به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 14 از 56 نخستنخست ... 456789101112131415161718192021222324344454 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 131 تا 140 , از مجموع 564

Hybrid View

  1. #1
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    جمعه 23 اسفند 92 [ 23:20]
    تاریخ عضویت
    1390-4-25
    نوشته ها
    643
    امتیاز
    4,583
    سطح
    43
    Points: 4,583, Level: 43
    Level completed: 17%, Points required for next Level: 167
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    2,779

    تشکرشده 2,844 در 585 پست

    Rep Power
    81
    Array

    RE: خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم (2)

    نوبتي هم باشه نوبت منه كه يه خاطره بگم!
    ايام ماه مبارك شعبان مغازه سرمون خيلي شلوغه،همزمان با اين شلوغي يكي از فروشنده ها مونم رفته بود دانشگاه براي امتحاناتش به همين خاطر من هر روز هم صبح وهم عصر مجبور بودم برم مغازه ،تا هم به كمك دو تا فروشنده ي ديگه بتونيم به كار مشتريا برسيم وهم اين كه توي اين شلوغي به قول معروف بالا سر مغازه باشم.كار خونه هم كه مثل هميشه پا بر جا بود،پخت غذا،نظافت خونه،شستن ظرفها اونم براي مني كه صبح از 10 ميرفتم تا 2،غروب از 5 تا 10!خلاصه حسابي خسته وغر غرو شده بودم،همه اش از همسرم ميخاستم كه بيشتر كمكم كنه!اما اونم خودش بنده خدا كله سحر ميرفت سر كار وفقط ميتونست واسه ناهار بياد وبازم تا آخر شب سر كار بود.

    جمعه صبح تصميم گرفتم كه مغازه نرم وصبح بمونم خونه وكل كارها رو ترتيب بدم،اما از بس كه خسته بودم نتونستم زود از خواب بيدار شدم،حدوداي ساعت يازده به زور از تخت بلند شدم تا از اتاق خواب اومدم بيرون همسرمو ديدم كه داشت ظرفها روخشك ميكرد ميچيد تو كابينت!خودش از ساعت هفت با اين كه تنهاروزتعطيلش درهفته بود بيدار شده بود وتموم خونه و رو جارو كرده بود،سرويس بهداشتي رو شسته بود،ظرفها رو شسته بود،حتي ناهارم با اون آشپزي دست وپا شكسته اش بار گذاشته بود تامن صبح جمعه رو استراحت كنم.
    خيلي حس خوبي بهم دست داد!اما هنوز در عجبم چطور حتي از صداي جارو برقي بيدار نشدم!

  2. 19 کاربر از پست مفید یک زن امیدوار تشکرکرده اند .

    یک زن امیدوار (سه شنبه 02 آبان 91), بارن (یکشنبه 23 اسفند 94)

  3. #2
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    یکشنبه 29 اردیبهشت 98 [ 09:11]
    تاریخ عضویت
    1391-2-29
    نوشته ها
    939
    امتیاز
    15,687
    سطح
    80
    Points: 15,687, Level: 80
    Level completed: 68%, Points required for next Level: 163
    Overall activity: 5.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class10000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    6,262

    تشکرشده 5,821 در 1,048 پست

    حالت من
    Ashegh
    Rep Power
    142
    Array

    RE: خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم (2)

    خوش به حال همتون
    چرا من هرچی به مغرم فشار میارم حتی یه خاطره خوب از همسرم یادم نمیاد؟؟
    همش خاطرات بد و دردناک

    انشاالله همتون خوشبخت و شاد باشید

  4. 2 کاربر از پست مفید نادیا-7777 تشکرکرده اند .

    نادیا-7777 (دوشنبه 11 دی 91)

  5. #3
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 30 فروردین 97 [ 15:22]
    تاریخ عضویت
    1391-4-04
    نوشته ها
    20
    امتیاز
    4,336
    سطح
    41
    Points: 4,336, Level: 41
    Level completed: 93%, Points required for next Level: 14
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکرها
    36

    تشکرشده 37 در 18 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم (2)

    نادیا خانوم به نظرتون اگه همسرتون بیاد تو این سایت و بخواد یه خاطره از خوبی شما بگه باید کدوم خاطره رو تعریف کنه؟؟
    اگه یادتون هست شما بگین

  6. 5 کاربر از پست مفید poooyan تشکرکرده اند .

    poooyan (یکشنبه 05 شهریور 91), بارن (یکشنبه 23 اسفند 94)

  7. #4
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    شنبه 11 شهریور 91 [ 01:07]
    تاریخ عضویت
    1391-4-21
    نوشته ها
    4
    امتیاز
    455
    سطح
    9
    Points: 455, Level: 9
    Level completed: 10%, Points required for next Level: 45
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registered250 Experience Points
    تشکرها
    39

    تشکرشده 41 در 4 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم (2)

    سلام به همه ادمهای قدردان وشاد سایت.
    تمام طالب دوستان رو با عنوان خاطرات قشنگ من وهمسرم رو خوندم وکلی لذت بردم.من خودم یک روانشناسم و روابط بین همسران رو تدریس میکنم ولی.......راستش وقتی نوشته های شمارو میخوندم میدیدم ای دل غافل من خیلی از این لحظات رو داشتم و اون رو به عنوان یک چیز معمولی و یا به عنوان وظیفه همسرم قلمداد میکردم.
    در این جا اولا از مدیر سایت تشکر فراوان دارم و بعد هم از خانمی با عنوان فرشته سفید که بعد تبدیل شد به فرشته من .این خانم خوشبختی رو خیلی ساده در نظر میگیره و بهمون نشون میده که ماهمه خوشبختیم اگر کمی بادقت بیشتری به اطرافمون و مخصوصا به همسرمون نگاه کنیم.اون صفحه ای که نوشته بود چرا همسرش رو دوست داره جملات خیلی ساده بودند که البته خیلی از ما مخصوصا خودم اونها رو در همسرم نمیدیدم رو بیان کرده بود خیلی خیلی لذت بخش بودندو بسیار عبرت اموز
    فرشته خانم متشکرم خیلی ساده بهم یکدنیا کمک کردی
    با ارزوی خوشبختی برای همه شما خانم های گل و اقایونی که قراره بیان تو سایت که فکر کنم اولینشون اقای پدربزرگ بود که کلی با اون خاطر سوارشدن پراید منو خندوند.
    به امید خدا همراهتون خواهم بود:

    من به خوابم خیلی خیلی حساس هستم و خدانکنه که بدخواب بشم اونوقت زیادی بداخلاق میشم
    یک روز صبح زود شوهرم ازخواب پاشد و رفت طبقه پایین بعد اومد طبقه بالا توی اون یکی اتاق .بعد یک مدتی رفت طبقه پایین توی حیاط بعد دوباره اومد بالا رفت توی اون یکی اتاق بعد اومد تو اتاق خواب.البته در نظر بگیرید که بین هرکدام از اتاقها و طبقات و حیاط چندین در وجود دارد که هر کدام چند بار باز و بسته شد که من ناگهان کاسه صبرم لبریز شد و ناخوداگاه یک دنیا بداخلاقی و داد و بیداد راه انداختم .اما همسر طفلکی جیک نزد.ساعت 9 بود که از خواب بیدار شدم که برم موهامو شونه کنم که ...................
    اونجا روی میز ارایشم یک بسته کوچیک کادو پیچ شده و یک شاخه گل رز که شوهرم خودش تو پاغچه حیاط کاشته بود رو دیدم .وای هدیه تولدم بوده ...اصلا فکرشرو هم نمیکرم اخه ده روز پیش پیشاپیش بهم هدیه تولد داده بود.نمیدونید چه حالی شدم چقدر خجالت کشیدم هر چی میگفتم منو ببخش و هرچی قدر بوسش کردم اون میگفت خواهش میکنم عزیزم اختیار داری و من ...... امیدوارم هیچکدومتون اینقدر شرمندگی رو تحمل نکنید

  8. 22 کاربر از پست مفید یاسمن میترا تشکرکرده اند .

    hamtta (جمعه 29 شهریور 92), یاسمن میترا (جمعه 10 آذر 91), بارن (یکشنبه 23 اسفند 94)

  9. #5
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 12 بهمن 91 [ 18:49]
    تاریخ عضویت
    1390-8-27
    نوشته ها
    151
    امتیاز
    1,360
    سطح
    20
    Points: 1,360, Level: 20
    Level completed: 60%, Points required for next Level: 40
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    338

    تشکرشده 338 در 108 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم (2)

    بالاخره مجوز ورود به این تاپیک رو پیدا کردم

    امروز که قرار بود خانواده های 2 برادر خانمم و خانواده خواهر خانمم برن تنگه واشی و آرام جانم هم قرار بود بره باهاشون ولی با وجود اصرار من به رفتن باهاشون و خوش گذروندنش نرفت و من هم کارام مونده بود و وقت تفریح نداشتم
    رز سفید زندگی من ،فهمیدم که به خاطر من نرفتی

  10. 12 کاربر از پست مفید 1majid تشکرکرده اند .

    1majid (یکشنبه 08 مرداد 91), hamtta (جمعه 29 شهریور 92), مارتا63 (یکشنبه 12 آبان 92)

  11. #6
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    جمعه 20 آذر 94 [ 23:47]
    تاریخ عضویت
    1391-3-22
    نوشته ها
    73
    امتیاز
    3,144
    سطح
    34
    Points: 3,144, Level: 34
    Level completed: 63%, Points required for next Level: 56
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    257

    تشکرشده 299 در 42 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم (2)

    نگین این چند ده هزرا نفر توی این سایت اینهمه مدت همش اینقدر خاطره داشتن!!!من اینترنت نداشتم وگرنه نمیذاشتم صفحه ی به این خوبی خاک بخوره
    یاسمن جون مرسی عزیزم خوشحالم که یه روانشناس کارم رو تایید کرده....
    امروز سالگرد ازدواج ما بود بچه ها...سالگرد اول
    از دیروز عشقم پر از لطف و احساسه...امشب یه شب عالی عاشقانه و اروم داشتیم باهم رفتیم یه هتل افطار کردیم و کلی کنار رودخونه قدم زدیم.عشقم از خاطرات دانشجوییش می گفت و من میخندیدم....بهم اصرار کرد یه ماشین ظرفشویی بخریم که دیگه ادیت نشم....همه کسم خیلی به فکرمه...محاله چیزی بخوام بگه نه...بزرگترین افتخارش اینه که هیچ وقت به خواسته های من توی زندگی نه نگفته
    می پرستمت مهربونم
    که این همه زندگی رو واسم اسون کردی...ای کاش خیلی زودتر اومده بودی....هر چند اومدنت دست خدا بود.اینو من بهتراز هر کسی می دونم.

  12. 15 کاربر از پست مفید فرشته من تشکرکرده اند .

    hamtta (جمعه 29 شهریور 92), فرشته من (شنبه 18 شهریور 91), مارتا63 (یکشنبه 12 آبان 92)

  13. #7
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 14 دی 91 [ 17:20]
    تاریخ عضویت
    1391-5-08
    نوشته ها
    18
    امتیاز
    525
    سطح
    10
    Points: 525, Level: 10
    Level completed: 50%, Points required for next Level: 25
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registered500 Experience Points
    تشکرها
    16

    تشکرشده 17 در 8 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم (2)

    سلام من یه عضو جدید سایتم
    عزیزم خوشبحالتون امیدوارم همیشه روابطتون قشنگ و عاشقانه و بمونه و دوست داشتنتون بیشتر و بیشتر و بیشتر بشه هیچی شیرین تر از عشق نیست
    کاش خدا یه کم محبت تو دل همسر منم بذاره
    واسم دعا کنین

  14. 9 کاربر از پست مفید رسپینا تشکرکرده اند .

    رسپینا (یکشنبه 19 آذر 91)

  15. #8
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    یکشنبه 01 تیر 93 [ 14:46]
    تاریخ عضویت
    1390-4-05
    نوشته ها
    144
    امتیاز
    2,677
    سطح
    31
    Points: 2,677, Level: 31
    Level completed: 52%, Points required for next Level: 73
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    680

    تشکرشده 721 در 128 پست

    Rep Power
    30
    Array

    RE: خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم (2)

    سلام سلااااااااااااااااااااااا ااام
    نمیدونید چه هیجانی واسه گفتن کلی خاطره خوب دارم اگه منو یادتون نرفته باشه
    اول بهم تبریک بگید ما عروسیمونو گرفتیم ومن با یه دنیا امید اومدم مشهد بدون خانواده فقط بخاطر زندگیم که فقط با وجود مجیدم معنا داره
    اولین خاطره : (قبل مجلس)یه روز که رفته بودم دانشگاه شوهری زنگ زد و گفت یه آهنگ پیدا کردم که حرفه دلمه و اون آهنگ محششششششششششششر شهرام شکوهی بنام میمیرم
    چشمای من خواب چشماتو دیده
    غم از دلم با دیدنت پریده

    ناز نگات ای همه هستی من
    دوست دارم ای از خدا رسیده

    عاشقمو به عشق تو اسیرم
    بیا که بی تو از زندگی سیرم

    بگو بگو، تو هم اسیرِ عشقی
    تا که واست جون بدم و بمیرم

    میمیرم، میمیرم واسه برق چشمات
    میمیرم واسه ناز نگات

    میمیرم، میمیرم واسه خندیدنت
    میمیرم تا بشم فدات

    میمیرم میمیرم میمیرم میمیرم

    باز سر راهتو من میگیرم
    جسارتی کردم و سر به زیرم

    لحن نگاهت میگه دوستم داری
    خدایا حاضرم براش ….. بمیرم

    میمیرم، میمیرم واسه برق چشمات
    میمیرم واسه ناز نگات

    میمیرم، میمیرم واسه خندیدنت
    میمیرم تا بشم فدات

    میمیرم میمیرم میمیرم

    میمیرم، میمیرم واسه برق چشمات
    میمیرم واسه ناز نگات

    میمیرم، میمیرم واسه خندیدنت
    میمیرم تا بشم فدات

    میمیرم میمیرم میمیرم

    میمیرم، میمیرم واسه برق چشمات
    میمیرم واسه ناز نگات

    میمیرم، میمیرم واسه خندیدنت
    میمیرم تا بشم فدات

    میمیرم میمیرم میمیرم

    میمیرم میمیرم میمیرم
    ومن این آهنگو شاید 20 بار گوش دادم و مدام ته دلم ازشادی زیاد غش میرفت

    دومین خاطره برمیگرده به دو شب قبل مجلسمون 27 ماهگردمون بود کاملا میدونستم شرایط مالیش اصلا خوب نیست ولی وقتی یه جعبه رو بهم داد اصلا فکر نمیکردم که اون تو یه دوربین نیمه حرفه ای که یه عمر آرزوشو داشتم باشه ولی هیچی نگفتم من عاشق عکاسی بودم و شوهری میدونست
    تو تک تک لحظه های پر استرس قبل عروسی مثه یه سنگ صبور بود انقد حواسش به من بود که یادش رفته بود اون هم استرس داره
    عاااااشقتم نفسم

    و روز مجلس :
    منو برد آرایشگاه وخودش رفت دنبال کاراش یه ساعت بعد واسم آب پرتقال گرفته بود برام اورد بعدش هم اس داد [size=large]خوشگلترین عروس دنیا کاری داشتن اشاره کنند شوهر عاشقشون در خدمته

    اماده که شدم اومد دنبالم شنلمو داد کنار و گفت محشر شدی (البته تعریف نباشه واقعا شده بودم)
    رفتیم آتلیه منو نشون رو صندلی خودش پایین پام نشست و شنلمو یه جوری باز کرد که فقط خوش منو میتونست ببینه غرق تماشام بود و حالمو میپرسید و دلگرمم میکرد در حین عکاسی هم مدام غرق نگام بود رفتیم تالار
    من اومدم برقصم و شوهری چون یاد نداره اومد پایین که دست بزنه با اینکه اصلا خبره نیستم ولی شروع کردم با همون آهنگ میمیرم رقصیدن و مجیدم شروع کرد به خوندن آهنگ جوری که فقط من صدا شو میشنیدم انقققققققد غرق هم بودیم که همه منقلب شدن دورم میچرخید و برام دست میزد و میخوند دستشو برد تو جیبش که شاباش بده که دیدم یه جعبه کوچیک جواهر در آورد یه انگشتر خیلی قشنگ دستم کردو جلوی همه دستمو بوسید انقد بهت زده بودم که نگو
    شوهرم رفت پیش آقایون ولی میگفت انقد دوست داشته پیشم باشه که زود اومده بالا و دوستاش بهش گفتند رات نمیدند ضایع میشی و اون طفلک شاید 5-6 دقیقه تو راهرو بوده مگه کسی بهش بگه بیا ولی وقتی دیده خبری نیست برگشت بود و دوستاش از خنده غش کردن
    وقت شام قاشق چگالمو برداشت و گذاشت اونور گفت من باید تمام غذاتو بهت بدم و داد
    شب خیلی قشنگی بود خدایاااااااااا ممنونتیم[/size]

  16. 25 کاربر از پست مفید single تشکرکرده اند .

    single (یکشنبه 19 آذر 91), مارتا63 (یکشنبه 12 آبان 92), بارن (یکشنبه 23 اسفند 94)

  17. #9
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    یکشنبه 22 دی 92 [ 01:58]
    تاریخ عضویت
    1390-12-10
    نوشته ها
    251
    امتیاز
    2,517
    سطح
    30
    Points: 2,517, Level: 30
    Level completed: 45%, Points required for next Level: 83
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience PointsTagger Second Class
    تشکرها
    1,315

    تشکرشده 1,426 در 250 پست

    Rep Power
    40
    Array

    RE: خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم (2)

    عزیز دلم از صمیم قلبم بهت تبریک میگم خنده مهمون لباتون باشه و خوشبختی هدیه خدا منم مراسمم نزدیکه خیلی نگرانم و استرس دارم منتظر این روزای خوبم واسم دعا کن

  18. 8 کاربر از پست مفید فائزه_م تشکرکرده اند .

    فائزه_م (یکشنبه 19 آذر 91)

  19. #10
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    جمعه 08 دی 91 [ 23:03]
    تاریخ عضویت
    1390-10-10
    نوشته ها
    115
    امتیاز
    1,252
    سطح
    19
    Points: 1,252, Level: 19
    Level completed: 52%, Points required for next Level: 48
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    457

    تشکرشده 463 در 95 پست

    Rep Power
    26
    Array

    RE: خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم (2)

    چند وقته يادگيري زبان آلماني رو شروع كردم . اين ترم كلاسهام دقيقا سر ظهر بود (همزمان با ماه رمضون و سر كار رفتن )
    ديروز همسرم بابت كلاس رفتن ازم تشكر كرد و گفت " مرسي كه انقدر براي زندگيمون تلاش ميكني و زحمت ميكشي "
    راستش يه كم برام عجيب بود . گفتم من كلاس ميرم ، اونوقت بهش ميگي تلاش براي زندگي و بابتش تشكر ميكني ؟
    گفت " بهار هر چقدر كه پيشرفت كني ، خير و بركتش تو زندگي جفتمون مياد . "
    ديدش برام خيلي قشنگ بود .

  20. 23 کاربر از پست مفید بهار رهنورد تشکرکرده اند .

    مارتا63 (یکشنبه 12 آبان 92), بهار رهنورد (یکشنبه 19 آذر 91), بارن (یکشنبه 23 اسفند 94)


 
صفحه 14 از 56 نخستنخست ... 456789101112131415161718192021222324344454 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 09:53 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.