من شوهرم رو خیلی دوست دارم. خیلی دوست دارم که حال و احوالش خوب باشه و از زندگیش راضی باشه. حتی اگرهمجبور شم برای خاطر خودش هم که شده ترکش کنم تا فکری به حال خودش کنه.
یک شب بعد از اینکه کلی من رو ناراحت کرده بود و من گریه کرده بودم. شوهرم رفت که بخوابه. من هم طبق معمول
کمی با خودم درد و دل میکردم که حال و روزم خوب بشه. که یکدفعه دیدم پا شد و اومد بغلم کرد و شروع کرد به بوسیدنم
خیلی غافلگیر شدم و بطور کلی یادم رفت که چه اتفاقی افتاده. بعد یکدفعه ولم کرد و یک لبخندی زد و رفت.
صبح پا شدم خرم و خندان اما دیدم شوهرم توی قیافه است. براش قضیه شب پیش رو تعریف کردم.
اما شوهرم گفت که شوخی نکن.( آخه گاهی توی خواب راه میره!)
میدونم خیلی مهربونه. دوست دارم که همیشه حالش خوب باشه . مثل وقتهایی که توی خواب راه میره!








پاسخ با نقل قول

پدرش رو





علاقه مندی ها (Bookmarks)