عصربود و قرار گذاشته بودیم بریم بیرون. بهش گفتم خیلی خسته ام. نمی تونم بیام. تو بیا بریم یه جایی همین دور و بر یه قدمی بزنیم...
زنگ زده میگه تو یه ساعتی بخواب و استراحت کن. من تازه الان راه افتادم، طول میکشه تا برسم اونجا ... حدس می زنم الکی میگه. لباس می پوشم و میرم دم در. می بینم داره کنار خوابگاه قدم می زنه ... بعد تازه شاکی هم میشه که مگه قرار نبود بخوابی ؟....
قشنگ تر از این هم هست که حاضر بشی دم در یه ساعت رو پات بایستی به خاطر خواب همسرت؟ ...








پاسخ با نقل قول

ازم تشکر کرد و بهم گفت: که می خوام برم بالا و بگم که ما امشب می خوایم پایین بخوابیم! گفتم: نه! چیزی نمونده به چهلم آقا! بذار این چند شب هم بگذره و بعد می یاییم خونه ی خودمون! از ایشون اصرار و از من انکار! با یه حالت عاشقانه از توی بغلش فرار کردم و رفتم بالا! آخه! دوست داشتم که نازم رو بکشه!




علاقه مندی ها (Bookmarks)