدا بهمون هدیه داده دعا کنیم.
    مجردا هم غصه نخورن ایشالا به زودی زود و در بهترین موقعی که خدا میخواد شما هم به جرگه ی متاهلین می پیوندین

  10. 15 کاربر از پست مفید آرام من تشکرکرده اند .

    کلانتر جو (شنبه 28 بهمن 96), آرام من (دوشنبه 02 بهمن 91)

  11. #6
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    جمعه 28 آذر 99 [ 01:10]
    تاریخ عضویت
    1387-2-31
    نوشته ها
    1,208
    امتیاز
    22,636
    سطح
    93
    Points: 22,636, Level: 93
    Level completed: 29%, Points required for next Level: 714
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteranSocial10000 Experience Points
    تشکرها
    6,336

    تشکرشده 3,618 در 912 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    144
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    پدر همسرم خیلی وقت نیست که مرده؛ راستش روز سه شنبه بود که ما ایشون رو از دست دادیم و چون این اتفاق جلوی چشمای همسرم افتاده بود؛ فوق العاده روش تاثیر گذاشته بود؛ با این توضیحات که همسر من تک پسره و بچه ی بزرگ خانواده!
    ما از روز سه شنبه تا هفته ی بعدش دوشنبه درگیر مراسم و ختم و خلاصه مهمونی و این حرفها بودیم و من بخاطر حال بدی که همسرم داشت تمام توانم رو گذاشته بودم که هر جوری که همسرم راحت تره و آرومتر همون جوری رفتار کنم؛ به همین خاطر ما کلا شبها پیش مادرش اینها می خوابیدیم به همراه خواهراش و بعضی از فامیل که شبها می موند؛ یعنی عملا مثل یه خواهر و برادر! اما این ظاهر قضیه بود؛ مطمئن بودم که قلب هر دومون برای لحظه ای با هم بودن می تپه! تا اینکه روز شنبه که حالم اصلا خوب نبود؛ (در واقع به محبتش احتیاج داشتم) ساعت نزدیک 1 ظهر بود که گفتم میرم پایین تا آماده شم برم سرکار؛ گفتن: بمون ناهار بخور؛ بعد برو! گفتم: نه! میرم یه چیزی میخورم! همین جوری داشتم پایین آماده میشدم که دیدم گلم زنگ زد که بیا بالا، با هم ناهار بخوریم و بعد بریم؛ گفتم: باشه! با حالت ناراحتی! دیدم به چند دقیقه نکشید که دوباره زنگ زد که بیا دیگه! گفتم: باشه! بازم چند دقیقه نگذشت که زنگ زد که بیا دیگه! من هم با خوشحالی تمام رفتم بالا! دیدم: با اینکه مادرش و خواهراش دارن سر سفره ناهار می خورن؛ گل من پیش تلفن نشسته و منتظر بوده که من برم و با هم ناهار بخوریم! وقتی رفتم با هم رفتیم سر سفره!کلی اون جا ذوق کردم که حتی توی همچین وضعیتی هم به فکرم هست!

    فردا شبش هم کلی مهمون از شمال براشون اومده بود؛ دخترخاله ها و خاله های مادرش! اونها هم می دونستند که این چند شب رو با بالا خوابیدیم. بنابراین آخر شب با حالت خنده می گفتن که ما امشب می خوایم راحت بخوابیم؛ شما دوتا پاشید با هم برید پایین بخوابید! گرچه اون لحظه چندین بار مادرش گفت: که نه پسرم دلش میگیره اگه بره پایین! اما من این درخواست رو گذاشتم به عهده ی خودش که قبول کنه یا نه! بنابراین گفتم: هر جور شما راحتی!
    دیدم بازم بهمون گفتن و ما دوتایی رفتیم پایین! توی راهرور؛ وقتی داشتیم می رفتیم پایین سرم رو انداختم پایین و هیچی نگفتم؛ می خواستم این خودش باشه که دوست داشته باشه بیاد طرفم! بنابراین هیچ حرکتی انجام ندادم؛ گفتم شاید ناراحت باشه و حوصله ی هیچ کاری رو نداشته باشه!
    وقتی رختخواب رو انداختیم؛ رفتم و چند تا میوه آوردم و مشغول پوست کندن شدم که دیدم بهم گفت: من الان هیچی نمی خورم و به هیچی احتیاج ندارم؛ فقط می خوام که بغلت کنم! چقدر حس خوبی بود اون شب! وقتی بغلش کردم انگار دنیا رو بهم داده بودن! وقتی توی گوشم گفت: که بخدا خیلی نوکرتم! بیشتر بهش نزدیک شدم و بغلش کردم. (آخه! این مدل ابراز علاقه رو فقط یه بار توی نامزدی و یه بار هم اون روز بهم گفته بود؛ همیشه مدل عشقش با کلمات رمانتیک و جمله های ادبی بود) وقتی بغلش خوابیدم بلند بلند شروع کردم به گریه کردن! می گفت: آخه! چرا گریه می کنی؟ گفتم: آخه! دلم برات تنگ شده بود؟! میگفت: خوب اگه گریه کنی من هم ناراحت میشم!
    اون شب جزو یکی از بهترین خاطرات زندگی من و همسرم شد. خدایا شکرتتتتتتتتتتتتت!

  12. 25 کاربر از پست مفید del تشکرکرده اند .

    del (دوشنبه 02 بهمن 91)

  13. #7
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    جمعه 26 فروردین 90 [ 19:38]
    تاریخ عضویت
    1389-12-07
    نوشته ها
    24
    امتیاز
    1,701
    سطح
    24
    Points: 1,701, Level: 24
    Level completed: 1%, Points required for next Level: 99
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    23

    تشکرشده 23 در 11 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    همسر م ادم فوق العاده خشکیه وبه هیج عنوان حاضرنیس ابراز علاقه کنه تو جمع بیشتر دوس داره مسخرم کنه تا اینکه ازم تعریف کنه وابراز علاقه.
    توروستا توزمستون به علت کارم شرایظه سختی رو داشتم. دخترخالم که همیشه همسرم ورفتارشومسخره میکردوبهم میگفت امله توروستا مهمونم بود.ساعت 2 شب 1اس ام اس به گوشیش اومد ازطرف همسرم بود فقط 1جمله
    به مارمولکم بگو نوکرشم عاشقشم.
    تا1هفته توشک بودم.بماند قیافه ی دخترخالم!!!!!!

  14. 9 کاربر از پست مفید n.erfani67 تشکرکرده اند .

    n.erfani67 (دوشنبه 02 بهمن 91)

  15. #8
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    یکشنبه 28 اسفند 90 [ 00:11]
    تاریخ عضویت
    1390-1-03
    نوشته ها
    206
    امتیاز
    2,914
    سطح
    33
    Points: 2,914, Level: 33
    Level completed: 10%, Points required for next Level: 136
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    248

    تشکرشده 254 در 122 پست

    Rep Power
    36
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    میخوام قشنگ ترین خاطره زندگیمو براتون تعریف کنم
    قابل توجه کسانیکه که میگن ما آقایون رمانتیک نیستیم!
    وقتی برای اولین بار رفتم درب خونشون با اینکه وظیفه من بود واسش گل بخرم ولی به محض اینکه در رو باز کرد دیدم کلی رو که از بابت نامزدی براش خریده بودم و عطر زده و با حالت بسیار هیجان آمیزی اومد جلو و گفت دوستت دارم.
    من خیلی شوکه شدم، گفتم ای کاش با هم محرم بودیم تا بغلت می کردم. و از ساعت 8 شب تا 11.30 شب دم درب خونشون باهاش حرف می زدیم و می خندیدیم. مامانش هی میومد می گفت دم درب بده بیایین تو و من خجالت می کشیدم برم تو! خلاصه خیلی اون شب گل گفتیم و گل شنیدیم.
    همش بهم می گفت تو یه فرشته ای!!! تو بهترین شخصی هستی که من در زندگیم می بینم!
    اینم خاطره من از نامزدم.
    اما مثل اینکه یه خواب بود...
    این دوران 14 روز بیشتر طول نکشید و بعدش از هم جدا شدیم
    اما روزی هم که رفتیم وسایلامون رو پس بگیریم اومد پیش من و بابا و مامانم گفت منو ببخشید...
    من لایق شما نبودم

  16. 17 کاربر از پست مفید جویای نیمه گمشده تشکرکرده اند .

    جویای نیمه گمشده (دوشنبه 02 بهمن 91)

  17. #9
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    یکشنبه 28 اسفند 90 [ 00:11]
    تاریخ عضویت
    1390-1-03
    نوشته ها
    206
    امتیاز
    2,914
    سطح
    33
    Points: 2,914, Level: 33
    Level completed: 10%, Points required for next Level: 136
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    248

    تشکرشده 254 در 122 پست

    Rep Power
    36
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    ای بابا
    هر روز میاییم اینجا تا خاطره ها رو بخونیم
    کسی دیگه خاطره نمی نویسه؟؟؟
    من با اجازه یه خاطره از خودم در کنم؟؟؟
    یه روز تو خونه نشسته بیدم داشتم تاخمه می شکستم دیدم تلیفونمو زنگ زد
    گوشی رو برداشتم گفتم هو کیسته؟
    ...
    البته این خاطره من برا کسانی جذابه که برنامه های طنزی تلویزینو می بینن

  18. 4 کاربر از پست مفید جویای نیمه گمشده تشکرکرده اند .

    جویای نیمه گمشده (دوشنبه 02 بهمن 91)

  19. #10
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    جمعه 07 شهریور 99 [ 23:27]
    تاریخ عضویت
    1389-5-21
    نوشته ها
    679
    امتیاز
    18,628
    سطح
    86
    Points: 18,628, Level: 86
    Level completed: 56%, Points required for next Level: 222
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranSocial10000 Experience PointsTagger First Class
    تشکرها
    3,951

    تشکرشده 4,314 در 675 پست

    Rep Power
    118
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    اون لحظاتی که دلخوری ها و دلتنگی ها داره آزارم می ده و هی ازم می پرسه " چی شده؟" ..." با من حرف بزن"... "بهم بگو چی ناراحتت کرده؟" ... اون وقتایی که همه دنیا و آدماش واسم تاریک میشن به جز چشمهای عسلی اش ... آره! همون لحظاتی که خودمو رها می کنم تو دریای مهربونیش و از درونی ترین لایه های احساسم باهاش حرف می زنم و بعدش همسرم با حرفای قشنگش بهم نشون می ده که تا چه اندازه منو درک کرده.... اون لحظات دلم بال می خواد... پرواز می خواد ... اینجور موقع ها زمین کم می شه واسه سرخوشی من!
    داااااااااااد بزنم چقدر دوستش دارم؟! ...



  20. 22 کاربر از پست مفید آویژه تشکرکرده اند .

    آویژه (دوشنبه 02 بهمن 91)


 
صفحه 14 از 40 نخستنخست ... 45678910111213141516171819202122232434 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 19:06 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.