به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 14 از 16 نخستنخست ... 45678910111213141516 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 131 تا 140 , از مجموع 159

Hybrid View

  1. #1
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    دوشنبه 09 مرداد 96 [ 12:17]
    تاریخ عضویت
    1395-1-15
    نوشته ها
    112
    امتیاز
    2,270
    سطح
    28
    Points: 2,270, Level: 28
    Level completed: 80%, Points required for next Level: 30
    Overall activity: 46.0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsTagger First Class1 year registered
    تشکرها
    81

    تشکرشده 99 در 49 پست

    Rep Power
    27
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط Hanli نمایش پست ها
    سلام
    من ديروز تصميم گرفته بودم برگردم خونمون كه شوهرم زنگ زد و گفت نهار مهمون دعوتيم ميام دنبالت بريم، رفتيم مهمونى كه خيلى هم خوش گذشت و شب كه برگشتيم خونه باز هم كنار هم خوب و خوش بوديم و طبق معمول حسش ميومد و اون فرار ميكرد ازم، منم كاريش نداشتم. امروز صبح كه از هم خداحافظى مى كرديم تو ذهنم بود كه ديگه برم خونمون ولى بهش نگفتم كه ميرم، بهم گفت از دانشگاه كه برگشتى آماده شو بيام دنبالت بريم كادو بخريم بريم خونه دوستم (بچه دوستش تازه به دنيا اومده) گفت مامانم هم باهامون مياد گفتم باشه (در حاليكه اومدن مامانش خيلى غيرعاديه چون محمد هنوز متوجه نيست كه ازدواج كرده و متأهل شده و همه جا بايد با زنش بره نه مامانش هنوز عقلش نميرسه كه مامان تموم شد و الان اين زندگى متاهلى و زنه كه در أولويته و لازم نيست هرجا ما بخوايم بريم مامان ايشون هم بايد بياد) خلاصه من عصرى كه رفتم خونه شام درست كردم كه زود بياد بخوريم و كادو بگيريم بريم، ديدم با مامان و باباش اومدن دنبالم.
    سوار ماشين شدم محمد گفت حنا كادو چى بخريم، مامانش نذاشت من جواب بدم گفت حنا چه ميفهمه خودت بايد تشخيص بدى، محمد با شوخى گفت حنا تو خوب بلدى خريد كنى يا مامانم. منم با لبخند گفتم معلومه كه كى ميتونه خوب خريد كنه. محمد هى شوخى ميكرد ميگفت نكنه منظورت اينه كه تو از مامانم بهتر خريد ميكنى منم با خنده گفتم تو كه جواب سئوالى رو ميدونى چرا ميپرسى. مامانش گفت از آدم سئوال كه بپرسن آدم بايد جواب بده، چه اشكالى داره بذار بپرسه. بعدشم گفت خداروشكر هيچ وقت هيچكس نميتونه به بچه هاى من نفوذ كنه، منم همينطورى خشكم زد هيچى نگفتم.
    بعدش يدفعه گفت پسردايى بابا فوت كرده بهش تسليت گفتى، منم يه لحظه گفتم ببخشيد حواسم نبود شرمنده، تسليت ميگم، يدفعه مامان محمد شروع كرد خنديدن با حالت تمسخر گفت تو پس چى يادت ميمونه. منم هيچى نگفتم.
    محمد گفت فردا مراسم چهلم عمه باباى حناست حتما بريم. مامانش پرسيد فردا يا پس فردا. منم چون ناراحت بودم اصلا حواسم نبود جوابش رو بدم كه يكدفعه محمد داد زد گفت چرا خودت رو زدى به خنگى، با تو مامانم جواب بده. منم گفتم نميدونم نپرسيدم، دوباره داد زد گفت چرا نبايد بدونى؟! تو پس چى ميدونى. منم هيچى نگفتم.
    بعدش رفتيم يه مغازه اى، مامانش يه ظرف كريستال انتخاب كرد، منم گفتم خوشگله، يه ظرف ديگه نشونش دادم گفتم خوب نيست. همون رو انتخاب كرديم و خريديم. محمد اومد تو مغازه گفت من ميخوام يه كم واسه خونه ظرف بگيرم، رفتم گفتم چى ميخواى گفت من زن شدم ديگه دارم عوض تو خريد ميكنم، ديگه خيلى ناراحت شدم گفتم حرفتو بزن ديگه چرا متلك ميگى.
    بعدش مامانش گفت ميدونى حنا بهت نميشه حرفى گفت زود ناراحت ميشى، اومدى مثل مجسمه وايستادى نه نظر ميدى نه حرفى ميزنى، اينجورى پيش برى هيچى ياد نميگيرى، بايد زرنگ باشى. محمد گفت آره مامان اين خيلى خنگه. من محمد رو كشيدم اينور گفتم چرا با من اينجورى حرف ميزنى، مادر و پسر از وقتى سوار ماشين شدم هر چى از دهنتون دراومد گفتين. گفت چيزى نگفتيم بزرگش نكن. بعدشم گفت صداتو بيار پايين گفتم من اصلا ميرم خونمون، مامانش جلو اون همه آدم تو مغازه داد زد گفت برو به جهنم. منم با گريه رفتم بيرون، محمد هم پشت سرم اومد بيرون و داد ميزد منم جوابشو ميدادم كه باباش از ماشين پياده شد داد زد سرم گفت واسه چى داد ميزنى بيا سوار شو. منم رفتم نشستم تو ماشين محمد اومد پيش باباش تو خيابون يه سيلى زد تو صورتم.
    بعدش رفتيم خونه، من بدون اينكه چيزى بگم از ماشين پياده شدم رفتم خونه، به محمد گفتم من نميام مهمونى سرم درد ميكنه، گفت ميل خودته، گفت با مامان و بابام خداحافظى كردى، گفتم نه. برگشتم برم كه باهاشون خداحافظى كنم محمد گفت تو چرا به پدرمادر من بى احترامى ميكنى، گفتم من كى بى احترامى كردم. گفت برو وسايلاتو بردار ببرم بذارمت خونه مامانت. رفتم وسايلامو جمع كردم اومدم پايين ديدم رفتن. منم كليداى خونش رو گذاشتم اونجا و اومدم خونمون.

    از وقتى اومدم فقط گريه ميكنم، انقدر بغض دارم كه تموم نميشه. قسمت دردناك قضيه اينجاست كه مامانم شنيد من هاى هاى با صداى بلند دارم گريه ميكنم يك بار نيومد تو اتاق بپرسه چى شده!!!!! بابام اومد پرسيد منم توضيح دادم براش گفت اينا كه چيزى نيست، گفت زندگى همينه ديگه بايد بسازى، بعدش هم رفت.

    نيم ساعت بعد دوباره اومد گفت ميخواى به محمد زنگ بزنم بياد اينجا حرف بزنيم، گفتم نميخوام (چون ميدونم مامان باباى من هيچوقت نميتونن از من دفاع كنن و زود كم ميارن و ميگن بله شما راست ميگين تقصير از حناست) گفتم نميخوام كسى دخالت بكنه، خودم حلش ميكنم.
    من ديگه صبر و تحمل و احساسم تموم شده، ميخوام زود خلاص بشم از اين وضعيت غيرقابل تحمل.
    مدير محترم همدردى تو تاپيك همه نظر ميدن ولى اصلا تاپيك طولانى و مشكل سخت من واسشون اهميتى نداره.
    من چرا هيچ جا شانس ندارم؟!

    حنا جان زندگی فکر خیلی از بچه های تالار حتی خودم شده. خواهش میکنم قدر خودتو بدون. من هر زمانی میاو تالار میان تاپیکت ببینم که چی کار کردی خلاصه.
    این پستت رو که میخوندم فقط حرص میخوردم.
    چرااااااااااااااااااااااا اااااااااااااااااااااا میزاری کسی بهت بی احترامی کنه. وقتی خودت احترام خودتو نگه نمیداری چه انتظاری از شوهر و مادر شوهرت داری؟

    من خودمو میزاشتم جات میدیدم خیلی جاهاه رفتار دیگه ای می کردم و شاید با سیاست تر ولی بیشتر که فکر کردم از نظر احساسب شرایط تو خیلی فرق میکنه و به قول خودت شاید همون ها باعث شده که رفتار سیاست مندانه ای نداشته باشی.


    من اگه جای شما بومدم و تصمیم به جدایی و رفتن خونه مامانم داشتم واسه همون محمونی هایی هم که محمد پیشنهاد داده بود میگفتم اگه بد نمیشه تنها بری من ترجیه میدم برم خونمون به کارام برسم. و میرفتم خونمون.
    شما میخوای ازمحمد دور شی تصمیم به جدایی داری. دیگه چرا امروز فردا میکنی. چرا باهاش میری مهمونی گلم. اون یه جمله هم فرمالیته هست اصلا بد بشه برات. مهم تویی. بزار تنها بره.

    برخوردات جلوی حرفا و تیکه های مادر شوهرت خیلی منفعلانه بود خیلی.

    تو بحث خریدو اینا من اگه بودم تو جواب سوال شوهرم میگفتم به نظر خودم و اطرافیانم تو مواردی که علاقه دارم و برام مهمه سلیقه خوبی دارم. ولی احتملا تو این مورد مامانت بیشتر تجربه داره . میتونه کمک کنه.
    و اجازه توهین بیشتر نمیدادم. اگه هم ادامه میدادن. حتما به شوهرم میگفتم که اگه فکر میکنی حضورم لازم نبود. من اصراری نداشتم برای خرید باشم.
    که بودنن دارن رفتار اشتباهی میکنن. بعدش هم راستش حتما حداقل یکی از مواردی که مادر شوهرم پیشنهاد داده بود رو زیر سوال می بردم.

    و بعد از اون برخرود بد شوهر و مادر شوهرت تو مغازه (البته تا جایی تحت تاثیر رفتار خودت بوده. ولی باز هم حق نداشتم اینقدر بی احترامی کنن) میرفتم خونه مادرم. سوار ماشین هم نمیشدم.
    دیگه سیلی زدن جلو پدر شوهرت که نوبر بود. اصلا موندم. دیگه وقتی گفته چرا خودا حافظی نکردی /فتی ببخشید میام خدا حافظی کنم..
    یعنی حنا بخدا اگه باز شوهرت زنگ بزنه بگه شام بریم بیرون حرف بزنیم. بیا بریم مهمونی. بیا خونمون. با مامانم دعوام شد و و و و و و الان پیش محمدم. خونه محمدم. مهمونی ام. واقعا هیچ مدله نمیتونم درکتم کنم. هیچ مدله.
    تحت هیش شرایطی کاری ب کار محمد نداشته باش تحت هیچ شرایطی نرو سمتش. نرو خونش نرو مهمونی. نرو باهاهش شام بیرون...

    بعدش هم حرفای اون اطرافیانت هم هیچ تاثیری نداشته باشه لطفا روت. بله رفاه خیلی خیلی خیلی خوبه اصلا هم اهمیت نداره شوهرت عاشق نباشه. اصلا مهم نیس. ولی احترام حداقل حق هر انسانی هست تو هر رابطه ای.
    شما هم قرار نیس با یه شوهر عاشق زندگی کنی. یه زندگی که همه چش نرمال و عادی باشه به نظرم خیلی بهتر از زندگی اینجوری. نه شوهر عاشق بی پول نه شوهر پولدار بی عار. (ببخشید)
    نمیدونم چرا فکر میکنی قراره این دوتار و باهم مقایسه کنی و اگه تصمیم به جدایی گرفتی قراره با یه ادم عاشق بی پول زندگی کنی.

    حنا هییییییییچ کاری نکن. هیچ کاری هم بهش نداشته باش. زنگم زد بگو تا وقتی یاد نگفتی احترام همسرت رو نگه داری با هم تماس نگیرو علاقه ای ندارم باهات حرف بزنم. وقیقا همین طور و همین قدر مصمم.
    بخدا بری باهاهش حرف بزنی شام بخوری کادو بگیری شبم بگب همه چی خوب بود .خودم میزنمت.

    حداقل دو ماه هیچ کاریشن داشته باش ونه به خاطر اون. بخاطر روح و روان خودت.
    بخدا نمیفهمی چه بلایی داره سرت میاد. ادم حس میکنه همه این چیزا برات عادی شده. که اینقدر عادی برخورد میکنی
    حنا محمد مرددددددددددددددددددددد. نه کاری به خیانتش داشته باش که کجاس با کیه . نه به زنگ زدن نزدنش نه به دوشنبه شدنش.
    یعنی چی که امروز دوشنبس روز تو
    تو باید برا اون روز تعیین کنی . نه اون یاد حرفات می افتم فقط حرص میخورم.

    خواهش میکنم جوابشو نده و دیگه نبینش. جهنم خونت بهشته جلو این زندگی

  2. 3 کاربر از پست مفید tanha67 تشکرکرده اند .

    Shadi2 (شنبه 15 آبان 95), بارن (شنبه 15 آبان 95), خانم مهندس (شنبه 15 آبان 95)

  3. #2
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 25 آبان 00 [ 11:30]
    تاریخ عضویت
    1395-3-22
    نوشته ها
    162
    امتیاز
    8,590
    سطح
    62
    Points: 8,590, Level: 62
    Level completed: 47%, Points required for next Level: 160
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class5000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    6

    تشکرشده 113 در 56 پست

    Rep Power
    32
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط tanha67 نمایش پست ها
    حنا جان زندگی فکر خیلی از بچه های تالار حتی خودم شده. خواهش میکنم قدر خودتو بدون. من هر زمانی میاو تالار میان تاپیکت ببینم که چی کار کردی خلاصه.
    این پستت رو که میخوندم فقط حرص میخوردم.
    چرااااااااااااااااااااااا اااااااااااااااااااااا میزاری کسی بهت بی احترامی کنه. وقتی خودت احترام خودتو نگه نمیداری چه انتظاری از شوهر و مادر شوهرت داری؟

    من خودمو میزاشتم جات میدیدم خیلی جاهاه رفتار دیگه ای می کردم و شاید با سیاست تر ولی بیشتر که فکر کردم از نظر احساسب شرایط تو خیلی فرق میکنه و به قول خودت شاید همون ها باعث شده که رفتار سیاست مندانه ای نداشته باشی.


    من اگه جای شما بومدم و تصمیم به جدایی و رفتن خونه مامانم داشتم واسه همون محمونی هایی هم که محمد پیشنهاد داده بود میگفتم اگه بد نمیشه تنها بری من ترجیه میدم برم خونمون به کارام برسم. و میرفتم خونمون.
    شما میخوای ازمحمد دور شی تصمیم به جدایی داری. دیگه چرا امروز فردا میکنی. چرا باهاش میری مهمونی گلم. اون یه جمله هم فرمالیته هست اصلا بد بشه برات. مهم تویی. بزار تنها بره.

    برخوردات جلوی حرفا و تیکه های مادر شوهرت خیلی منفعلانه بود خیلی.

    تو بحث خریدو اینا من اگه بودم تو جواب سوال شوهرم میگفتم به نظر خودم و اطرافیانم تو مواردی که علاقه دارم و برام مهمه سلیقه خوبی دارم. ولی احتملا تو این مورد مامانت بیشتر تجربه داره . میتونه کمک کنه.
    و اجازه توهین بیشتر نمیدادم. اگه هم ادامه میدادن. حتما به شوهرم میگفتم که اگه فکر میکنی حضورم لازم نبود. من اصراری نداشتم برای خرید باشم.
    که بودنن دارن رفتار اشتباهی میکنن. بعدش هم راستش حتما حداقل یکی از مواردی که مادر شوهرم پیشنهاد داده بود رو زیر سوال می بردم.

    و بعد از اون برخرود بد شوهر و مادر شوهرت تو مغازه (البته تا جایی تحت تاثیر رفتار خودت بوده. ولی باز هم حق نداشتم اینقدر بی احترامی کنن) میرفتم خونه مادرم. سوار ماشین هم نمیشدم.
    دیگه سیلی زدن جلو پدر شوهرت که نوبر بود. اصلا موندم. دیگه وقتی گفته چرا خودا حافظی نکردی /فتی ببخشید میام خدا حافظی کنم..
    یعنی حنا بخدا اگه باز شوهرت زنگ بزنه بگه شام بریم بیرون حرف بزنیم. بیا بریم مهمونی. بیا خونمون. با مامانم دعوام شد و و و و و و الان پیش محمدم. خونه محمدم. مهمونی ام. واقعا هیچ مدله نمیتونم درکتم کنم. هیچ مدله.
    تحت هیش شرایطی کاری ب کار محمد نداشته باش تحت هیچ شرایطی نرو سمتش. نرو خونش نرو مهمونی. نرو باهاهش شام بیرون...

    بعدش هم حرفای اون اطرافیانت هم هیچ تاثیری نداشته باشه لطفا روت. بله رفاه خیلی خیلی خیلی خوبه اصلا هم اهمیت نداره شوهرت عاشق نباشه. اصلا مهم نیس. ولی احترام حداقل حق هر انسانی هست تو هر رابطه ای.
    شما هم قرار نیس با یه شوهر عاشق زندگی کنی. یه زندگی که همه چش نرمال و عادی باشه به نظرم خیلی بهتر از زندگی اینجوری. نه شوهر عاشق بی پول نه شوهر پولدار بی عار. (ببخشید)
    نمیدونم چرا فکر میکنی قراره این دوتار و باهم مقایسه کنی و اگه تصمیم به جدایی گرفتی قراره با یه ادم عاشق بی پول زندگی کنی.

    حنا هییییییییچ کاری نکن. هیچ کاری هم بهش نداشته باش. زنگم زد بگو تا وقتی یاد نگفتی احترام همسرت رو نگه داری با هم تماس نگیرو علاقه ای ندارم باهات حرف بزنم. وقیقا همین طور و همین قدر مصمم.
    بخدا بری باهاهش حرف بزنی شام بخوری کادو بگیری شبم بگب همه چی خوب بود .خودم میزنمت.

    حداقل دو ماه هیچ کاریشن داشته باش ونه به خاطر اون. بخاطر روح و روان خودت.
    بخدا نمیفهمی چه بلایی داره سرت میاد. ادم حس میکنه همه این چیزا برات عادی شده. که اینقدر عادی برخورد میکنی
    حنا محمد مرددددددددددددددددددددد. نه کاری به خیانتش داشته باش که کجاس با کیه . نه به زنگ زدن نزدنش نه به دوشنبه شدنش.
    یعنی چی که امروز دوشنبس روز تو
    تو باید برا اون روز تعیین کنی . نه اون یاد حرفات می افتم فقط حرص میخورم.

    خواهش میکنم جوابشو نده و دیگه نبینش. جهنم خونت بهشته جلو این زندگی
    همه حرفات رو قبول كردم و ديگگگگه به هيييييييچ وجه باهاش كارى ندارم، به قول مامان بى ادبش، بره به جهنم.... باورت نميشه كه ديگه مثل دفعه هاى قبل اصلا نگران و ناراحت و مضطرب نيستم، اشتهامم خوب شده خيلى خوب ميخورم، با دوستام ميرم بيرون و درسم هم از امروز شروع ميكنم ميخونم. من يه كم آدم ساده اى بودم (به گفته اطرافيان) ولى خنگ و بى دست و پا نبودم هيچ وقت، و هيچوقت اجازه هيچ مدل بى احترامى رو به كسى ندادم، ولى از وقتى با اين آدم ازدواج كردم انقدر ضعيف شدم كه قدرت دفاع از خودمو ندارم، اعتماد بنفسم هميشه ضعيف بود ولى با محمد كه ازدواج كردم اون يه ذره اعتماد بنفسم هم نابود شد.
    ديشب داشتم گوشى مامانمو نگاه ميكردم ديدم مامانم بهش اسمس داده بود كه "سلام آقا محمد، ازتون ممنونم و از حاج خانوم هم عوض من تشكر كن كه اينقدر خوب همسردارى يادتون داده، تا حالا هر دعوايى كردين قضاوت و دخالت نكردم ولى اين قضيه فرق ميكنه كه شما سه تايى تو خيابون بيفتين به جون بچم. من اشتباه كردم كه هر دفعه با شما مدارا كردم ، ديگه كار به جايى كشيده كه جلوى پدرت تو خيابون دختر منو بزنى؟! مادر شما عوض اينكه صلح برقرار كنه دعوا رو بيشتر ميكنه، مادر شما حق نداره به دختر من حرفى بزنه و توهين و تحقير كنه. اگه با دختر خودش اين رفتارها رو ميكردن چيكار ميكرد؟! من و باباش تا صبح نخوابيديم، حاج خانوم بگيره راحت بخوابه چه اهميتى داره چون مردم به درد بياد، ما واسه بچمون زحمت نكشيديم فقط ايشون زحمت كشيدن، ما بچمون رو از خيابون پيدا كرديم. دختر خودش كه ازدواج كرده بود ميگفت روزى ده بار زنگ ميزنم و ميگفتم دير شد كى بچه دار ميشى، به دختر من و پسرش كه رسيد حساسيتش از بين رفت؟! حاج خانوم عوض اينكه فكر زياد كردن دعوا درگيرى باشن به فكر سروسامون دادن بچه اش باشه، به فكر اين باشه كه پسرش شده چهل ساله و هنوز زندگى نداره، دختر من الان يك و نيم ساله آواره اين خونه و اون خونه است، مادر شما اينارو نميبينه ولى چه زود خنگ بودن حنارو تشخيص دادن؟! دختر من خنگ نيست، مؤدب و آرومه و اينا ويژگى هاى بارز حناست، فكر نميكنم مؤدب بودن ايراد باشه"
    محمد هم جواب نوشته بود كه "سلام، اول حرفهاى مارو هم بشنويد بعد قضاوت كنين، كاش حنا هم مثل شما بود، هنوز بلد نيست دوتا قندون بخره، ٣٢ سالشه پس كى ميخواد ياد بگيره" مامانم هم نوشته بود كه "مشكل شما فقط گرفتن قندونه؟! تو زندگى چيزهاى خيلى مهمتر از خريد قندون وجود داره، همه زندگى منو حنا خريده، همه واسه خريد از حنا نظر ميپرسن، شما به حنا ميدون بده ببين چه جواهرى گيرت اومده، شما به حنا نه فرصت ميدى نه ميدون، از روز اول همش توهين و تحقير و ايراد گرفتن" محمد هم جواب نداده بود.

    از اسمس هاى محمد فهميدم كه هيچ ايرادى پيدا نميكنه رو من بذاره و اون حرفهايى كه نوشته همش حرف مامانشه. من با چنين آدمهاى مزخرفى كارى ندارم، خدا جواب تمام بديهاشون رو بده. من تموم كردم و دارم زندگى عاديمو ميكنم اصلا هم غصه نميخورم، كاملا عادى و بى حسم.
    حيف اون همه وقتى كه واسه اين آدم گذاشتم، حيف اون همه انرژى كه واسه اين آدم صرف كرده، حيف اون پولهايى كه به مشاوراى رنگارنگ شهر دادم، حيف خانواده من كه با چنين آدمايى رودرو شدن، حيف من!
    يكبار تو مهمونى من و مامانم كنار مادرشوهر خواهر محمد نشسته بوديم، مادرشوهرش گفت روز أولى كه ديدمت گفتم خدايا چه دختر ناز و خوشگليه، حيف اين دختر نيست بخواد عروس چنين زن و اين خانواده بشه! گفت اين زن با اين اخلاقش آدمو ديوونه ميكنه، گفت انقدر پسر منو اذيت كردن كه ازشون متنفرم، گفت من خيلى ناز عروسم رو ميكشم و محبت ميكنم ولى وقتى رفتار حاج خانوم رو با شما ميبينم كلى ناراحت ميشم. منم گفتم خوب هر كسى تو زندگيش يه سرى مشكلات داره، عوضش شوهرم خيلى آدم خوب و بامحبتيه. اونم گفت باز خوبه كه از پسرش رضايت دارى، من كه از دخترشون هيچ رضايتى ندارم و من و شوهرم هر موقع شمارو ميبينيم حسرت ميخوريم كه كاش با خانواده اى مثل شما وصلت ميكرديم و عروسى مثل شما داشتيم.

    گاهى وقتا كه با مامانم اينا يا دوستام حرف ميزنم ميبينم من بعضى خصلت ها و رفتار و مدل حرف زدناى محمد رو برداشتم و روم اثر گذاشته، ميگن با هر كسى معاشرت كنى شبيه اون ميشى، من نميخوام شبيه آدمهايى بشم كه بويى از ادب و معرفت نبردن و حرف زدن عاديشون نيش و كنايه و توهين و تحقيره و سطح فرهنگ پايينى دارن، من بايد اين سلول بدخيم سرطانى رو بكنم بندازم دور.

  4. 5 کاربر از پست مفید Hanli تشکرکرده اند .

    paria_22 (شنبه 15 آبان 95), tanha67 (شنبه 15 آبان 95), آنیتا123 (شنبه 15 آبان 95), بارن (شنبه 15 آبان 95), خانم مهندس (شنبه 15 آبان 95)

  5. #3
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    شنبه 11 دی 95 [ 09:45]
    تاریخ عضویت
    1391-12-20
    نوشته ها
    343
    امتیاز
    5,466
    سطح
    47
    Points: 5,466, Level: 47
    Level completed: 58%, Points required for next Level: 84
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    59

    تشکرشده 378 در 207 پست

    Rep Power
    55
    Array
    عزيز من ازت ميخوام مقاوم باشي به فكر سلامتي خودت باش
    اين طور مردها از سرطانم بدترن
    اوني كه ضرر ميكنه اونه نه تو
    خدا خودش جاي حق نشسته مطمئن باش چوب كارشو ميخوره
    مطمئن باش
    خوشحالم كه به زندگي عادي برگشتي
    فقط تو رو خدا ديگه گولشو نخور اون هيچ بويي از انسانيت نبرده
    مطمئن باش اگر ببينه كه به فكر خودتي و بهش بي اهميتي اون مثل س.. مي افته دنبالت و منتتو ميكشه با اين جورها بايداينطور برخوردكني
    ولي ديگه هيچ وقت فريب جاه و مقامشو نخور اونا بخوره تو سرش با اون اخلاق و رفتار افتضاحش
    آيا ميدونستي مردي كه وفا دار نباشه و خيانت جنسي كنه عين يك زن خودفروش ميمونه
    اصلا از كجا معلوم دردو مرض نداره

  6. کاربر روبرو از پست مفید paria_22 تشکرکرده است .

    Shadi2 (شنبه 15 آبان 95)

  7. #4
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    دوشنبه 09 مرداد 96 [ 12:17]
    تاریخ عضویت
    1395-1-15
    نوشته ها
    112
    امتیاز
    2,270
    سطح
    28
    Points: 2,270, Level: 28
    Level completed: 80%, Points required for next Level: 30
    Overall activity: 46.0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsTagger First Class1 year registered
    تشکرها
    81

    تشکرشده 99 در 49 پست

    Rep Power
    27
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط Hanli نمایش پست ها
    همه حرفات رو قبول كردم و ديگگگگه به هيييييييچ وجه باهاش كارى ندارم، به قول مامان بى ادبش، بره به جهنم.... باورت نميشه كه ديگه مثل دفعه هاى قبل اصلا نگران و ناراحت و مضطرب نيستم، اشتهامم خوب شده خيلى خوب ميخورم، با دوستام ميرم بيرون و درسم هم از امروز شروع ميكنم ميخونم. من يه كم آدم ساده اى بودم (به گفته اطرافيان) ولى خنگ و بى دست و پا نبودم هيچ وقت، و هيچوقت اجازه هيچ مدل بى احترامى رو به كسى ندادم، ولى از وقتى با اين آدم ازدواج كردم انقدر ضعيف شدم كه قدرت دفاع از خودمو ندارم، اعتماد بنفسم هميشه ضعيف بود ولى با محمد كه ازدواج كردم اون يه ذره اعتماد بنفسم هم نابود شد.
    ديشب داشتم گوشى مامانمو نگاه ميكردم ديدم مامانم بهش اسمس داده بود كه "سلام آقا محمد، ازتون ممنونم و از حاج خانوم هم عوض من تشكر كن كه اينقدر خوب همسردارى يادتون داده، تا حالا هر دعوايى كردين قضاوت و دخالت نكردم ولى اين قضيه فرق ميكنه كه شما سه تايى تو خيابون بيفتين به جون بچم. من اشتباه كردم كه هر دفعه با شما مدارا كردم ، ديگه كار به جايى كشيده كه جلوى پدرت تو خيابون دختر منو بزنى؟! مادر شما عوض اينكه صلح برقرار كنه دعوا رو بيشتر ميكنه، مادر شما حق نداره به دختر من حرفى بزنه و توهين و تحقير كنه. اگه با دختر خودش اين رفتارها رو ميكردن چيكار ميكرد؟! من و باباش تا صبح نخوابيديم، حاج خانوم بگيره راحت بخوابه چه اهميتى داره چون مردم به درد بياد، ما واسه بچمون زحمت نكشيديم فقط ايشون زحمت كشيدن، ما بچمون رو از خيابون پيدا كرديم. دختر خودش كه ازدواج كرده بود ميگفت روزى ده بار زنگ ميزنم و ميگفتم دير شد كى بچه دار ميشى، به دختر من و پسرش كه رسيد حساسيتش از بين رفت؟! حاج خانوم عوض اينكه فكر زياد كردن دعوا درگيرى باشن به فكر سروسامون دادن بچه اش باشه، به فكر اين باشه كه پسرش شده چهل ساله و هنوز زندگى نداره، دختر من الان يك و نيم ساله آواره اين خونه و اون خونه است، مادر شما اينارو نميبينه ولى چه زود خنگ بودن حنارو تشخيص دادن؟! دختر من خنگ نيست، مؤدب و آرومه و اينا ويژگى هاى بارز حناست، فكر نميكنم مؤدب بودن ايراد باشه"
    محمد هم جواب نوشته بود كه "سلام، اول حرفهاى مارو هم بشنويد بعد قضاوت كنين، كاش حنا هم مثل شما بود، هنوز بلد نيست دوتا قندون بخره، ٣٢ سالشه پس كى ميخواد ياد بگيره" مامانم هم نوشته بود كه "مشكل شما فقط گرفتن قندونه؟! تو زندگى چيزهاى خيلى مهمتر از خريد قندون وجود داره، همه زندگى منو حنا خريده، همه واسه خريد از حنا نظر ميپرسن، شما به حنا ميدون بده ببين چه جواهرى گيرت اومده، شما به حنا نه فرصت ميدى نه ميدون، از روز اول همش توهين و تحقير و ايراد گرفتن" محمد هم جواب نداده بود.

    از اسمس هاى محمد فهميدم كه هيچ ايرادى پيدا نميكنه رو من بذاره و اون حرفهايى كه نوشته همش حرف مامانشه. من با چنين آدمهاى مزخرفى كارى ندارم، خدا جواب تمام بديهاشون رو بده. من تموم كردم و دارم زندگى عاديمو ميكنم اصلا هم غصه نميخورم، كاملا عادى و بى حسم.
    حيف اون همه وقتى كه واسه اين آدم گذاشتم، حيف اون همه انرژى كه واسه اين آدم صرف كرده، حيف اون پولهايى كه به مشاوراى رنگارنگ شهر دادم، حيف خانواده من كه با چنين آدمايى رودرو شدن، حيف من!
    يكبار تو مهمونى من و مامانم كنار مادرشوهر خواهر محمد نشسته بوديم، مادرشوهرش گفت روز أولى كه ديدمت گفتم خدايا چه دختر ناز و خوشگليه، حيف اين دختر نيست بخواد عروس چنين زن و اين خانواده بشه! گفت اين زن با اين اخلاقش آدمو ديوونه ميكنه، گفت انقدر پسر منو اذيت كردن كه ازشون متنفرم، گفت من خيلى ناز عروسم رو ميكشم و محبت ميكنم ولى وقتى رفتار حاج خانوم رو با شما ميبينم كلى ناراحت ميشم. منم گفتم خوب هر كسى تو زندگيش يه سرى مشكلات داره، عوضش شوهرم خيلى آدم خوب و بامحبتيه. اونم گفت باز خوبه كه از پسرش رضايت دارى، من كه از دخترشون هيچ رضايتى ندارم و من و شوهرم هر موقع شمارو ميبينيم حسرت ميخوريم كه كاش با خانواده اى مثل شما وصلت ميكرديم و عروسى مثل شما داشتيم.

    گاهى وقتا كه با مامانم اينا يا دوستام حرف ميزنم ميبينم من بعضى خصلت ها و رفتار و مدل حرف زدناى محمد رو برداشتم و روم اثر گذاشته، ميگن با هر كسى معاشرت كنى شبيه اون ميشى، من نميخوام شبيه آدمهايى بشم كه بويى از ادب و معرفت نبردن و حرف زدن عاديشون نيش و كنايه و توهين و تحقيره و سطح فرهنگ پايينى دارن، من بايد اين سلول بدخيم سرطانى رو بكنم بندازم دور.

    خیلی خوشحال شدم حنا. فقط امیدوارم باز جا نزنی.
    نری باهاهش مصالحه کنی. نگی مامانم حرف زده باهاهش حرفاش تاثیر گذاشته خواسته بیاد عذر خواهی.
    اومده از دلم در اره.
    این ادم هر کاری هم کنه واسه ابروی خودشه.
    تحت هیچ شرایطب نرو سمتش. حتی اگه مامانت گفت اصرار کرد باهاهش حرف بزن. قانعش کن که الان اصلا وقت مناسبی نیست و حتی اگه مجبورت کرد بازم باهاهش تماسی نگیر.
    فقط خودت و خودت و خودت.
    کار درس فیلم دوستاتجو خونه نا بسامان بود شده تنهایی برو سینما.
    نشه ی کاری کنی بعد بیای بگی اینجوری شد منم اینجوری کردمااا
    امیدوارم برات بهترینا پیش بیاد. و قدر خودت و خوبیاتو بدونی

  8. کاربر روبرو از پست مفید tanha67 تشکرکرده است .

    Shadi2 (شنبه 15 آبان 95)

  9. #5
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    یکشنبه 10 دی 02 [ 10:23]
    تاریخ عضویت
    1391-5-02
    نوشته ها
    1,285
    امتیاز
    24,091
    سطح
    94
    Points: 24,091, Level: 94
    Level completed: 75%, Points required for next Level: 259
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassSocialVeteranOverdrive10000 Experience Points
    تشکرها
    3,681

    تشکرشده 4,954 در 1,249 پست

    Rep Power
    225
    Array
    سلام
    حنا جان هیچ کس از جمله مدیر همدردی نمیتونه هجی مجی کنه و یه دفعه زندگی شما رو گلستان کنه
    مدیر همدردی توی تاپیک شما پست گذاشته و اگر میخوای میتونی برگردی بخونی اینکه شما باید برای خودت خط قرمز داشته باشی و در صورتی که خطوط قرمز رد شد این زندگی رو تحمل نکنی

    خوب یه انتقاد کلی به شما دارم اونم اینکه چرا فکر می کنی مادر یه مرد بعد ازدواجش تموم میشه یعنی چی این حرف
    البته این رو نمیگم که فکر کنی این ماجرا تقصیر تو بوده یا بخوای برگردی برای اصلاح دیدگاهت میگم

    مادر همسرت از خود راضی و با سطح فرهنگی پایین هستش
    اینکه همسرت به خودش اجازه میده جلوی دیگران روی شما دست بلند کنه و بعدش طلبکار هم باشه به نظرم در حد همون خیانتهاش بد هست
    این مرد داره توی کارخونه پدرش کار می کنه پس در هر صورت وابسته به پدرش هست و هرگز نمیتونه با اونها قطع ارتباط داشته باشه که البته اگر توی کارخانه اونا هم نبود به احتمال زیاد این کارو نمیکرد
    این زندگی همینه این مرد همینه پدر مادرش هم همین هستند
    شما منتظر معجزه هستی؟

    به نظر من همسر شما هم داره به طلاق فکر می کنه اینکه سمت شما نمیاد و خودشو کنترل می کنه احتمالا برای در رفتن از دام مهریه هست احتمالا در این زمینه ها اطلاعات لازم رو کسب کرده

    اگر صلاح میدونی با پدرت صحبت کن بگو که مدتهاست داری به طور جدی به طلاق فکر می کنی و اینکه گاهی میری خونه همسرت هم به خاطر دوست داشتن این زندگی نیست بلکه به خاطر مشکلاتت با مادرت هست ازش بخواه حمایتت کنه

    فکر می کنم بد نباشه اگر توی فاز اجرا گذاشتن مهریه بری تا حداقل این تصمیم برای خودت رسمیت پیدا کنه
    پرواز کن آنگونه که می خواهی
    وگرنه پروازت می دهند آنگونه که می خواهند

  10. 5 کاربر از پست مفید فکور تشکرکرده اند .

    Shadi2 (پنجشنبه 13 آبان 95), tavalode arezoo (پنجشنبه 13 آبان 95), نیکیا (پنجشنبه 13 آبان 95), بارن (پنجشنبه 13 آبان 95), ستاره زیبا (جمعه 14 آبان 95)

  11. #6
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 25 آبان 00 [ 11:30]
    تاریخ عضویت
    1395-3-22
    نوشته ها
    162
    امتیاز
    8,590
    سطح
    62
    Points: 8,590, Level: 62
    Level completed: 47%, Points required for next Level: 160
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class5000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    6

    تشکرشده 113 در 56 پست

    Rep Power
    32
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط فکور نمایش پست ها
    خوب یه انتقاد کلی به شما دارم اونم اینکه چرا فکر می کنی مادر یه مرد بعد ازدواجش تموم میشه یعنی چی این حرف
    البته این رو نمیگم که فکر کنی این ماجرا تقصیر تو بوده یا بخوای برگردی برای اصلاح دیدگاهت میگم
    سلام عزيزم، ممنون بابت راهنمايى هاى خوب و مفيدتون. خانوم فكور عزيز، فكر ميكنم يه قسمت از نوشته منو درست متوجه نشدين، من هيچوقت هيچوقت هيچوقت و ابدا چنين انتظارى از شوهرم ندارم كه خانواده و مادرش رو بذاره كنار، حتى زمانى كه با مامانش بد صحبت ميكنه ازش بدم مياد، چون مامانم هميشه بهم از بچگى ميگفت مردى كه به مامانش بى احترامى كنه حتما به زنش هم ميكنه و كسى كه به مامان و باباش خدمت و احترام كنه واسه خانومش چند برابرش رو ميكنه، هميشه ميگفت اگه ميخواى مردى رو بشناسى به نحوه رفتارش با مامانش نگاه كن. من اين تربيت رو از خانواده ام گرفتم كه مامان و بابا هر چقدر هم بد باشن حق بى احترامى و بى محبتى به اونارو نداريم. من فقط حرفم اينه كه چرا من و شوهرم حريم خصوصى نداريم، چرا مامانش تو هر چيزى بايد نظر بده؟! چرا اگه بخوايم بريم مهمونى بايد اونم بياد؟! چرا اگه بخوايم بريم مسافرت اونم بايد بياد؟ چرا هر چيزى بخوايم واسه خونه بخريم نظر اونم بايد باشه؟ چرا اگه من يك روزى مريض باشم و خونه نامرتب باشه بايد كلى حرف و بى احترامى از مامانش بشنوم؟ حرفم اينه عزيزم
    من ديگه هيچوقت به اون خونه برنميگردم و همه چى تموم شد، سپردمشون دست خدا، خدا ميدونه چطورى جواب ظلم و بدى رو بده.

  12. 2 کاربر از پست مفید Hanli تشکرکرده اند .

    نیکیا (پنجشنبه 13 آبان 95), آنیتا123 (پنجشنبه 13 آبان 95)

  13. #7
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    شنبه 11 دی 95 [ 09:45]
    تاریخ عضویت
    1391-12-20
    نوشته ها
    343
    امتیاز
    5,466
    سطح
    47
    Points: 5,466, Level: 47
    Level completed: 58%, Points required for next Level: 84
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    59

    تشکرشده 378 در 207 پست

    Rep Power
    55
    Array
    حنا خانم
    ميدوني مشكل شما چيه ؟
    شما ميخواي به هر قيمتي شده يه رابطه سرد و شكننده رو محكم كني
    شما تو دوران عقد هستي . تو اين دوران مرد حتي اگه تجربه هم داشته باشه برا زنش هلاكه مي فهمي هلاك
    شوهر شما به شما خيانت جنسي و عاطفي مي كنه . بي محلتون مي كنه . جلو بقيه خوردتون مي كنه . ميخواد از دست شما به نحوي خلاص بشه
    طعنه ميزنه . رفتار عصبي داره و كتك ميزنه و..
    شما مياي همه اينا رو ميگي
    كلي گريه ميكني از تموم زمونه گله مندي مادر پدر شوهر مادر شوهر. ولي هيچ قدمي براي آرامش روح ور وان خودت برنمي داري . هرچي ما بهت ميگيم ميگي باشه ولي منتظررررررررررررررررررررر ر زنگ محمد جانتي . با شوهر عصبي دورو هرزه وكسي كه برا ويترين ميخوادت و روز قبل ياساعت قبلش بنا به گفته خودت خودشو با يكي ديگه ارضا كرده ميري مهماني و از اينكه مثل ... باهات رفتارنمي كنه خوشحال ميشي و ميگي بهم خوشششش گذشته
    از يه ور ازش نفرت داري از يه طرف ديگه نميتوني قيدشو بزني
    يا رومي روم يا زنگي زنگ
    مشكلت هيچ كدوم از اطرافيانت نيست مشكل خودتي كه اصلا براي خودت ارزش قائل نيستي . به نظر من اصصصلا آدم مغروري نيستي عزت نفس نداري دلت به ويترين شوهرت خوشه. به پولش به موقعيتش
    مشكل خودتي
    وقتي خودت براي خودت احترام قائل نباشي هيچ كسي نمي تونه اين حس رو بهت بده
    يا با شوهرت باش با قوانينش .هيچي نگو كه كتك بخوري و مسخرت كنن. هرچي ديدي نديد بگير تا‌آخر عمر ازدواجت كه معلوم نيست كي هست چشماتو ببند
    يااينكه از حق خودت دفاع كن
    الان شوهرت زنگ زد بيا خونه م . بدو مانتو تنت نكن كه بعدش آش و لاش و داغون برگردي
    شما عروسك خيمه شب بازي ايشوني داره باهات بازي ميكنه بشدت بشدت
    قدر خودت و داشته هاتو بدون . كسي از بي شوهري نمرده. كسي از مطلقه بودن جونش به لبش نرسيده.
    با شوهرت حرف بزن شرايطت رو بهش بگو پشت تلفن كه كتكت نزنه
    قبول كردكه بعيد ميونم نكرد براي هميشه تركش كن .با جوونيو زندگيت بازي نكن چشم رو هم بزاري شده 40 سالت درب و داغون پير و شكسته .
    تا دختري خودت رو نجاتبده حرف بقيه هم برات مهم نباشه اين زندگي توئه. تو حق شاد بودن و شاد زندگي كردن داري
    چون خداهم صدا نداره مطمئن باش دامنشو ميگيره.يقين دارم
    ببخشيد لحنم تند بود

  14. 3 کاربر از پست مفید paria_22 تشکرکرده اند .

    Shadi2 (پنجشنبه 13 آبان 95), ZENDEGIBEHTAR (شنبه 15 آبان 95), بارن (پنجشنبه 13 آبان 95)

  15. #8
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    شنبه 20 خرداد 96 [ 00:08]
    تاریخ عضویت
    1391-2-16
    نوشته ها
    139
    امتیاز
    6,293
    سطح
    51
    Points: 6,293, Level: 51
    Level completed: 72%, Points required for next Level: 57
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranTagger Second Class5000 Experience Points
    تشکرها
    312

    تشکرشده 273 در 107 پست

    Rep Power
    41
    Array
    حنا جان
    داری خودتو نابود میکنی
    سریعا بصورت حضوری به یک مشاوره خوب و باتجربه مراجعه کن حتی اگر مجبور باشی جلسه ای صد هزار تومان بدی
    ارزش روح و روان و جسمت که داره نابود میشه خیلی بیشتر از این هاست
    هیچکس جز خودت نمیتونه الان بهت کمک کنه
    بلند شو
    قاطع باش
    تلاش کن
    باز هم یادآوری میکنم هنوز وقت داری برای پاک کردن اون شخص از زندگی و شناسنامت!!
    هنوز وقت داری برای چشیدن خوشبختی
    میتونی دوباره ازدواج کنی و بچه دار بشی
    اما این آدم نابودت میکنه
    چند ساله دیگه با یه بچه، افسرده و شکسته نمیدونی چیکار کنی و اصلا دیگه نمیتونی تصمیم قاطع بگیری، جوونیت رفته و یه دنیا حسرت برات میمونه!

    تا حالا خیلی به این مرد فرصت دادی
    الان فقط بمون خونه پدرت و دیگه برنگرد حتی اگر تلفن زد
    بنظرم خودت فعلا اقدام قانونی برای مهریه نکن دو سه ماه صبر هم خودت آروم بشی هم ببین اون چه میکنه

    برای خودت و انسان بودنت ارزش قائل باش!


    ویرایش توسط Shadi2 : پنجشنبه 13 آبان 95 در ساعت 11:36

  16. کاربر روبرو از پست مفید Shadi2 تشکرکرده است .

    بارن (پنجشنبه 13 آبان 95)

  17. #9
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    جمعه 30 آبان 04 [ 07:36]
    تاریخ عضویت
    1394-10-27
    نوشته ها
    436
    امتیاز
    18,255
    سطح
    85
    Points: 18,255, Level: 85
    Level completed: 81%, Points required for next Level: 95
    Overall activity: 8.0%
    دستاوردها:
    10000 Experience PointsTagger First ClassVeteran
    تشکرها
    1,913

    تشکرشده 953 در 325 پست

    Rep Power
    101
    Array
    الان ازکل حرفات فقط این تیکه اش خوشحالم کرد که کلید گذاشتی همونجا وبرگشتی یعنی اینکه نمیتونی دوباره هروقت دلت خواست کلید بندازی تو در وبری خونه همسرت.شما برای فرار از جو خونتون به یه جهنمی به اسم خونه محمد میری.آیا یه رستوران رفتن یا مهمونی رفتن می ارزه به این همه تحقیر وتوهین؟اینکارو تنهایی یا بادوستات هم میتونی انجام بدی بدون اینکه اینقدر آسیب ببینی.
    حال الانت مثل معتادی میمونه که میدونه مواد براش سمه ولی ترس از خماری و درد بدن چند روزه اونو از پاک شدن و برگشتن به یک زندگی سالم بازداشته.وقتی معتاد رو یه مدت بفرستن کمپ واز مواد دور نگهش دارن کم کم اون عادت جسمی و روحی ازش دورمیشه ویه روز میشه که پاک پاک میشه.ببخشید اینجور مقایست کردم ولی فکر میکنم راهش دورشدن از این محیطه.نمیتونی یه سفر بری به تنهایی یا با دوستات؟حداقل دوهفته بشه موبایل هم نبر که هی وسوسه نشی ازش خبر بگیری.بنظرم اگه زیارتی باشه برای روحیه وحال وهوات خیلی خوب باشه

  18. کاربر روبرو از پست مفید tavalode arezoo تشکرکرده است .

    بارن (پنجشنبه 13 آبان 95)

  19. #10
    مدیران انجمن

    آخرین بازدید
    شنبه 25 بهمن 04 [ 23:11]
    تاریخ عضویت
    1393-12-20
    نوشته ها
    3,225
    امتیاز
    98,492
    سطح
    100
    Points: 98,492, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    OverdriveSocialTagger First ClassVeteran50000 Experience Points
    تشکرها
    8,100

    تشکرشده 7,109 در 2,468 پست

    Rep Power
    0
    Array
    با سلام و احترام


    نقل قول نوشته اصلی توسط Hanli نمایش پست ها

    ديروز نوشته هاى شما رو به مامانم نشون دادم، مامانم كلى گريه كرد و طفلك تا صبح نخوابيده، امروز صبح ميگفت حنا خيلى غصه تو رو ميخورم، گفت ولش كن بره به دردت نميخوره، گفت نترس از طلاق من هميشه پشتت هستم، گفت سلامتى تو واسه من از هر چيزى مهمتره، گفت مگه محمد كيه كه كرديش مركز زندگيت، تو لياقتت بالاتر از اين آدمه.... از صبح تا حالا ده بار بهم زنگ زده و روحيه داده بهم.


    نقل قول نوشته اصلی توسط Hanli نمایش پست ها

    من چند روزى بود خونه خودمون بودم و داشتم كلا به نبود محمد فكر ميكردم، خيلى وضع روحى بدى داشتم، من باز با مامانم حرفم شد و باز جمع كردم اومدم خونه محمد.


    نقل قول نوشته اصلی توسط Hanli نمایش پست ها


    من محمد رو كشيدم اينور گفتم چرا با من اينجورى حرف ميزنى، مادر و پسر از وقتى سوار ماشين شدم هر چى از دهنتون دراومد گفتين. گفت چيزى نگفتيم بزرگش نكن. بعدشم گفت صداتو بيار پايين گفتم من اصلا ميرم خونمون، مامانش جلو اون همه آدم تو مغازه داد زد گفت برو به جهنم. منم با گريه رفتم بيرون، محمد هم پشت سرم اومد بيرون و داد ميزد منم جوابشو ميدادم كه باباش از ماشين پياده شد داد زد سرم گفت واسه چى داد ميزنى بيا سوار شو. منم رفتم نشستم تو ماشين محمد اومد پيش باباش تو خيابون يه سيلى زد تو صورتم.
    بعدش رفتيم خونه، من بدون اينكه چيزى بگم از ماشين پياده شدم رفتم خونه، به محمد گفتم من نميام مهمونى سرم درد ميكنه، گفت ميل خودته، گفت با مامان و بابام خداحافظى كردى، گفتم نه. برگشتم برم كه باهاشون خداحافظى كنم محمد گفت تو چرا به پدرمادر من بى احترامى ميكنى، گفتم من كى بى احترامى كردم. گفت برو وسايلاتو بردار ببرم بذارمت خونه مامانت. رفتم وسايلامو جمع كردم اومدم پايين ديدم رفتن. منم كليداى خونش رو گذاشتم اونجا و اومدم خونمون.


    حنا خانم ، اسم شما منو یاد این میندازه :




    حنا خانم ، مارکوپولو هم اینقدر جمع نمی کرد بره و بیاد - بنده خدا ( مارکوپولو می گم ) یه سفر که می رفت یه 1 ماهی - دو ماهی - دیگه 15 روزی می موند - بعد می رفت جای دیگه !

    این جوری فایده نداره ! خواهر گلم .

    .................................................. ...


    شما این کارها را انجام بده :

    عزت نفس - اعتماد به نفس - هوش هیجانی - مهارت ارتباطی و .. ...... را افرایش بده !

    اگر اینا را افزایش ندی با این محمد بنده خدا که هیچ ، یا هیچ مرد دیگه ای در زندگییت نمی تونه موفق بشی .

    پس برو کار کن روی خودت !

    برو به یه رواشناس بالینی مشورت کن و بهش بگو مهارت های بالا را چطوری زیاد کنم

    روانشناس بهت تمرین میده و شما هم باید انجام بدی !


    برای این کار فعلا به مدت یک ماه یا بیشتر این آقا محمد را بی خیال شو - ( برای اینکه حس وابستگی را کم کنی و تو تصمیم نهاییت اثر نذاره !)

    تو این مدت مهارت های خودت را بالاببر .



    ..................................

    ببین خانم حنا - ما شوهر شما را ندیدیم و این جا هم حضور نداره ! پس منبع ما شما هستی !

    یعنی فقط 50 درصد ! اطلاعات داریم .

    تکلیف را از خودت بردار و مهارت های خودت را بالا ببر

    من شما بی تقصیر ندیدم تو تاپیک ها تون !!!

    ولی با این حال زحمات شما جای تقدیر داره .

    ..........................


    مادر شوهرتو نمی تونی تغییر بدی ! باید بری تو قلبش

    مشکل شما اینکه می خوای اطرافیانت را تغییر بدی ( شوهر - مادر - مادر شوهر نازنینتان )

    یعنی وقتی اتفاقی می یافته دوست داری اون اتفاق با سلسه نظام فکری خودت هماهنک باشه !! اگه نباشه جمع می کنی می ری

    انسانها تغییر نمی کنند ، مگر اینکه اون تغییر را ضرورت بدونند !! - یعنی انسانها به باورها و نظام باورهایشان حساس هستند !!

    برای ایجاد تغییر از دریچه قلب انسانها وارد شو نه ذهن و مغز !! ( منظورم بهبود مهارت های ارتباطی )


    ............................................


    یاد شعر زیر افتادم :



    بلبل : مادر شوهر
    گل : حنا


    خوشا وقتِ سحر ، آواز بُلبُل

    خوشا بر شاخ گل ، پرواز بلبل

    گلستان محول عِش است آنجا

    همه برگِ گل است تو ، سازِ بلبل

    نوای چنگ و بانگِ عاشقان است

    به هر شام و سحر ، دم سازِ بلبل

    جهان در بزن نوروزی نشسته است


    ​​
    ویرایش توسط باغبان : پنجشنبه 13 آبان 95 در ساعت 14:05

  20. 2 کاربر از پست مفید باغبان تشکرکرده اند .

    masomeh2016 (پنجشنبه 13 آبان 95), tavalode arezoo (جمعه 14 آبان 95)


 
صفحه 14 از 16 نخستنخست ... 45678910111213141516 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 12:08 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.