به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 14 از 25 نخستنخست ... 456789101112131415161718192021222324 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 131 تا 140 , از مجموع 246

Hybrid View

  1. #1
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    شنبه 13 اردیبهشت 04 [ 21:37]
    تاریخ عضویت
    1386-6-22
    نوشته ها
    797
    امتیاز
    24,495
    سطح
    95
    Points: 24,495, Level: 95
    Level completed: 15%, Points required for next Level: 855
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranRecommendation Second Class10000 Experience PointsSocialTagger Second Class
    تشکرها
    2,042

    تشکرشده 2,234 در 570 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: خونه نمیاد و مي گه بايد از هم جدا شيم (لطفا راهنماييم كن


    سلام خانمی

    آروم باش عزیزم ، دنیا که به آخر نرسیده ..
    می دونم سخته الان بخوای از فکر شوهرت که اینقدر دوستش داشتی دست بکشی .. خیلی وحشتناکه وقتی فکر می کنی که همه ی تقصیرها متوجه توئه .. ناراحت کننده ست وقتی به تنهاییِ بعد از این فکر می کنی .. رنج آوره وقتی به گذشته برمی گردی و همه چیز رو زیر و رو می کنی .. تو حق داری .. از هیچ کدوم از اینها هم در حال حاضر نمی شه فرار کرد .. چون اصلا در حال حاضر نمی تونی اینکارو بکنی .. آره .. گیج گیجی .. واقعا چیکار کنی بهتره؟ .. کی می تونه کمک کنه ؟ .. ؟ ... ؟ .. می دونی .. این لحظه ها رو اغلب کسانی که شرایطی مشابه تو داشتند سپری کردند .. یه معنیش اینه که چاره ای نیست و تو باید با زمان کنار بیای ..
    هر بحرانی شکل و شمایل و بایدها و نبایدهای خودش رو داره .. این غصه ها خوردنها ، این حسرت کشیدن ها ، این پشیمونیها همش طبیعیه و از تبعات به هم خوردن یک رابطه .. شوخی که نیست عزیز دلم .. تو 5 سال با این آقا زندگی کردی .. معلومه که نمی شه و نباید به سادگی از این موضوع گذشت .. تو هم نباید بگذری .. هیچ آدم عاقلی از زندگیش به راحتی عبور نمی کنه ...

    اما یادت باشه وضعیتی که الان هم تو و هم همسرت بهش گرفتار شدین نتیجه ی اشتباهات هر دوتونه نه یک نفر به طور مطلق .. نتیجه ی 5 سال زندگی مشترکه .. و اشتباهات مشترک .. هر کنشی واکنش خودش رو داره .. که البته هر دو قابل مدیریت و کنترله .. بنابراین اگر یکی از طرفین به اشتباه مرتکب کنش نامناسبی میشه طرف مقابل می تونه واکنش خودش رو مدیریت کنه برای پرهیز از نتیجه ی منفی و به عکس .. پس اینقدر خودتو سرزنش نکن عزیز دل من ..

    باید دید واقعا در این شرایط کی برنده هست؟ کیه که می تونه بهترین نتیجه رو بگیره ؟ و اصلا بهترین نتیجه چیه ؟

    خب من دیدم آدمهایی که شرایطی شبیه تو داشتند و شاید بدتر و اسفناک تر ... توی همین سایت نمونه های مشابه تا دلت بخواد وجود داره .. زندگی چکامه رو یه نگاهی بنداز .. تاپیک های بالهای صداقت رو ورق بزن .. زندگی شاد رو بررسی کن و .. خب .. اگه با دقت همشون رو بخونی اشتراکات زیادی پیدا می کنی ..

    1- علیرغم پیچیدگی و وخامت روابطشون با همسرانشون ،خودشون نتیجه ی دلخواهشون رو انتخاب کردند.
    2- برای رسیدن به هدفشون عزم جدی داشتند.
    3- پای همه ی تبعات تصمیمشون ایستادند.
    4- از افراد ذیصلاح مشورت گرفتند و به مشاوره ها عمل کردند.
    5- به زمان و به خودشون اعتماد کردند.


    تو در هر صورت 2 راه بیشتر پیش رو نداری : طلاق یا ادامه ی زندگی
    که هر کدوم شرایط خودش ، تبعات خودش ،سختیهای خودش ، صبوری خودش و الزامات خودش رو داره .. ببین عزیز دل من هیچکس مثل تو از زندگیت خبر نداره .. هیچکس مثل تو شوهرت رو به خوبی نمی شناسه .. و هیچکس مثل خودت از ریزو درشت روابط و اتفاقاتی که توی زندگی شما افتاده مطلع نیست .. بنابراین ابن تویی که باید دست به انتخاب بزنی .. برای انتخاب یکی از دو راه باید به 5 آیتم بالا فکر کنی و تصمیم بگیری و پای تصمیمت بایستی .. این تو هستی که باید به این تصمیم برسی که طلاق براتون بهتره یا ادامه زندگی .. هیچکدوم از ما نمی تونیم جای تو تصمیم بگیریم ..

    اما تو باید اینکارو بکنی ... و برای اینکار اول از همه باید خودتو جمع و جور کنی .. باید با خودت یکدل بشی .. و یادت نره که باید به خودت احترام بزاری .. برای خودت حرمت قائل شی .. که اگه اینکارو نکنی در هر صورت خودتو باختی ..

    دوست خوب و دوست داشتنی من ،
    محکم باش و همونطوری که بقیه دوستان گفتن برای اینکه بتونی افکارتو جمع و جور کنی و تصمیم درست رو بگیری هر چه سریعتر به مشاور مراجعه کن .. اطلاعات حقوقیت رو افزایش بده و سعی کن صبورتر باشی .. بیا اینجا و از دغدغه هات حرف بزن .. از نگرانیهات .. و ناراحت و دلگیر نشو از دوستانی که دوستت دارن و چون نگرانت هستن بهت پرخاش می کنن .. اما سعی کن عاقلانه حرفای همه ی دوستان رو بشنوی و بهشون فکر کنی و بهترین راه رو انتخاب کنی ، نه دربست بپذیر و نه بی توجه بگذر .. یادت باشه قرار نیست رابطه ای که در مدت 5 سال و ذره ذره خراب شده حالا با 2-3 هفته ، 2-3 ماه و یا بیشتر درست بشه .. صبر ،عزیز من ، صبر ، تامل و تعقل تنها راه برون رفت از این شرایطه ...

    جوری تصمیم بگیر و جوری عمل کن که حتی اگر انتخابت گزینه ی طلاق شد ، برای گرفتن این تصمیم و عمل به اون ، هیچوقت خودت رو سرزنش که نکنی هیچ ، حتی به اون افتخار کنی ..


    دوستت دارم و می دونم که می تونم بهت اعتماد کنم ..
    موفق باشی.


  2. 13 کاربر از پست مفید طاهره تشکرکرده اند .

    طاهره (جمعه 15 بهمن 89)

  3. #2
    عضو پیشرو

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 23 آذر 91 [ 09:19]
    تاریخ عضویت
    1387-10-07
    نوشته ها
    4,075
    امتیاز
    23,640
    سطح
    94
    Points: 23,640, Level: 94
    Level completed: 29%, Points required for next Level: 710
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran10000 Experience Points
    تشکرها
    16,488

    تشکرشده 16,568 در 3,447 پست

    Rep Power
    428
    Array

    RE: خونه نمیاد و مي گه بايد از هم جدا شيم (لطفا راهنماييم كن

    دختر خوب و نازنين saboktakin

    مي دوني در اين لحظه ي خاص دختر تحصيل كرده اي مثل تو ،‌نياز به چي داره ؟ حفظ ارامش و بالابردن سطح اعتماد به نفس .


    تو دختر تحصيل كرده اي هستي كه چگونگي و ويژگيهاي خودت را داري و كلي خصوصيت مثبت هم داري كه ما از آن بي خبريم و اينها در كنار هم يعني اينكه تو خيلي خوبي .

    بي مهارتي ، و عدم آگاهي و به كار نگرفتن از تواناييها به معناي بد بودن كسي نيست . پس يادت باشه كه تو خوبي .خيلي خوب .

    و اما همسرت او نيز يك انسان است با ويژگيها و عملكردها و چگونگي هاي خودش .

    او هم خوب است درست مثل تو . قطعا او هم كم كاري دارد . بي مهارتي دارد . عدم آگاهي دارد و از قابليتها و توانايي هايش در جاي خوب و درست و مناسب استفاده نمي كند كه اوضاع زندگي اينگونه است ،‌مثل خود تو .


    خال اين همه مانور دادن و تكيه كردن بر خوب بودن هر دو شما ، به اين دليل است كه احساس امنيت كني و واقعيتهاي زندگي ات را همانگونه كه هست ببيني نه كمرنگ تر و نه حتي پررنگ تر .

    تا زماني كه در وضعيت "من بد - او خوب "هستي و با اين احساس جلو مي روي و بر احساسات خود مسلط نباشي و نتواني آنها را كنترل كسي ،‌ اين حس عدم امنيت عاطفي و عدم امنيت خانوادگي ترا به مسيري هدايت مي كند كه متاسفانه فرصت ها را تشخيص نخواهي داد و تصميما ت و انتخابهاي درست و بالغانه نخواهي داشت .



    قبل از هر چيز با " ترس از تنهايي " مقابله كن .

    گاهي تنها بودن يك فرصت و يك نعمت است تا تو بتواني مسائل تازه اي را تجربه كني و درك بهتري از مسائل پيرامونت داشته باشي حتي آنچه كه بر تو گذشته . از اين فرصت به جاي ترسيدن استفاده كن و درك خودت را بالا ببر و بهتر مسائل دور و برت را برانداز كن و ببين و.... .

    مي داني و مي دانيم كه اگر بخواهي موفق مي شوي .



  4. 10 کاربر از پست مفید ani تشکرکرده اند .

    ani (جمعه 15 بهمن 89)

  5. #3
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 25 اردیبهشت 92 [ 09:40]
    تاریخ عضویت
    1389-7-21
    نوشته ها
    715
    امتیاز
    7,206
    سطح
    56
    Points: 7,206, Level: 56
    Level completed: 28%, Points required for next Level: 144
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registeredTagger Second Class5000 Experience Points1000 Experience Points
    تشکرها
    1,662

    تشکرشده 1,673 در 522 پست

    Rep Power
    87
    Array

    RE: خونه نمیاد و مي گه بايد از هم جدا شيم (لطفا راهنماييم كن

    نمیدونم زدن این حرفا درسته یا نه اما خدا کنه درست باشه.
    واحد کناری خونه ما زن و شوهر جوونی بودند که تازه اومده بودن خونه جدیدشون.با خانومش کم کم دوست شدیم .بهم گفت اونقد تو اون دو تا خونه قبلیشون دعوا و سرو صدا داشتن که دیگه صابخونه ها حاضر نبودند اجارشونو بعد یه سال تمدید کنن.
    همین جا هم که بودند تقریبا سروصداشون واسمون عادت شده بود. شوهرش تقریبا بیکار بود .تا اینکه یه بار شوهرش دیگه خونشون برنگشت. باورت نمیشه شیما یه سره گریه میکرد سر کارش نمیرفت رفته بود التماس شوهرشو کرده بود التماس مادر شوهرشو وحتی شاید باورت نشه رفته بود خونه عموی شوهرش که شوهرشم خیلی ازش حرف شنوی داشته اما تنها چیزی که شنیده بود این بود که شوهرت گفته ازت متنفره و دیگه نمیخواد با تو زندگی کنه. بهش گفته بود مهریه نمیدم بیا بریم توافقی جداشیم فقط همین. و شیما هم التماس و التماس
    هرشب میومد با من بریم مسجد و یه دنیا گریه والتماس پیش خدا، یه لحظه ازم جدا نمیشد البته به حرفای منم اصلا گوش نمیکرد و فقط در ظاهر تایید میکرد. حتی شوهر خواهراش رفته بودند در مغازه بابای پسره که مگه بتونند شوهرشو راضی کنند اما حتی حاضر نشده بود که بیاد باهاشون صحبت کنه.
    از اینا تلختر جوی بود که تو خونه بابای شیما حاکم بود همه انگشت اشاره ها به سمت اون بود و همه اونو مقصر میدونستن. باباش ازاینکه این انقد منت کشیده و حتی شوهر خواهراشو فرستاده خیلی شاکی بود
    تازه دو سه روز مونده بود به سال تحویل و شب عید و همین موضوع بیشتر دوست منو اذیت میکرد.
    تمام این التماسا فایده ای نداشت. حتی گفته بود مهرمو میبخشم بیا بامن زندگی کن
    دو ماه گذشت و هرروز شیما منتظر بود من از سرکار برگردمو بیاد پیش من گریه کنه. شب عیدم تنها بود.
    دوماه بعد تو جلسه ای که واسه صحبت کردن گذاشته بودن بابای شیما خیلی محکم جلو دامادش واستاده بود و قاطع حرفشو زده بود وگفته بود به حرفه شیما نیست باید تا قرون اخر مهرشو بدی.(وضع مالی بابای شیما عالیه فقط واسه اینکه بفهمه با کی طرفه گفته بود) و گفته بود خیلی ناراحتم که دختر من اومده منت ادمی مثه تورو کشیده و پررو شدی برو گمشو برای همیشه. تازه بحثشونم شده بود. باباش گوشیه شیما رو گرفته بود و قسمش داده بود که حق نداره به هیچ عنوان کاری بکنه حتی شیما رو تهدیدش کرده بود.
    به خدا باورت نمیشه من از خواهرش بهش نزدیکتر بودم بدون اینکه کسی زنگ بزنه بعد از دو ماه و خورده ای خود پسره بدون هماهنگی رفته بود خونه بابای شیما معذرت خواهی و با خانومش برگشتن خونشون . چند وقتی رفتن پیش مشاور و زندگیشون الان عادی شده.
    اما بیشترین چیزی که شیما رو زجر میده وهروقت با هم درددل میکنیم اشکاش میریزه همون منت کشیهای بی موردشه. میگه وقتی یادم میاد داغون میشم. رفتار و کار بابام خیلی درست تر بود.
    مدیرهمدردی لطفا اگه نبایداینارو میگفتم این پستو حذف کنید نمیخوام خدای نکرده راهنمایی بدی کرده باشم.اما واقعا نمیتونستمم نگم.
    [align=center]خدايا آن گونه زنده ام بدار كه نشكند دلي از زنده بودنم
    و آن گونه بميران كه كسي به وجد نيايد از نبودنم...
    [/align]

  6. 4 کاربر از پست مفید آفتاب همدرد تشکرکرده اند .

    آفتاب همدرد (سه شنبه 12 اردیبهشت 91)

  7. #4
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    جمعه 20 آبان 90 [ 18:20]
    تاریخ عضویت
    1389-6-25
    نوشته ها
    82
    امتیاز
    2,735
    سطح
    31
    Points: 2,735, Level: 31
    Level completed: 90%, Points required for next Level: 15
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    77

    تشکرشده 79 در 38 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: خونه نمیاد و مي گه بايد از هم جدا شيم (لطفا راهنماييم كن

    منم نظر شما رو قبول دارم منم خودم يه همچين شرايطي داشتم همسرم سفتو سخت ميگفت طلاق تا اينكه من يهو ناگهاني همه sms قطع كردم و هيچ تماسي با همسرم نگرفتم هيچي 6 ماه بيخيري خيلي سختم بود خيلي ولي همين بيتوجهي و خونسرد نشون دادن خودم داره جواب ميده كاش سبكتكين عزيز م شما هم يه مدت خودتو بيتوجهه نشون بدي كم محلي بعضي اوقات سخته ولي جواب ميده.بهر حال اميدوارم هر كاري ميكني اخرش به نفعت باشه من شرايط سختتو كاملا درك ميكنم منم تمام اين روزا رو تجربه كردم ادم احساس ميكنه تمام ارزوهاش مرده و ديگه هيچي بر ادم مهم نيست وليييييييييييييييييييي خوب چه ميشه كرد

  8. 2 کاربر از پست مفید ميناي تشکرکرده اند .

    ميناي (شنبه 02 بهمن 89)

  9. #5
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    شنبه 28 مرداد 91 [ 03:14]
    تاریخ عضویت
    1389-7-26
    نوشته ها
    128
    امتیاز
    3,417
    سطح
    36
    Points: 3,417, Level: 36
    Level completed: 45%, Points required for next Level: 83
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    259

    تشکرشده 267 در 88 پست

    Rep Power
    28
    Array

    RE: خونه نمیاد و مي گه بايد از هم جدا شيم (لطفا راهنماييم كن

    خیلی‌ ناراحت شدم. مخصوصا از اینکه فوری راضی‌ شودی که به خواستش تن‌ بدی.

    این مشکل حدود ۸ ماه پیش برای من هم افتاد. برو خدارو شکر کن که نزدیک هم هستین. شوهر من ایران زندگی‌ می‌کنه. من از اینجا هر رووز کارم شده بود زنگ زدن به دوستاش و التماس کردن. خوانوادش که اصلا محلم نمیگزشتن حتا تلفن رو روم قطع میکردن. اینقدر التماس کردم و خواهش کردم از دوستاش که فقط ازش بخوان که باهم صحبت کنه....... تا اینکه صحبت کرد و خیلی‌ راحت گفت من عزت متنفرم، مهریت رو هم میدم که دیگه اصلا نبینمت. اما من باز کارمو ادامه دادم.پاشدم از اینجا رفتم ایران. تو ایران هم که اصلا محلم نزاشت اما من فقط قربونو صدقش میرفتم ازش خواهش و تمنّا که یکبار دیگه بهم وقت بده. آخه منم مثل تو ۲ بر کارم به جدایی کشیده بود.. که با خواهش من برگشت.

    خلاصه بگم که شوهر منم یک اخلاق خشکی داره که هیچجور نمی‌شه از تصمیمش منصرفش کنی‌. اما بالاخره با کمک خداوند و دعاهای که کردم و نظر و نیزهام، الان شدیم مثل همون موقعها.

    پس تو هم میتونی‌! مطمئن باش که میتونی‌.

    میدونی‌ شوهرم یه شرایطی گذشت که برگشتم، اونم این بود که قبول کنم یک زن دیگه بگیر چون از من متنفره. ( منم قبول کردم) اما الان زدم زیرش اونم هیچ حرفی‌ ازش نمیزنه

    عزیزم از خداوند کمک بکهاه، متوسل شو به فاطمهٔ زهرا (من فاطمهٔ زهرا رو واسطه کردم بین خودم و خدا) تو هم اینکار رو بکن.

    ایشالا که مشکلت حل بشه

  10. #6
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    دوشنبه 27 آذر 91 [ 18:02]
    تاریخ عضویت
    1389-8-28
    نوشته ها
    725
    امتیاز
    3,175
    سطح
    34
    Points: 3,175, Level: 34
    Level completed: 84%, Points required for next Level: 25
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    2,056

    تشکرشده 2,054 در 617 پست

    Rep Power
    88
    Array

    RE: خونه نمیاد و مي گه بايد از هم جدا شيم (لطفا راهنماييم كن

    آزاده جان،
    این درست نیست که ایشون اینقد التماس کنه و خودش را تحقیر و خوار کنه.
    و
    درست نیست که برای برگشتن همسرش هر شرطی را از طرف ایشون بپذیره.
    و
    درست نیست که قول بده و بعد بزنه زیرش.

    زندگی ای که با شرایط فوق برگرده اصلا زندگی خوبی نخواهد بود و دوباره به مشکل و بن بست بعدی خواهد رسید. شما هم که هنوز پیش همسرتون نیستید ( برداشت من از افعال و جمله های شما اینه ) و زندگی مشترک کنار هم ندارید که نتایج کارهاتون را ببینید. احتمالا ایشون وقتی اصرار شما را دیدند و کلافه شدند ظاهرا کنار اومدند.

    فکر می کنم مشکل سبکتکین جان راه حلهای قشنگتری هم داشته باشه.

  11. 6 کاربر از پست مفید بهشت تشکرکرده اند .

    بهشت (یکشنبه 03 بهمن 89)

  12. #7
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    شنبه 28 مرداد 91 [ 03:14]
    تاریخ عضویت
    1389-7-26
    نوشته ها
    128
    امتیاز
    3,417
    سطح
    36
    Points: 3,417, Level: 36
    Level completed: 45%, Points required for next Level: 83
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    259

    تشکرشده 267 در 88 پست

    Rep Power
    28
    Array

    RE: خونه نمیاد و مي گه بايد از هم جدا شيم (لطفا راهنماييم كن

    بهشت جان

    ممنون از اینکه میگید زندگگیم آخرش به بون بست میخوره. (انجش دیگه دست خداست نه دست شما)

    من هم نگفتم ایشون برن التماس کنن که خر بشن یا اینکه خدای نکرد اتهقیر بشن. گفتم اگر واقعا زندگیشو دوست داره و شوهرشو دوست داره باید تلاش کنه، حالا تلاشش دیگه بستگی به راه خود شخص داره که چه راهی‌ رو انتخاب کنه.

    من رهام اینجوری بود چون ازش دور بودم. اگر هم زدم زیرش چون هم خودم اخلاقم تغییر کرده هم اینکه شوهرم خیلی‌ مهربونتر از قبلا شده.

  13. #8
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    سه شنبه 02 شهریور 95 [ 14:20]
    تاریخ عضویت
    1388-4-11
    نوشته ها
    174
    امتیاز
    6,901
    سطح
    54
    Points: 6,901, Level: 54
    Level completed: 76%, Points required for next Level: 49
    Overall activity: 4.0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience PointsTagger Second Class
    تشکرها
    372

    تشکرشده 369 در 128 پست

    Rep Power
    36
    Array

    RE: خونه نمیاد و مي گه بايد از هم جدا شيم (لطفا راهنماييم كن

    میشه خوبیهای شوهرتو بگی؟!!!!
    اون اول بتو خیانت کرد !تو به چی میگی خوبی؟
    یکم بیشتر فکر کن . خیانت یا بهتر بگم تجسس اشتباهه تو که باعث شد خائن جلوه کنی خیلی خیلی بد بوده ولی آیا اون کاملا بی تقصیر بوده.
    شما داری از اون یه قدیس میسازی ! در حالیکه اینطور نبوده .
    اصلا باهاش برای طلاق توافقی نرو بذار خودش اقدام کنه . شما خیلی براش بیقراری میکنی و زیادی التماس!

  14. #9
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 16 مرداد 92 [ 00:03]
    تاریخ عضویت
    1389-10-15
    نوشته ها
    600
    امتیاز
    6,453
    سطح
    52
    Points: 6,453, Level: 52
    Level completed: 52%, Points required for next Level: 97
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registeredTagger Second Class5000 Experience Points1000 Experience Points
    تشکرها
    1,919

    تشکرشده 1,958 در 415 پست

    Rep Power
    77
    Array

    RE: خونه نمیاد و مي گه بايد از هم جدا شيم (لطفا راهنماييم كن

    ديگه هيچ اميدي ندارم . نمي دونم چرا من هميشه خبياش تو ذهنم مونده و اون فقط بدي هاي منو جمع كرده تو دلش و كينه شده . ولي ديگه كار از كار گذشته . انقدر نذر و نياز كردم كه فقط برگرده و منم ديگه تمام سعيمو بكنم واسه زندگيم . من خيلي سهل انگاري كردم خيلي راحت مي تونستم زندگي بسازم كه واقعا همه حسرتشو بخورن . اون خيلي منو دوست داشت فقط خيلي خيلي بهم حساس بود اونم از دوست داشتن زيادش بود . من اگه قدرشو مي دونستم الان انقدر غصه نمي خوردم . اون فقط مي خواست يه زندگي معمولي در كنار خانوادش داشته باشه و بچه دار شه . ولي من همه چي رو ازش دريغ كردم فقط به خودم فكر مي كردم مي گفتم حالا امسال درسمو بخونم اگه بچه دار شم ديگه نمي شه بذار خونه دار شيم اگه بچه دار شيم من ديگه نمي تونم كمك خرج خونه باشمو ديگه هيچوقت پولمون نمي رسه كه خونه دار شيم . حالا من درسمو خوندم خونه رو هم خريدم ولي وقتي پامو مي ذارم خونه اشك از چشام سرازير مي شه . نمي دونم چرا دستي دستي خودمو بدبخت كردم نمي دونم . فقط مي دونم ديگه خيلي دير شده . تصور اينكه چند سال بعد اونو فراموش كردم و مجبورم با يه مرد ديگه باشم تيكه تيكم مي كنه . آخه چرا . من حالا مي دونم كه اشتباه كردم چرا خدا صدامو نمي شنوه كه يه بار ديگه بهم فرصت بده .
    به كي بگم كه همش تقصير من بوده . اون بيچاره مگه چي مي خواست از زندگي از خودم متنفرش كردم . انقدر خودم تو زندگي تا دعوامون مي شد مي گفتم طلاق . هرچند خدا مي دونه همش حرف بود و فقط غد بازي در مي آوردم . حالا ديگه اون كوتاه نمي ياد . بدبخت راست مي گه به چي اميد داشته باشه .
    همه مي گن مردا همينن ارزش ندارن . فراموشش كن زندگيتو بكن حالشو ببر مجردي . چند سال بعد يكي بهترشو پيداا مي كني . ولي هيچكي نمي دونه مثل مرغ بال و پر كنده شدم و به غلط كردن افتادم .
    به همه ائمه متوسل شدم فقط يه فرصت ديگه فقط يه فرصته ديگه خدا بهم بده . ولي ديگه خدا هم منو دوست نداره . مي دونم مي خواد عذابم بده كه بفهمم چه بلاهايي سر شوهر بيچارم آوردم .

    به جز خوبي چيزي نداشت به خدا . فقط خودم هر كاري كردم كردم . عذاب وجدان راحتم نمي ذاره . اين همه حرص كارمو مي خورد مي گفت برو يه كاري پيدا كن زودتر بيا خونه . مي گفتم تو كه دير مي آي خونه واست چه فرقي مي كنه . مي گفت بابا خب عوضش شب خسته و كوفته نمي ياي خونه . ولي دست از لجبازي بر نمي داشتم . فكر مي كردم موفقيت يعني اين كه من مثل مردا كار كنم . حالا چي دارم حقوقمو مي خوام چيكار اصلا نمي دونم براي چي حقوق مي گيرم . مي گم خدايا چيكار كنم . اين پول و اين حقوق به چه درديم مي خوره . انقدر سر كار مي گفتم و مي خنديدم حالا همه پا به پاي من گريه مي كنن . روحيمو حسابي از دست دادم . همين الان اشكام نمي ذاره ببينم چي مي نويسم . ولي چيكار كنم . خدا روشو از من برگردونده . 5 شنبه بايد بريم پيش وكيل . هر چي نذر و نياز از دستم بر مي يومده كردم . ديگه اميدي ندارم . واقعا زنده بمونم چي مي شه فقط جز اينكه لحظه لحظه زندگيم مثل فيلم مي ياد جلوي چشام . و دلم براش تنگ مي شه . آخه چرا خدا منو نمي بخشه . تو رو خدا شما دعام كنين .

    تنها تكيه گاهم بود تو دنيا . هميشه درد و دلمو با اون مي كردم . همه چيزم بود و حالا انگار مرده . كاش مرده بود بعد يه مدت مي گفتم خب مرده ديگه بر نمي گرده . تقصير تو نبوده كه مرده اما حالا چجوري آخه چجوري آروم بشم . مي رو خونه نمي تونم دووم بيارم مي رم خونه ماردمينا . مي رم اونجا همش مي گم نگاه كن چي به سر خودت آوردي الان مي تونستي بشيني خونه منتظر شوهرت باشي با هم بگين و بخندين . مي شينم در و ديوارو نگاه مي كنم . جلوي مامانمينا گريه نمي كنم كه يه وقت ناراحت نشن بغض جمع مي شه تو گلوم همش منتظرم شب بشه همه چراغارو خاموش كنن من به شوهرم فكر كنم و گريه كنم .

    شبا وقتي از خواب مي پريدم يا خواب بد مي يدم آرومم مي كرد اما حالا من گريه مي كنم و هيچكس حتي روحشم خبر دار نيست چي مي كشم . حس كسي رو دارم كه قتل كرده و 5شنبه مي خوان ببرنش پاي چوبه دار . بخدا راست مي گم فكر مي كنم 5 شنبه دنيا مي خواد برام تموم شه و هيچوقت ديگه خدا بهم فرصت نداد به شوهرم كه انقدر عاشقش بودم بگم دوسش دارم . و همه چي تموم مي شه .

    واقعا هميشه شنيده بودم كه بدون اميد نمي شه زندگي كرد ولي فقط برام يه شعار بود حالا بدون هيچ اميدي فقط زنده ام تا خدا منو ببخشه .

    همش به خدا مي گم . خدا يعني من چند سال ديگه مجبورم تن بدم به ازدواج با يه مرد ديگه غير از شوهرم . حس بدي دارم . مي دونم كه بالاخره مجبورم اينكارو بكنم ولي از خودم حالم بهم مي خوره . حس يه ... ببخشيد فاحشه رو دارم كه انقدر شوهرشو عذاب داد و بعدم راحت بايد با يه مرد ديگه كنار بياد . تمام خاطرات دوستيمون و نامزدي و زندگيمون مثل بختك افتاده رو قلبم . همه فقط سر كار اشكامو مي بينن و مي گن روحيه تو حفظ كن ولي فقط حرف مي زنن . كي مي دونه چه اتفاقاتي برام افتاده . اگه يه بار دست روم بلند كرده بود اگه چيز ناحقي يه بار بهم گفته بود بهش فكر مي كردم و مي گفتم بالاخره يه بدي هاييم داشت ولي دهنم بسته است و هيچي فقط هيچي ندارم بگم.اينجا شده عين دفتر خاطرات من كه ميام مي نويسم و فقط تونستم تا حالا جلوي دق كردن خودمو بگيرم . شب كه مي شه همه تعطيل مي شن به اميد اينكه يه جايي مي رن منتظره كسي مي مونن يا كسي منتظرشونه . من آرزو مي كنم روز تموم نشه چون نمي دونم جا برم و چيكار كنم . واقعا خدا بال و پرمو كند . اون دختري كه همه سر كار آرزو مي كردن يه ذره آروم بشينم سر جام و حرف نزنم . حالا شدم مايه ترحمشون و دلشون به حالم مي سوزه هر كي رو مي بينم مي خوام التماسش كنم تو رو خدا شما برام دعا كنين خدا منو ببخشه خدا با من قهر كرده ولي روم نمي شه . مي گم شايد واقعا دل يكي صاف باشه و دعاش در حقم گرفت . ولي اصلا ديگه نفسم بريده . خدا خودت كمكم كن . با چه اميدي بدون اون زندگي كنم .

    شوهرم خيلي راحت همه چي رو فراموش كرده بقول خودش به چيزي دلخوش نبوده كه يادش بمونه مي گه من مطمئنم تو يه شوهر خيلي بهتر ازمن پيدا مي كني .فردا مي شي استاد دانشگاه و يه آدم موفق منم به خدا خوشحال مي شم از ته دل و برات دعا مي كنم . ولي تو رو خدا دست از سر من بردار من ديگه به تو فكر نمي كنم . آخه چطور آدم با اين غيرت كه اگه من با يه پسري سر كارم حرف مي زدم ناراحت مي شد به جايي رسيده كه الان يه ماهه از من خبر نداره و بقول خودش همين هم باعث مي شه كه ديگه ابدا برنگرده . آخرين بار كه باهاش حرف مي زدم ميگفت تو كه منو مي شناسي چقدر بدبينم خودت حساب كن من يك ماهه كه اصلا نمي دونم كجايي و چيكار مي كني . پس خودت بدون كه ديگه حتما همه چي تموم شده و ديگه اصلا حتي يه ذره هم به من فكر نكن .

    الان تو اين سن با يه دنيا غم و غصه تنها موندم تو اين دنيا . چقدر فكر مي كردم خوشبخت مي شم . هميشه قبل از ازدواج آرزوم بود شوهرم هميشه عاشقم باشه و تركم نكنه انقدر كه باباي خودم به مامانم بي وفايي كرد و زجرش داد . شوهر خوب خدا بهم داد اما خودم قدرشو ندونستم و حالا ازم گرفت . هميشه چون تو خونه مادريم از پدرم مي ترسيديم و اذيتمون كرد هميشه فكر مي كردم بزرگترين تكيه گاهم شوهرمه ولي هيچوقت اينو عملا بهش نشون ندادم اون فكر مي كنه فقط گريه و زاري من بابت اينه كه بهش عادت كردم و لي به خدا خبر نداره اينطور نيست . و من عاشقش بودم و مي مونم .

    مطمئنم اون تو زندگي بعديش خوشبخت مي شه چون هر دختري قدر اينجور مردا رو مي دونه من احمق ندونستم . ولي من چي مطمئنن تا آخر عمر يادش و خاطره هاش تو مغزم هست .

    قيافش خيلي خوشگل بود همه مي گفتن خوش به حالت اخلاقشم كه اينجوري . ديگه كدوم دختر قدرشو نمي دونه . فكر اين كه اون با يكي ديگه خوشبخت مي شه و فردا دست تو دست هم دست بچشونم گرفتن و خوشحال راه مي رن و خوشبختن روانيم مي كنه . واقعا مگه زندگي چيزي جز اينه كه در كنار خانواده آرامش داشته باشي . تو رو خدا اگه كسي الان از شما هست كه فكر مي كنه يه ذره دلخوري تو وجود شوهرش ايجاد كرده بره ازش معذرت بخواد دنيا ارزش نداره . تو رو خدا واسم دعا كنين سر نمازاتون .

    چد روز پيش عمم ازم پرسيد شوهرت كجاست گفتم مسافرته گفت كي بر مي گرده گفتم هفته ديگه . گفت تو تا حالا نمردي تو كه اصلا طاقت نمي آوردي دوريشو چطوري تحمل كردي ؟ همه فكر مي كردن ما عاشق هميم يعني حداقل واقعا خودم كه بودم . همه اينو فهميدن اما شوهر خودم نفهميد . داره گريم مي گيره از اين همه بي وفايي .

  15. #10
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 16 مرداد 92 [ 00:03]
    تاریخ عضویت
    1389-10-15
    نوشته ها
    600
    امتیاز
    6,453
    سطح
    52
    Points: 6,453, Level: 52
    Level completed: 52%, Points required for next Level: 97
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registeredTagger Second Class5000 Experience Points1000 Experience Points
    تشکرها
    1,919

    تشکرشده 1,958 در 415 پست

    Rep Power
    77
    Array

    RE: خونه نمیاد و مي گه بايد از هم جدا شيم (لطفا راهنماييم كن

    واقعا حيف حيف كه زندگي به قول يكي از دوستان دكمه برگشت نداره .

    خدا كجا برم . دارم فكر مي كنم بعد طلاق خونه رو بدم اجاره برم خونه مادرمينا . ولي با داداشم سازگاري ندارم خيلي بداخلاقه . هيچكي حاضر نيست با اون زير يه سقف زندگي كنه ولي تنها هم ديگه طاقت اون خونه رو ندارم . ببينيد اين همه خون دل خوردم و حرص و جوش و زندگيمو داغون كردم واسه اين خونه حالا اصلا نمي تونم توش يه دقيقه هم دووم بيارم . مي گم برم التماس كنم يكي بياد هم خونم بشه ولي مي دونم نه خونوادم قبول مي كنن نه خودم مي تونم راحت به هر كسي اطمينان كنم . وسايل خونمو چيكار كنم خدا . همه اونايي كه اين همه به قول همه با ذوق و سليقه هنري خودم و شوهرم انتخاب كرديم . همه هميشه حسرت مي خوردن و مي گفتن خوش به حالتون دو تا تون اهل هنرين . چقدر تفاهم دارين ولي كو چي مونده واسم الان جز حسرت و آه كشيدن خدا خودت كمكم كن .

    آزاده جون خوش به حالت . مواظب زندگيت باش عزيزم منم دعا كن . مي دونم خيلي سختي كشيدي . ايشالله همتون خوشبخت بشين .
    من هر لحظه كه مي گذره مطمئن تر مي شم به اينكه خدا چه سرنوشتي برام رقم زده . شوهرم حتي اگه يك ساعت ازم بي خبر باشه ديگه نمي تونه خودشو راضي كنه كه برگرده چه برسه به الان .... يه ماهه ...
    دلم خيلي گرفته . نمي تونم برم خونه . ساعت كاريمون تموم شده ولي من هنوز اينجام . دقيقا عين پرنده اي مي مونم كه بالاشو كندن و دورش كردن و اون راهي براي فرار نداره .
    خدا چقدر بدجوري از آدما انتقام مي گيره . ببين من چقدر بد بودم كه خدا با من اينطور كرده .

    با اين وضعيتم بهتره برم خونه ماردم وگرنه همين امشب دق مي كنم و مي ميرم . بدبختي اينه كه انقدر گريه كردم چشام پف كرده و مطمئنم تا ده ساعت ديگه ام خوب نمي شه . روم نمي شه برم خونشون با اين وضعيتم . اون بدبختا ام دارن از غصه من ديوونه مي شن . امروز بابام از مشهد مياد بايد هر چه زودتر بهش بگم كه عقدنامه رو براي 5 شنبه بده اصلا ناي حرف زدن ندارم و پاي جلو رفتنم ندارم . مي دونم كه بايد اينكارو بكنم اما واقعا انگار مجبورم كردن كه خودم برم طناب دارمو از يكي بگيرم واسه اعدام روز 5 شنبه . نمي دونم به كي التماس كنم . مي ترسم تا بخوام با بابام حرف بزنم اشكام سرازير شه واسم دعا كنين . ديگه بايد واسه رفتن آماده شم . خداحافظ همتون

  16. کاربر روبرو از پست مفید saboktakin تشکرکرده است .

    الهام20 (جمعه 01 آذر 92)


 
صفحه 14 از 25 نخستنخست ... 456789101112131415161718192021222324 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. به نظر شما بايد اين رابطه رو تموم كمك (لطفا راهنماييم كنيد)2
    توسط niaz64 در انجمن طـــــــــــرح مشکلات ازدواج: ارتباط مراجعان-مشاوران
    پاسخ ها: 5
    آخرين نوشته: جمعه 28 مهر 91, 23:11
  2. چرا بايد از هم ترازان خود در زندگي پايين تر باشم‌؟!
    توسط m.h23 در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 9
    آخرين نوشته: پنجشنبه 26 مرداد 91, 01:12
  3. در مورد مراحل طلاق و مشكلاتش راهنماييم كنيد
    توسط nahid-n در انجمن متارکه و طلاق
    پاسخ ها: 11
    آخرين نوشته: دوشنبه 22 خرداد 91, 00:42
  4. لطفا راهنماييم كنيد
    توسط nabitanha در انجمن دو دلی در انتخاب همسر
    پاسخ ها: 4
    آخرين نوشته: سه شنبه 16 خرداد 91, 16:27
  5. ديگه راه حلي به نظرم نمي رسه،لطفاً راهنماييم کنيد
    توسط sogand_nou در انجمن درگیری و اختلاف زن و شوهر
    پاسخ ها: 7
    آخرين نوشته: سه شنبه 28 اسفند 86, 10:41

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 08:42 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.