اقای m25teh
با سلام
لطفا کمی با خود رو راست و واقعی نگر باشید
یه سری توی تالار بزنید کمی مطالعه کنید شما چرا اینقدر روی احساستون متمرکز شده اید؟
خیلی راحت و زیبا میشه زندگی ات را از نو بسازی جوری که به زندگی و خودت افتخار کنی

تشکرشده 14,131 در 2,566 پست
اقای m25teh
با سلام
لطفا کمی با خود رو راست و واقعی نگر باشید
یه سری توی تالار بزنید کمی مطالعه کنید شما چرا اینقدر روی احساستون متمرکز شده اید؟
خیلی راحت و زیبا میشه زندگی ات را از نو بسازی جوری که به زندگی و خودت افتخار کنی
تشکرشده 872 در 206 پست
با عرض سلام
از عصر به اینور خیلی انرژی گرفتم و واقعا احساس میکنم راحت هستم
میدونم یه خورده بعدا دوباره با تنهایی خودم مشکل پیدا میکنم که برای اون هم دارم برنامه میریزم کمی با رفتن به سینما و حتی سفر کردن به جاهای زیبا بتونم افکارم رو با فعل مهاجرت بیشتر آشنا کنم .
بالهای صداقت عزیز :
روراست باشم یعنی به خودم هم نگاه کنم و با تصحیح اشکالات خودم این مسائل رو حل کنم ؟
من کاملا با این صحبت شما موافق هستم
برای همین تقریبا تمام نرم افزار رایگان همدردی رو مطالعه کردم . سایت تبیان هم مطالعه کردم و خیلی از سایت هایی که همین مسائل رو دنبال میکنن ، انقدر انرژی مثبت خوندم و انقدر رفتار خوب و بد خوندم که دیگه داشت یادم میرفت که خانم بنده چیکار کرد و چی شد که اصلا رفت .
اما می دونیم که باید یه زندگی حالت ترازو داشته باشه ، گاهی یه طرف کفه پایین میره(زن) و گاهی طرف دیگر(مرد)
حتی برای پایین بالا شدن این ترازو گاهی از نقطه تعادل میگذره (میتونید فرض کنید ؟ یعنی دوتا نشان کفه ها به هم میرسند و دوباره از هم جدا میشن ) حتی شاید در اون نقطه برای مدتی ثابت بمونند و ...
اما حالا قضیه ما شده یه کفه ترازو خوابیده و سنگین تر هست جوری که حالت بازی کردن رو دیگه نمیتونه بازی کنه و نیاز داره به اینکه یه خورده هم کفه مقابل سنگین بشه تا بازم جریان نوسان در این زندگی تزریق بشه
از طرفی باید دید که خانم بنده چه طوری رفتار میکنه و آیا کفه خودش رو سنگین میکنه بالاخره یا نه سبک ترش هم میکنه !
و از نگاه دیگه باید گفت که زمان اما و اگر ها تموم شده و باید به فکر نجات خودم باشم . این روح بیچاره گناه داره اسیر این اما و اگرها باشه و زیر این همه فکر و خیال نابود بشه .
اگر حق با خانم بنده هست که خب خدا رو شکر از دست این موجود خونخوار خلاص میشه و خدا بهش رحم کرده
بابا بی خیال من چرا غصه زندگی کسی رو بخورم و چرا من فقط برای نجات این زندگی دست و پا بزنم ؟
خدا وکیلی یکی از دلایل اینکه من زنگ زدم و دو بار هم اقدام به آوردنش کردم و یک بار هم رفتم خونه دایی بزرگش و ایشون رو ریش سفید قرار دادم بر اثر انرژی های مثبتی بود که شما دوستانم و اطرافیانم بهم دادید و راضی شدم اقدام کنم .
خدا وکیلی میگم ها : یه نفر نیست دو رو برش که بگه بابا بیا برو یه زنگ بزن آشتی کنید و نمیخواد خودت بری خونت بهش زنگ بزن بگو بیا دنبالم و کسی نفهمه ؟ یه نفر نیست واقعا غیر مستقیم با من تماس بگیره و بگه مردی یا زنده ای ؟ نه ببخشید بگه آقا بیا تکلیف دختر ما رو روشن کن ؟ بازم نه ، بگه زندگی شیرین تر از این حرفاست بیاید اونم دلش با تو هست فقط روش نمیشه ؟
بذارید کمی با خودم روراست باشم و این حقیقت رو قبول کنم که خانم بنده به این حقیر ذره ای علاقه نداره و اینک در منزل پدر بسیار آسوده خاطر و کامیاب داره زندگی میکنه و لحظه شماری میکنه تا ...
حالا بازم بیایم کمی خیلی دیگه رمانتیک و مثبت نگاه کنیم : همه حرفهای بالا و گذشته من رو بی خیال
نتیجه سه ماه شوهر رو تنها گذاشتن و حتی سراغی نگرفتن از شوهر آیا همین نیست که از دل شوهر بره بیرون ؟
بعضی ها میگن شوهر اگه شوهر باشه هیچ وقت زنش از دلش نمیره بیرون ؟ این بعضی ها خیلی ایول دارن
اما در این زمانه گرگ صفت بعید میدونم شوهری امون پیدا کنه که فکر کنه چه برسه به اینکه بخواد خودش خودشو جمع کنه
الحمدالله که بنده میام اینجا مینویسم و خودم رو کم یا زیاد کنترل میکنم و خدا خیرش بده باعث و بانی این مرکز
----------------
اما باز در انتها = بی خیال باید عاقبت خودم رو بچسبم و به زندگی نو و جدید فکر کنم
بلند بشم و باز انرژی خودم رو بدست بیارم و حرکت کنم به سمت جلو به سمت پیروزی در زندگی ام چه یار داشته باشم چه یار نداشته باشم ==» پیش به سوی امیدواری
از خدا میخوام که کمکم کنه تا به آسوده ترین شکل خلاص بشم و طلاق بگیرم .
یاحق
m25teh (شنبه 17 بهمن 88)
تشکرشده 872 در 206 پست
اره کامران جان میدونم ، فقط از سر تنهایی نوشتم ، میدونم با تموم کردن این قضیه یه خورده سرخورده میشم بین بقیه و به قول معروف دیگه مردی میشم که طلاق گرفته و این حرفا ولی حاضرم این هزینه رو قبول کنم و از این زندگی به این قشنگی دست بکشم . دیگه مطمئنم تصمیم درست تموم کردن این قضیه هست مخصوصا که اصلا انگیزه و علاقه ای به زندگی مشترکم ندارم ولی به گفته همه باید صبر کنم و شکایت نکنم تا اونا خسته بشن و شکایت کنند .kamran2007
فقط خودت میتونی خودت رو نجات بدی...
راستی اگه طولش بدن اقدام کنم ؟ وکیلی که باهاش صحبت کردم گفت حالا فعلا فقط صبر کن
تشکرشده 2,961 در 521 پست
به نظرم، وکیل خیلی بهتر از ما میدونه، چون کارش اینه، پس به توصیههای اون گوش کن!نوشته اصلی توسط m25teh
-------------------
پینوشت:میخوام برات ایمیل بزنم،
ایمیل آدرس ؟
kamran2007 (شنبه 17 بهمن 88)
تشکرشده 10,164 در 2,192 پست
سلام,نوشته اصلی توسط kamran2007
طبق قانون 15 قوانین همدردی
15 - معرفی آی دی یاهو ممنوع ، تبلیغ شماره تلفن ، ایمیل و ... از طریق نام کاربری یا پستها در انجمنها ممنوع
تشکرشده 2,961 در 521 پست
حق با شماست،نوشته اصلی توسط keyvan
متاسفم، حواسم به این مورد
بله دارم،
کیوان جان این پست من رو لطفا حذف بکن![]()
تشکرشده 16,568 در 3,447 پست
نه نمی دونم و متاسفانه ضمن ندانستن حرف امروز تو را باور هم نمی کنم . تو به من بگو اگر دوستش نداری و رابطه ات تمام شده است چرا اینقدر به او و زندگی ات فکر می کنی ؟! چرا اینقدر عصبانی هستی ؟! چرا میزان عصبانیت تو بیشتر شده ؟! زمانی دیگر دوستش نداری که این هیجانات وجود نداشته باشه و روزی که همسر ت و خانواده اش را بخشید ه باشی روزی است که باور می کنم این رابطه تمام شده است . روزی که بدون دلخوری و حس قربانی بودن تصمیم به جدایی بگیری این حرف را باور می کنم .روزی که حق و سهم خودت را از اشتباهات به شکل کامل پذیرا باشی و دوربین را از روی خانواده همسر و همسر برگردانده باشی و رو به خودت گرفته باشی . روزی که قوی و محکم و با اراده و با حس مسئولیت پذیری از انتخاب بر صحنه ی زندگی ات ظهور کنی ، در آن روز این حرف را باور می کنم . روزی که جبران گذشته برای تو به معنای کوچک شدن و شکستن غرور تو نباشد این حرف را باور می کنم و می فهمم . ( ندانستن و حس عدم باور مرا در شرایط فعلی ببخش )نوشته اصلی توسط m25teh
من نظر خودم را گفتم و چیزی که فکر می کنم بعد از اینکه حال روحی ات بهتر شد ،بهتر است که انجام بدهی و از دید گاه من درست تر است . تو مختاری نتیجه گیری خودت را داشته باشی و با احساسات و افکار خودت در نتیجه ی شنیدن نظرات من و امثال من کنار بیایی و یا به هم بریزی و .....نوشته اصلی توسط m25teh
وحال من از تو یک سئوال دارم .
تو چرا نظر من را تحمل نمی کنی ؟! به این دلیل که تائید و نوازشی که تو انتظار داری در آن موجود نیست ؟! چرا حاضر نیستی به صدای مخالف گوش بدهی و روی آن تمرکز و فکر کنی ؟!
فکر نمی کنی این سرسختی در عدم تحمل صدای مخالف در مسیر زندگی کار دست تو داده ؟!
آنچه تصمیم گرفته ای و اجرا خواهی کرد با نظریه دادن های من تغییر نمی کند پس من نظر خودم را در این مورد به تو می گویم تو هم بدون اینکه شاکی بشوی نظر من را تاب بیاور .نوشته اصلی توسط m25teh
من سکوت می کنم و به دلیل اینکه نمی خواهم رنجیده خاطر باشی اما خواهرانه - مادرانه - دوستانه به تو می گویم که اشتباه می کنی . بازنگری کن . به خاطر خودت اینکار را بکن .
و اما مهم ترین نکته که گفته ای نمی خواهی گذشته را جبران کنی و گذشت کنی !!!!
چرا ؟! چون جبران گذشته، مسئولیت آور است و گذشت و بخشش کار سختی است ؟! چون ما هزینه ی اشتباهات خود را در صورت جبران گذشته و قبول مسئولیت باید پرداخت کنیم و تو فکر می کنی گردنت جلوی این خانم و خانواده اش کج می شود و به غرورت لطمه وارد می شود ؟!
و نکته مهم تر اینکه فکر می کنی در صورت عدم پذیرش گذشت و جبران گذشته در این زندگی و این افراد تو در مسیر زندگی ات به هیچ عنوان در چنین جایگاهی قرار نمی گیری و هرگز وادار به جبران گذشته و گذشت کردن نخواهی بود ؟! نه اتفاقا این درسی است که اگر در این مرحله از زندگی ات گرفتی و سربلند از آن بیرو ن بیایی کائنات و یا خدا و یا هر اسم دیگری که روی آن دوست داری و می گذاری دست از سر تو بر می دارند ؟! در غیر این صورت نه . و با قاطعیت بر مبنای مسائل علمی و شهودی نه .
این جمله را به تنهایی خوب گفتی . چون حال و روز الانت تعریفی نیست و نیاز به زمان و تجدید نظر داری و اگر امروز آنچه باید یاد بگیری را یاد نگیری و متوجه نشوی تاریخ تکرار می شود و تو تجربیات تکراری و ناموفق دیگری با همین زیر زمینه های آموزشی خواهی داشت . پس در جا زدن خوب نیست و برای اینکه مثل یک شاگرد کلاس اولی در جا نزنی درسی که باید بگیری را بگیر و امتحانش را با سر بلندی بده و نمره ی خوب بگیر و برو سر درس بعدی .نوشته اصلی توسط m25teh
به قسمت اول جمله بالا توجه کن . تهدید قهر و فرار ؟! چرا ؟! من نظر خودم را دارم و اختیار دارم که برای مثلا فردی مثل تو و زندگی ات انرژی هایی را سرریز کنم که به آن باور و ایمان دارم و می بینم که مشگل تو و همسرت مشگل حادی نیست و امروز هم جای درست شدن دارد . متاسفانه شما دو نفر بزرگ تر عاقل به معنای واقعی کلمه ندارید و زندگی تان شده سراسر لج و لجبازی و رو کم کنی !!!نوشته اصلی توسط m25teh
اما تو برای من هم تالاری خط و نشان می کشی . چرا ؟! آیا اینقدر وحشتناک هستم که دعای خیری بدرقه راه تو و زندگی ات از سر همدردی و همدلی کرده ا م !!!
قسمت دوم و پایانی جمله بالا حس خرسندی و رضایت ا ز تغییر موضع اتومات نسبت به جمله قبل و التیماتوم و....جای شکرش باقی است .نوشته اصلی توسط m25teh
اما قسمت اول جمله ات
اگر تمبرهایی که جمع کرده ای را دور بریزی و از سطح توقعات خودت کم کنی و مرد عمل شوی و البته حق و حقوق و اختیاراتی برای خانواده ی همسرت بر حسب باورهای درست و غلط آن ها قائل باشی می بینی خیلی هم وحشتناک نیستند . دقت کن این حرف من معنی تائید رفتارهای این خانواده را نمی دهد بلکه به این معنی است که آنها مختار هستند رفتار و اعمال و کردار خود را داشته باشند و تو هم به خودت بگویی : من هم نه می خواهم و نه قادر هستم که آنها را تغییر دهم اما چگونه بایدظاهر شوم که با حفظ احترام های متقابل از آسیب رسانی به خودم و زندگی ام جلو گیری کنم ؟!
و مهم تر اینکه تو در صورت برگشت به زندگی خودت بر می گردی و نه این خانواده . چرا خودت و زندگی ات را در این خانواده حل شده می بینی ؟! پس اختیارات و قدرت انتخاب و مسئولیت و... تو کجا قرار می گیرد ؟!
اول از همه اینکه حسودی نکن که مربوط به بخش کودک درون سازگار منفی است و این بخش از حالت نفسانی تو خیلی قوی شده به جای حسودی کردن روی مهارت ها و توانایی های خودت کار کن . چه می دانی 4 سال بعد این زندگی هایی که تو امروز آواز دهل آنها را از دور می شنوی به چه سرنوشتی دچار می شوند و آیا 4 سال دیگر هم این حس را در تو ایجاد می کند یا نه . پس خیلی وضعیت دیگران را خوب تصور نکن و وضعیت خودت را فاجعه نبین . همه ی ما چنین شرایطی را در مسیر زندگی بارها و بارها تجربه کرده ایم . بعضی طلاق گرفته ایم . بعضی به پای طلاق رفته ایم و برگشته ایم یا مثل آدم زندگی کردن را یاد گرفته ایم و یا به زندگی سگی ادامه داده ایم و... . زندگی همین بالا و پائین رفتنها ست که از آن ها باید چیز ی یاد گرفت . هر کس هم غیر این را ادعا کند و دنیای خود را گلستانی 4 فصل تصویر کند دروغ گفته .پس اتفاق فاجعه ای در زندگی ات رخ نداده .با زنت دعوا کرده ای . ضربتی زده ای و ضربتی نوش کرده ای و...( ماجراهای کشیده زدن ها ) و...نوشته اصلی توسط m25teh
می دانی در اطراف ما مردمانی زندگی های خیلی پیچیده تر و پر مشگل تر ا ز تو و همسرت را تجربه می کنند و به واقع مشگلات اساسی و ریشه ای تری دارند .طلاق شاید مال آنها باشد نه تو و همسرت که دو تا پخ به هم کردید و چهارتا آدم بزرگ تر بی مهارت و .. اوضاع را خراب تر کرده اند و به آسانی یک بشکن زدن زندگی تو میتواند زیباترین زندگی عاشقانه باشد کافی است بخواهی
تنها کسی که می تواند تو را نجات بدهد خود تو هستی و تو این شرایط را دوست نداری پس برای گذر از این شرایط و رسیدن به آنچه که خواست واقعی توست کاری کن . اما به خودت از سر عصبانیت دروغ نگو . احساسات خودت را آنالیز کن .نوشته اصلی توسط m25teh
روزی که وارد تالار شدی و تاپیک باز کردی نوشتی " نمی خواهم از دستش بدهم . یادت هست ؟!
آن روز همسرت را دوست داشتی و .... اما با گذشت زمان و فشارهایی که در این مدت داشتی ادعا می کنی دوستش نداری و طلاق می خواهی و....!!!!
تو باید بدانی دلخوری با دوست نداشتن فرق دارد تو از همسرت دلخور هستی کافی است یک لبخند به صورت تو بزند آن وقت ببینم باز هم این حرفها را می زنی و پرخاشگری می کنی ؟!
قرار بود در این مدت برای کسب آرامش درونی خودت فکری بکنی و روی مهارت های خودت کار کنی و آگاهی هایت را بالا ببری تا یک جایی هم خوب پیش رفتی اما امروز حال تو بدتر از روز اول شده . وجودت شده سراپا احساسات منفی آیا نمی توانی در تخیل خودت ،دوباره زندگی زیر یک سقف را تجسم کنی در حالی که مدیریت و مسئولیت زندگی ات در دستان خودت و همسرت است و در س بزرگی از این مدت گرفته اید و زندگی شیرین تری را در کنار خانواده ها و فرزندانتان تجربه می کنید ؟!
البته من شرایط تو را کاملا درک می کنم و فشارهایی که در این مدت به تو وارد شده اما باید باور کنی بعد از به دست آوردن آرامش و نگاه دو سویه به کل ماجرا باید اقدام کنی و جدی هم اقدام کنی .
تو سعی داری این وضعیت را وضعیت خوبی ببینی اما به دلیل تمبرهایی که در زندگی با همسرت از او و خانواده اش جمع کرده ای و هر لحظه آن ها را مرور می کنی و دست به مقایسه می زنی در این وضعیت موفق نیستی چرا که با روحیه تمبر جمع کردنی که داری از این دوران و وضعیت هم مشغول جمع آوری تمبر هستی و همین هم حالت را به هم می ریزد و عملا می بینیم که دچار احساسات منفی شدیدتری شده ای و کودک درون سازگار منفی تو قوی تر ظهور کرده .
کامران محترم . دوست نازنین غربت نشین من
یادمان باشد رسم رفاقت این نیست که احساسات منفی دیگری را در شرایط سخت بال و پر دهیم و تائید کنیم .
اینکه این زندگی به کجا می انجامد نه من می دانم و نه شما و نه حتی خود دو طرف ماجرا.
اما وقتی کسی قبول مسئولیت و پذیرش شرایط یک زندگی زناشویی را کرد با یک کشمش نباید دچار سردی شود و با یک مویز گرمی . متاسفانه به دلیل همین قضیه است که آمار طلاق روزبه روز بالاتر می رود .
یادمان باشد به علت عدم حضور خانم محترم دوستمان و ناآشنایی و نشنیدن صدای طرف مقابل مسئولیت من و شما نسبت به این خانم از بین نمی رود بلکه مسئولانه تر باید راهنمایی کنیم چرا که مسائل را از دید ایشان نمی دانیم و زمانی که اطلاعات ما محدود و یک طرفه است نمی توانیم فضا سازی درستی از ماجرا داشته باشیم .
ضمن اینکه خود این آقا هم نمی داند درست و غلط زندگی اش چیست تا چه رسد به من و شما . اما ما سعی بر سازندگی باید داشته باشیم . برای تخریب هیچگاه دیر نیست .
و باز یادمان باشد هیچ انسانی با قصد و نیت بر هم خوردن زندگی اش وارد رابطه ای نمی شود و اینکه ما صددرصد این خانم را بی خیال و بی احساس و...فرض کنیم دور از منطق است .
و در پایان
m25teh محترم برادر جوان من
قول می دهم فعلا سکوت کنم تا وقتی دیگر .اما پیگیر تاپیک شما هستم . چرا که زندگی شما را از آن دست زندگی هایی که باید به جدایی ختم شود نمی بینم .
موفق باشید و دنیا به کام در آینده ای نه چندان دور
در پناه حق
ani (سه شنبه 20 بهمن 88)
تشکرشده 872 در 206 پست
سلام
خوبین
هم مرسی هم متشکرم
بهتره هیچی نگم ...
یاعلی
تشکرشده 11 در 6 پست
با سلام به دوست خوبم ...
من تا الان فکر می کنم نظری در این تایپیک نداده ام اما واقعا از ani عزیز تشکر میکنم چون واقعا کامل و جامع تمام مطالب رو گفت .... ببینید ما آدمها همیشه از اینکه بهمون بگن اشتباه کردیم خوشمون نمی آید و اگه ثابت بشه باز هم ازش فرار میکینم ( سوء تفاهم نشه منظورم کلیه ) .. ببینید شما الان دارید چیزهایی رو میخونید که به نفعتونه قبلا چیزهایی رو میخوندین که به ضررتون بود پس با خواندن و نتیجه گیری چند نفری که بطور نسبی قضیه رو میدونن نتیجه نگیرین البته مشاوره خوبه اما نه اینکه از فقط به صرف اینکه شما حق دارید باید ایشون مجرم و یا خاطی باشد ....
ما همیشه ( من به شخصه اینوریم) وقتی چیزی رو دوست دارم خیلی مراقبشم و همیشه میترسم که بهش آسیبی وارد نشه و لی وقتی از دستش میدم اول ناراحت میشم بعد میگم ولش کن زیادم قشنگ نبود اصلا خوب شد که از دستش دادم ...
پسر خوب زندگی اشیاء و ... نیست ... ما باید آنچنان محکم باشیم که بزرگترین مشکلات هم بهمون آسیب نزنه .. ( یه مثال برات میزنم ...دو تا درخت رو باهم بیا مقایسه کنیم ... یه درخت توی یه خونه و یه درخت توی کوهستان ... اون درختی که توی کوهستان زندگی میکنه با تمام سختی هاش از زندگیش لذت میبره و آنچنان در برابر سرما و گرما و بی آبی قدرتمنده که هیچ بلای آسمانی نمیتونه بهش آسیب بزنه حتی اگه رعد و برق هم بزنه و نابودش کنه باز هم ریشش میمونه و رشد میکنه ... چون آنچنان ریشه انداخته که میخواد سالهای سال زندگی کنه و
حالا درختی که توی یه خونه اس .. هم آنچنان ضعیفه که همیشه پر از آفتهای زیاده و از همین آفتها هم ممکنه نابود بشه و هم با باد شدید ممکنه نابود بشه و از ریشه در بیاد که بارها ما توی شهر این صحنه رو دیدیم ...
پس پسر جان خوب گوش کن همیشه خدا برای ما نشونه هایی گذاشته که ما اونو پیدا کنیم و به اشتباهات خودمون پی ببریم و باز هم به اون بر گردیم . هم شما اشتباه کردین و هم ایشون .... هم شما پشیمونید و شاید هم ایشون ....
اما این باعث نمیشه جبران نکنید شما اونو زدین از طرفی آدمهایی که بین فیزیکی عمل کردن و صحبت عمل فیزیکی رو انجام میدن نوعی ضعف در تفکر و عدم کنترل اعصاب دیده میشود ..
ما انسانیم و حتی کسیکه خود اعلام میکند که منو بزن و یاتهدید میکنه منو بزن این راحت ترین راه برای رسیدن به مقصود هر دو نفر شماست ....
دوست عزیز ما مردیم و باید مردونه عمل کنیم اگه دوستمون و یا همسرمون اشتباه کرد آیا ما هم باید اشتباه کنیم ؟؟؟؟
دوست خوبم با توجه به مسائلی که گفتی و چیزی که به میان آمده من استدلالم دو دسته میشه ::
1- ایشون از شما رنجیده و ناراحته و فقط میخواد شما رو تنبیه کنه ولی میخواد کاملا شما پشیمون بشین ....
2- اصلا از شما زده شده و از اول هم شما رو دوست نداشته ولی با این حال باهاتون ازدواج کرده و بعد از اینکه دیده شما درکش نمیکنین و اصلا دنیاتون با دنیای اون متفاوته از زندگی با شما دلزده شده است ...
اما اما اما اما......
من در مورد اولی بیشتر فکر میکنم ... اما بازهم در هر دو مورد شرح میدهم :::
در هر دو حالت برای شما راه حل وجود دارد در مورد اول ابتدا با جرات و جسارت با پدر ایشون صحبت کنید خیلی مودبانه و پشیمون و حتی اگر شد با پدر در محل کار و یا در جای مناسب به صحبت بپردازید چون پدر ایشون رو شما باید راضی کنید تا به دخترش برسید بله پدر ایشون از شما ناراحتن و هر دو شما مردین و روی منطق بیشتر تصمیم میگیرید و اگر صحبت نکردن چند باری به محل کار ایشون رفته و خود را در گوشه ای نشان داده ( ببینید من در اینجا مجبورم راههای پیش پا افتاده رو بهتون بگم روشها رو خودتون میدونید ) و بالاخره ایشون منطقی هستن به هر حال انسانن درسته ؟؟؟؟باهاشون صحبت کنید به هر شکل ممکن ...
عزیزم شما داره زندگیتون از هم میپاشه محکم بچسبش چند روزی به این کار اختصاص بده نمیدونم مرخصی بگیر اما عمل کن تا گوش دادن به آهنگ و نوشته های دیگران ... حالا وقت عمله نه وقت کتاب خوندن و مقاله خودسازی ...
پسر خوب نمیگم مقاله ها رو کنار بزار اما من فکر میکنم کم کار کردی فقط فکر کردی فکر غصه خوردی ناراحت بودی ..
باید کار کنی باید اگه میخوای به قله برسی باید سختی بکشی نه اینکه بگی :
"""" اصلا خوب شد که از دستش دادم """"
میانجی گری های دیگران بی تاثیر نیست اما تو باید خودت عمل کنی باید تلاش کنی "" غرور بزرگترین دشمن انسانه""
و حالا در مورد دومین استدلالم که ایشون شما رو اصلا دوست نداره که با توجه به مسائل قبل از اختلاف شما زندگی خوب داشتین حتی همدیگرو دوست داشتین و به هم محبت میکردین .... پس دوست داشتن وجود داشته اما مقدارش کم بوده ام این ما هستیم که دوست داشتن رو جلا میدیم و بهش بال و پر میدیم چون دوست داشتن و عشق و علاقه چیزی نیست که از مغازه بخریم و بیاریم سر زندگیمون دوست داشتن و عشق رو باید اکتسابی بدست آورد نه اینکه اصلا از کسی متنفر باشیم بگیم تو زندگی بدست میاد نه !!! منظورم اینه دوست داشتن رو شما و ایشون باید در زندگیتون بیارید نه اینکه حالا چون قبلا نبوده دیگه هم نیست و وجود نخواهد داشت با هم دوست یاشید .. سر موقع حق خودتون رو بخوایین (نه موقعی که داره با پدرش حرف میزنه نیروی دافعه در ایشون فعاله عزیزم.. هیچ کس حق شما رو از خانمتون نمیتونه بگیره جز خودتون باید با آرامش حق خواهی کنید با بیان نه با اجبار و نه ... ببخشید نمیخواستم نصیحت کنم و گذشته رو تکرار کنم اما شاید لازم بود )) پس اول به خودت کمک کن بعد به ایشون .....با محبت محبت بیاموزیم و با گذشت گذشت رو به دیگران یاد بدیم حتی اگه طول کشید که بفهمه و درکش کنه ..
زن و مرد هیچ وقت دنبال ضعف های یکدیگر نیستند و اشتباهات یکدیگر رو چون طرف انجام میده باید اون هم انجام بده آیا این منطقه ؟؟؟؟
محکم باش و برو جلو زندگیتو دودستی بچسب تو سعی نکرده داری میگه نمیشه ..زندگیم به درد نمیخوره .. رفتی جلو و نشد ؟؟؟
مثل اون درخت باش که توی شرایط سخت هم زندگی میکنه و باز هم شاده ....
خوب نتیجه گیری اینکه :
برو دنبالش هر طور که شده حالا وقتشه .... اصلا دنبال این نباش که زود بیاد و یا حرف بد بهت نزنه محکم باش و به هدفت فکر کن ...
بعد اگه هر هر دو مورد غلط بود (استدلالهای من) زندگی کن تا شقایق هست ....
آقا پسر گل
اگه اومد و موند ان شاء الله که زندگیتون زبون زده دیگران میشه ... و اگه اومد و نموند که اصلا این فکرو نکن بعد یه فکری در موردش میکنی "" اونم فقط خودت نه من نه کسه دیگه "" فقط سعی کن برگرده و هدفت این باشه "" مثل همون چیزی که دوسش دارم و از دستش میدم میگم خوب شد که نابود شد"" چون افکار منفی ما رو نابود میکنه و نمیزاره منطقی تصمیم بگیریم .. آرامش داشته باش و به هدفت فکر کن نه به افکار منفی ...
همیشه خدا کنارمونه نشونه ها رو فراموش نکن !!!!
تشکرشده 872 در 206 پست
بهتره یه چی بگم :
میدونم : میدونم که اگه فقط پاشم برم خونه پدر خانمم و بعد از کمی بگو مگو و این کار بد بود و این کار خوب بود و این حرفا خانم بنده میاد سر زندگیش و حالا یه سری هم شرایط هست که مثلا گفته میشه و این حرفا و برمیگردیم سر زندگیمون و شروع میکنیم به زندگی کردن
اصلا بحثی در این مطلب نیست که من اگر یک بشکن بزنم و برم دنبالش و اقدام کنم صد در صد ایشون برمیگرده
اما این وسط آینده ما چی میشه ؟ اینا همش مربوط به من هست و علاقه و هدف من ، اما خانومی که سه ماه هست شوهرش رو ترک کرده رفته یه دل تنگی هم نیومده سراغش ( در حد زیاد که مجبورش کنه زنگ بزنه) بگه گور بابای غرور و این حرفا بذار یه زنگ بزنم به این مرد دیوونه بگم غلط کردی زن گرفتی حالا ولش کردی به امون خدا
اره چرا که نه ؟ زنگ بزنه فحش بده و خودش رو خالی کنه
میدونم : میدونم که خارج از ظاهر ، در باطن ، پدر خانم و مادر خانم بنده من رو می پرستن و انقدر قبولم دارند که اصلا خودشون هم باورشون نمیشه ، اما چون قضیه دخترشون وسط هست و خودشون هم از اول اشتباه کردن و نمیتونن دیگه کوتاه بیان ، این وسط گیج دارن میزنن و حواسشون نیست چه گیج افتضاحی دارن میزنن هههههههه
میدونم : میدونم که حالا حالاها طلاق بگیر نیستن میدونید چرا ؟ چون بهترین آدمی که میتونست دخترشون رو بگیره گرفته ، چون واقعا خوبم (حالا شما عصبی شدن ها و تیکه آخر زندگی مشترکم رو فاکتور بگیر زیاد سخت نگیر) و حالا بعد از طلاق چیکار کنند ؟ مگر نه اگر این فرضیه من غلط بود تا حالا پدر خانمم با اون همه قلدری و میزنم میزنمش یه حرکتی اومده بود ، اما هنوز گیج میزنه چون اگه حالمو بگیره دیگه امیدی به من نیست و اگر حالمو نگیره جلوی دخترش خیط میشه و از اعتباری که زاده تخیل خودش و دخترش هست کم میشه
میدونم : میدونم که با صحبت هایی که کردم انقدر خوبی خارج از حد تصور هست ، انقدر پاکی و انقدر وفا کردن ، حتما چیزی در میون هست که این آقا اینقدر به زندگیش احساس محبت و علاقه داره ؟ حتما این آقا ، یه مسئله ای هست که اینقدر اشک و زاری میکنه انقدر عصبی میشه انقدر احساسی میشه ! مگه میشه یه مرد انقدر خوب و پاک و وفادار باشه ! انقدر در مسائل دیگه گذشت کنه ، صبر کنه
یکی دیگه از ویژگی های دیگه ای که من رو باعث کرده اینقدر به خانمم فکر کنم اینه که : ایشون خانم من هست و این ویژگی بزرگی هست که با اینکه خودش نمیخواسته و ناخواسته بهش داده شده
احتمالا پستی که من زدم رو اغلب خانم ها میزنند و اغلب خانم ها انقدر حرف از تموم نشدن میزنن و نمیدونم انواع و اقسام روش ها رو انتخاب میکنند تا حاصلی بهشون بده ! و توی هزار راه میمونم که وای اگه اینکارو کنم اونطوری میشه یا نمیشه ( قبول دارم که اکثر آقایون یه مردانگی خاصی دارند و به راحتی اصلا فکر نمیکنند و جایگزین شایسته ای چه کاری چه انسانی چه هر روشی رو برای این فشار روحی انتخاب میکنند )
اما بنده نگاهم به زندگی خودمه ! من واقعا زندگیم رو دوست دارم و دلم نمیخواد لکه ای روش بمونه ! از کودکی از طلاق نفرت داشتم و حتی به خانمم گفته بودم ( شاید از اون لحاظ داره نامردی و سوء استفاده میکنه )
میدونید من در دوره راهنمایی حق انتخاب دوتا مدرسه رو داشتم : یکی مدرسه بسیار عالی و شیک و دیگری مدرسه بسیار ضعیف و پرت : فقط بخاطر یک دوستی که خیلی دوستش داشتم بخاطر اخلاق و کردارش در دل من نشسته بود مدرسه ضعیف و پرت رو انتخاب کردم و هنوز که هنوز اصلا ناراحت و پشیمون نیستم حتی اگر شیطون بخواد قلقلکم بده میگم انتخاب خودم بوده بهش احترام میذارم و هنوزم اون دوستم رو دارم هم در قلبم هم در زندگیم هر چند او اصلا نگرشش به من اینطور نبود و خیلی معمولی هست اما این زندگیم فرق میکنه ایشون قرار هست مادر بچه ها بشه ، قرار هست بزرگ فکر کنه ، مسیر به یه نسل جدید نشون بده ، آیا درست نیست این حرف من ؟
بیایید به آینده بنده نگاه کنیم ؟ اگر در آینده با همین پس زمینه فکریش که من رو نمیخواد : مثلا دو سال دیگه : ایشون بگه از اولش هم نمیخواستمت فقط بخاطر حرف بزرگترا و چندتا مشاور حاضر شدم باهات زندگی کنم چی ؟
نه نمیشه با گذشت و فداکاری چیزی رو درست کرد و حتی اگر هم بشه این من نیستم که باید گذشت مجدد کنم
فراموش نکنیم که در دو سال گذشته من بسیار گذشت کردم و فداکاری ( به این گفته من اعتماد کنید خارج از احساس هست خود خانمم میدونه و بارها اعتراف کرده )
این خانم بنده هست که باید حداقل یه حرکت کوچیک و ناچیز انجام بده تا ما هم بفهمیم که بابا زندگی خودش رو حداقل دوست داره ! حداقل واسه زندگی خودش یه جیک جیک میکنه نمیخواد فریاد بزنه
خدا شاهده نه توی مطلب قبلی عصبی شدم از دستتون نه توی این پست
اتفاقا به اون جمله اولتون هم خندیدم مخصوصا به خنده خودتون
پست قبلی بنده یه جور حالت درد دلی داشت و اصلا وقتی مینوشتم یه تبسم کوچیکی روی صورتم بود و اگر ادبیات ام ایراد داره و عصبی خونده میشه معذرت میخوام
بیایید فکر کنیم من زندگی مشترک ندارم و اخلاق و رفتار خودم رو تجزیه تحلیل کنیم و خوب و بدش رو با دلیل و منطق و همینطور جامعه امروزی بسنجیم ؟ اینطوری فکر کنم بعضی از اشکالات و خوبی های بنده هم بیشتر به چشم بیاد و نشه توی چند تا روایت از زندگی یه طرفه پیش داوری کرد و هم اینکه میتونم بیشتر تمرکز کنم روی اصلاحشون بدون هیچ ربطی به زندگی مشترک ام .
هرگز من رو از نظراتتون محروم نکنید و حتی اگر تلخ هست حتما بفرمائید تا بشه روحیه واقعی یک انسان رو بدست اورد (جدای از بحث زندگی مشترکم )
پس منتظر هستم
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)