الینای عزیز امیدوارم به سلامت برسی و بهت خوش بگذره عزیزم
![]()
![]()
تشکرشده 3,145 در 958 پست
الینای عزیز امیدوارم به سلامت برسی و بهت خوش بگذره عزیزم
![]()
![]()
تشکرشده 498 در 242 پست
ممنون عزیزم
عید شما هم مبارک
تشکرشده 657 در 204 پست
خوش باشی خانومی
تشکرشده 498 در 242 پست
سلام دوستای عزیزم
من دیروز برگشتم وخیلی بهم خوش گذشت
تشکرشده 73 در 47 پست
خيلي خوشحالم عزيزم. اميدوارم هميشه خوش باشي.
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست، پنهان كردن قلبي است كه به اسفناك ترين حالت شكسته است.
تشکرشده 498 در 242 پست
میدونید چیه؟ بعضی وقتها پیش خودم میگم اینایی که همش دم از مومنی میزنن و نماز و روزشون ترک نمیشه فکر میکنن دیگه جاشون بهشته ؟
فکر نمیکنند که وقتی دل کسی رو بشکنن دیگه جاشوم اونجا نیست
تشکرشده 657 در 204 پست
سلام الینا جان خیلی خوشحالم که بهت خوش گذشته
امیدوارم بعد از برگشتن مشکلی برات پیش نیومده باشه
خوش باشی گلم
تشکرشده 73 در 47 پست
دوباره چي شده عزيزم. چرا از دست مومنا ناراحتي؟ مومن با مومني كه تو مي گي كلي فرقه. همه رو نبايد با يك چشم ديد.
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست، پنهان كردن قلبي است كه به اسفناك ترين حالت شكسته است.
تشکرشده 3,145 در 958 پست
خوشحالم که بهت خوش گذشته عزیزم![]()
تشکرشده 498 در 242 پست
ممنونم دوستای عزیزم
حرف دل عزیز , من منظورم همه مومنها که نبود خیلی ها مومن واقعی هستند من منظورم بعضی ها بود
نهار مهمون مامانش اینا بودیم اون روزی که رسیدیم من خیلی خسته بودم مامانش بهم گفت بیا گوشتها رو بشور و تکه کن من هم کردم بعد هم رفتم پایین لباسهامونو شستم اون هم با دست چون اونجا جایی نداره که من بخوام ماشین لباسشویی رو راه بندازم خلاصه موقع نهار رفتم بالا کمکشون سفره انداختم ومادرشوهرم بیشتر گوشتها رو گذاشت جلوی شوهرم اون بیچاره هم یه تیکشو گذاشت جلوی من که یه دفعه قیافه عصبانی مادرشو دیدم بعدهم سفره رو جمع کردم اینقدر خسته بودم که ظرفها رو گذاشتم تا عصر بشورم آخه اونها هیچ وقت بعد از نهار ظرف نمیشورن مگر مهمون داشته باشن که کسی بشوره
خلاصه وقتی اومد تو هال مامانش گفت ظرفها رو شستی گفتم نه اونجاست با عصبانیت رفت ظرف بشوره من هم رفتم که کمکش کنم پرتم کرد اون طرف و گفت لازم نکرده مگه چقدر ظرفه که دو نفر بشورن ظرف شستن غیرت میخواد تنبلیت میشه
من جواب ندادم رفتم پایین به شوهرم هم هیچی نگفتم ولی دیروز گفتم بیچاره چیزی نگفت ولی گفت ازت توقع داره گفتم من اگه کمکش کار کنم عروس خوبیم اگه نکنم بد. من بیچاره کار بیرون دارم کار خونه هم دارم دیگه نمیتونم
دیروز هم از صبح مهمون داشتند ولی ما تا شام نخوردیم نرفتیم بالا باباش هم گفت بیاید شام ولی من گفتم ممنون شام داریم
مامانش هم خیلی تحویلم گرفت که یعنی از دلم در بیاره نمیدونم چرا یه حرفی میزنه که بعد منت کشی کنه
من هم بالا لب به هیچی نزدم به شوهرم هم گفتم از من نخواه مثل قبل بشم
نو رو خدا دعا کنید از اونجا برم
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)