نوبتي هم باشه نوبت منه كه يه خاطره بگم!
ايام ماه مبارك شعبان مغازه سرمون خيلي شلوغه،همزمان با اين شلوغي يكي از فروشنده ها مونم رفته بود دانشگاه براي امتحاناتش به همين خاطر من هر روز هم صبح وهم عصر مجبور بودم برم مغازه ،تا هم به كمك دو تا فروشنده ي ديگه بتونيم به كار مشتريا برسيم وهم اين كه توي اين شلوغي به قول معروف بالا سر مغازه باشم.كار خونه هم كه مثل هميشه پا بر جا بود،پخت غذا،نظافت خونه،شستن ظرفها اونم براي مني كه صبح از 10 ميرفتم تا 2،غروب از 5 تا 10!خلاصه حسابي خسته وغر غرو شده بودم،همه اش از همسرم ميخاستم كه بيشتر كمكم كنه!اما اونم خودش بنده خدا كله سحر ميرفت سر كار وفقط ميتونست واسه ناهار بياد وبازم تا آخر شب سر كار بود.
جمعه صبح تصميم گرفتم كه مغازه نرم وصبح بمونم خونه وكل كارها رو ترتيب بدم،اما از بس كه خسته بودم نتونستم زود از خواب بيدار شدم،حدوداي ساعت يازده به زور از تخت بلند شدم تا از اتاق خواب اومدم بيرون همسرمو ديدم كه داشت ظرفها روخشك ميكرد ميچيد تو كابينت!خودش از ساعت هفت با اين كه تنهاروزتعطيلش درهفته بود بيدار شده بود وتموم خونه و رو جارو كرده بود،سرويس بهداشتي رو شسته بود،ظرفها رو شسته بود،حتي ناهارم با اون آشپزي دست وپا شكسته اش بار گذاشته بود تامن صبح جمعه رو استراحت كنم.
خيلي حس خوبي بهم دست داد!اما هنوز در عجبم چطور حتي از صداي جارو برقي بيدار نشدم!








پاسخ با نقل قول


..اصلا فکرشرو هم نمیکرم اخه ده روز پیش پیشاپیش بهم هدیه تولد داده بود.نمیدونید چه حالی شدم چقدر خجالت کشیدم هر چی میگفتم منو ببخش و هرچی قدر بوسش کردم اون میگفت خواهش میکنم عزیزم اختیار داری و من ......
امیدوارم هیچکدومتون اینقدر شرمندگی رو تحمل نکنید


د ما عروسیمونو گرفتیم ومن با یه دنیا امید اومدم مشهد بدون خانواده فقط بخاطر زندگیم که فقط با وجود مجیدم معنا داره
[/size]


علاقه مندی ها (Bookmarks)