مثل نفس خزان است ،که در او باغ نهان است
زدرون باغ بخندد ، چو رسد جان بهاری
تو براین شمع چه کردی ؟ چو از آن شهد بخوردی
تو چو پروانه چه سوزی ؟ که زنوری ،نه ز ناری
تشکرشده 16,568 در 3,447 پست
مثل نفس خزان است ،که در او باغ نهان است
زدرون باغ بخندد ، چو رسد جان بهاری
تو براین شمع چه کردی ؟ چو از آن شهد بخوردی
تو چو پروانه چه سوزی ؟ که زنوری ،نه ز ناری
تشکرشده 10,164 در 2,192 پست
یک دم ای خوش عذار حال مرا گوش دار
مست غمت را بیار رسم نگهبانیی
عابد و معبود من شاهد و مشهود من
عشق شناس ای حریف در دل انسانیی
کعبه ما کوی او قبله ما روی او
رهبر ما بوی او در ره سلطانیی
سکوت سرشار از ناگفتههاست_____________________________
تشکرشده 16,568 در 3,447 پست
یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم
دولت صحبت آن مونس جان ما را بس
تشکرشده 2,234 در 570 پست
سایه ای بر دل ریشم فکن ای گنج مراد
که من این خانه به سودای تو ویران کردم
توبه کردم که نبوسم لب ساقی و کنون
میگزم لب که چرا گوش به نادان کردم
تشکرشده 10,164 در 2,192 پست
من ابروش او ماه وش او روز و من همچو شبش
او جان و من چون قالبش حیران از آن خوبی و فر
آه از دعا بی سامعی جرم و گنه بی شافعی
درد و الم بی نافعی رویم چو زر بی سیمبر
سکوت سرشار از ناگفتههاست_____________________________
تشکرشده 16,568 در 3,447 پست
روزگار خویش را ، امروز دان
بنگرش تا در چه سودا می رود
گه به کیسه ،گه به کاسه ،عمر رفت
هر نفس از کیسه ما می رود
مرگ ، در ره ، ایستاده منتظر
خواجه بر عزم تماشا می رود
مرگ از خاطر به ما نزدیک تر
خاطر غافل کجاها می رود !
تن مپرور ، زان که قربانی ست تن
دل بپرور ، دل به بالا می رود
تشکرشده 657 در 204 پست
دل میرود ز دستم صاحب دلان خدا را دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز باشد که بازبینیم دیدار آشنا را
ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا
در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل هات الصبوح هبوا یا ایها السکارا
ای صاحب کرامت شکرانه سلامت روزی تفقدی کن درویش بینوا را
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است با دوستان مروت با دشمنان مدارا
در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند گر تو نمیپسندی تغییر کن قضا را
آن تلخ وش که صوفی ام الخباثش خواند اشهی لنا و احلی من قبله العذارا
هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را
سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد دلبر که در کف او موم است سنگ خارا
آیینه سکندر جام می است بنگر تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا
خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند ساقی بده بشارت رندان پارسا را
حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلود ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را
تشکرشده 10,164 در 2,192 پست
آه در آن شمع منور چه بود
کآتش زد در دل و دل را ربود
ای زده اندر دل من آتشی
سوختم ای دوست بیا زود زود
صورت دل صورت مخلوق نیست
کز رخ دل حسن خدا رو نمود
سکوت سرشار از ناگفتههاست_____________________________
تشکرشده 16,568 در 3,447 پست
د رخم چوگاتنش یکی گوی شو
تا فلک زیر تو مفرش بود
رقص کنان گوی اگر چه ز زخم
در غم و درکوب و کشاکش بود
تشکرشده 2,234 در 570 پست
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد
یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)