به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 17 از 40 نخستنخست ... 78910111213141516171819202122232425262737 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 161 تا 170 , از مجموع 393

Hybrid View

  1. #1
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    یکشنبه 24 مهر 90 [ 13:59]
    تاریخ عضویت
    1390-2-11
    نوشته ها
    145
    امتیاز
    1,878
    سطح
    25
    Points: 1,878, Level: 25
    Level completed: 78%, Points required for next Level: 22
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    308

    تشکرشده 310 در 114 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    من شوهرم رو خیلی دوست دارم. خیلی دوست دارم که حال و احوالش خوب باشه و از زندگیش راضی باشه. حتی اگرهمجبور شم برای خاطر خودش هم که شده ترکش کنم تا فکری به حال خودش کنه.
    یک شب بعد از اینکه کلی من رو ناراحت کرده بود و من گریه کرده بودم. شوهرم رفت که بخوابه. من هم طبق معمول
    کمی با خودم درد و دل میکردم که حال و روزم خوب بشه. که یکدفعه دیدم پا شد و اومد بغلم کرد و شروع کرد به بوسیدنم
    خیلی غافلگیر شدم و بطور کلی یادم رفت که چه اتفاقی افتاده. بعد یکدفعه ولم کرد و یک لبخندی زد و رفت.

    صبح پا شدم خرم و خندان اما دیدم شوهرم توی قیافه است. براش قضیه شب پیش رو تعریف کردم.
    اما شوهرم گفت که شوخی نکن.( آخه گاهی توی خواب راه میره!)
    میدونم خیلی مهربونه. دوست دارم که همیشه حالش خوب باشه . مثل وقتهایی که توی خواب راه میره!

  2. 29 کاربر از پست مفید 100maah تشکرکرده اند .

    100maah (پنجشنبه 10 فروردین 91), کلانتر جو (یکشنبه 29 بهمن 96)

  3. #2
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    دوشنبه 09 بهمن 91 [ 11:43]
    تاریخ عضویت
    1390-1-09
    نوشته ها
    237
    امتیاز
    2,402
    سطح
    29
    Points: 2,402, Level: 29
    Level completed: 68%, Points required for next Level: 48
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    818

    تشکرشده 848 در 197 پست

    Rep Power
    39
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    عاشق این تاپیکتونم به خدا......................................
    ازدواج نکردم ولی خیلی حرفاتون قشنگه. وای خدای من. انشالله همیشه همینطوری همتون ، همگیتون خوش و خوشبخت باشین.

  4. 16 کاربر از پست مفید mehrabooni تشکرکرده اند .

    mehrabooni (شنبه 28 آبان 90)

  5. #3
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    یکشنبه 18 مرداد 94 [ 14:38]
    تاریخ عضویت
    1387-6-12
    محل سکونت
    همدردی
    نوشته ها
    2,297
    امتیاز
    31,060
    سطح
    100
    Points: 31,060, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 10.0%
    دستاوردها:
    VeteranSocial25000 Experience Points
    تشکرها
    11,614

    تشکرشده 12,544 در 2,270 پست

    Rep Power
    258
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    سالهای اول ازدواجمون بود و من هر هفته ماموریت کاری داشتم.
    یه همکاری داشتیم تقریبا مسن که هربار باهم برمی گشتیم ، خانومش میومد استقبالش و ازشما چه پنهون منم دوس داشتم این قضیه رو. البته او کلا سایتی بوده از ابتدای کارش و سه هفته ماموریت بوده و یه هفته پیش خانواده.
    حتی مدیر عاملمون هم که تو یه ماموریت هر سه برمی گشتیم و خانوم این همکارمون اومده بود استقبال ، گفت کاشکی یکی هم میومد استقبال ما

    بهرحال گذشت یه بار که چند تائی از همکارامون رو برده بودم برا بازدید از یه پروژه ، موقع برگشت همینطور که داشتم به گرفتن آژانس فکر میکردم و ... یه دفعه دیدم خانومم که با پدرش اومده بود یه شاخه گل قرمز رو جلوم گرفته ... منم که کلا خونسرد ... اما اون بار بدون توجه به دور و اطرافم پدرش رو

  6. 23 کاربر از پست مفید baby تشکرکرده اند .

    baby (پنجشنبه 10 فروردین 91)

  7. #4
    مدیران انجمن

    آخرین بازدید
    جمعه 30 خرداد 04 [ 16:15]
    تاریخ عضویت
    1388-7-01
    محل سکونت
    همین حوالی
    نوشته ها
    2,584
    امتیاز
    67,964
    سطح
    100
    Points: 67,964, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 97.0%
    دستاوردها:
    VeteranSocialRecommendation Second ClassTagger First Class50000 Experience Points
    تشکرها
    13,216

    تشکرشده 14,131 در 2,566 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    308
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"


    اسفندماه بود
    آخر سال سرکارم خیلی شلوغ بود
    یادمه یه روز یه اختلاف حسابی پیدا شده بود و مدیرمون من رو مجبور کرد علاوه بر کارهای روزانه ام اون اختلاف حساب رو هم حل کنم
    خیلی خسته و آشفته بودم و جو محیط کارم خیلی برای من سنگین و خفه کننده بود ( سه چهار سال بود که شهرستان اومده بودم و هنوز همکارانم منو غریبه می دونستند )

    اون روز دو سه ساعت دیرتر اومدم خونه با یه اعصاب داغون
    همش توی راه از اینکه
    چرا اومدم شهرستان
    چرا دارم میرم سرکار
    چرا مدیرمون تبعیض قائل شد
    چرا کارمندهای دیگه رفتند و من باید می موندم
    چرا من باید این همه کار رو انجام بدم
    چرا همسرم اصلا یه زنگ نزد ببینه من چرا دیر کردم
    چرا ....
    کلافه بودم

    رسیدم خونه ... دیدم همسرم خونه است .... اونقدر عصبانی بودم که صبرم تموم شده بود ... به همسرم توپیدم که یه لحظه ی دیگه هم توی این شهر نمی مونم همین الان منو می بری تهران ، می خوام برم شهر خودم ... از این جا و این شهر تون خسته شدم و بدم میاد و کلی حرف های دیگه که اصلا شوهرم مسئولشون نبود


    شوهرم خیلی آروم اومد به طرفم و گفت ناهار خوردی ؟ واست غذا رو گرم کردم بیارم بخوری؟

    اصلا انتظار این برخوردش رو نداشتم .... منتظر بودم اون هم شروع کنه با من یک و به دو کردن و یه مشاجره بینمون شکل بگیره

    یهو سرد شدم و اصلا یادم رفت واسه چی عصبانی بودم .... و قشنگ تر اینکه وقتی یاد حرفایی که به شوهرم زدم میفتادم از خودم خجالت می کشیدم ولی اصلا شوهرم هیچ وقت به رویم نیاورد






  8. 35 کاربر از پست مفید بالهای صداقت تشکرکرده اند .

    کلانتر جو (یکشنبه 29 بهمن 96), بالهای صداقت (پنجشنبه 10 فروردین 91)

  9. #5
    مدیران انجمن

    آخرین بازدید
    جمعه 30 خرداد 04 [ 16:15]
    تاریخ عضویت
    1388-7-01
    محل سکونت
    همین حوالی
    نوشته ها
    2,584
    امتیاز
    67,964
    سطح
    100
    Points: 67,964, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 97.0%
    دستاوردها:
    VeteranSocialRecommendation Second ClassTagger First Class50000 Experience Points
    تشکرها
    13,216

    تشکرشده 14,131 در 2,566 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    308
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    نقل قول نوشته اصلی توسط .....
    سلام بالهای صداقت عزیز.
    میخواستم راجع به خاطره ای که گذاشتید، یه سوال بپرسم.

    اینکه بعد از اینکه آدم اونقدر عصبانی و شاکیه، همسرش اونجوری با آرامش برخورد کنه، آدم بیشتر عصبی نمیشه؟

    راستش من فکر کردم دیدم اگه خودم جای شما بودم شاید از دست همسرم ناراحت میشدم که اصلاً حرفای من براش اهمیتی نداشت.

    میشه بگید که چی باعث تفاوت دید من با شما میشه؟
    و اینکه چی کار باید بکنم که توی موقعیت مشابهی برداشت سوء نکنم؟
    ممنونم


    نقل قول نوشته اصلی توسط بالهای صداقت


    رسیدم خونه ... دیدم همسرم خونه است .... اونقدر عصبانی بودم که صبرم تموم شده بود ... به همسرم توپیدم که یه لحظه ی دیگه هم توی این شهر نمی مونم

    اصلا انتظار این برخوردش رو نداشتم .... منتظر بودم اون هم شروع کنه با من یک و به دو کردن و یه مشاجره بینمون شکل بگیره


    . و قشنگ تر اینکه وقتی یاد حرفایی که به شوهرم زدم میفتادم از خودم خجالت می کشیدم ولی اصلا شوهرم هیچ وقت به رویم نیاورد



    عصبانیت من و دلخوری من از دست شوهرم نبود ، و اون اصلا مقصر نبود ،اما من عصبانیتم رو سر اون خالی کردم (یکی از راه های نادرست تخلیه فشار و ناراحتی واکنش منفی و شدید نشون دادن هست به جای صبر کردن و احساسی برخورد نکردن)

    تصور کن همسرت بی دلیل به پرو پای تو بپیچه و باهات دعوا کنه ، دلش از جای دیگه پر باشه و بیاد کلی بد و بیراه به تو بگه و تو رو توی قضیه ای که اصلا ربطی به تو نداره مقصر بدونه

    چه حالی بهت دست میده ؟
    ازش دلخور نمی شی؟
    دلت نمی شکنه ؟
    خودت رو مورد ظلم نمی بینی؟

    ----
    با این اوصاف شوهرم خم به ابرو نیاوردم و خیلی آروم انگار نه انگار که من دارم باهاش دعوا می کنم و اره میدم تا تیشه بگیرم
    جوری که انگار نه انگار اتفاقی افتاده آرومم کرد و اصلا به روم هم نیاورد

    او می تونست در صدد دفاع از خودش بربیاد و بگه
    مگه من گفتم برو سرکار ؟ خودت خواستی بری
    من باید شاکی باشم که اومدم خونه ناهارم آماده نیست
    ولی انگار تو دست پیش گرفتی که پس نیفتی
    و خیلی حرفهای مردسالاری دیگه

    و به نوعی آتیش این دعوا رو شعله ور تر کنه ، اما با این برخوردش منو شرمنده خودش کرد






  10. 16 کاربر از پست مفید بالهای صداقت تشکرکرده اند .

    کلانتر جو (یکشنبه 29 بهمن 96), بالهای صداقت (پنجشنبه 10 فروردین 91)

  11. #6
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    شنبه 27 اردیبهشت 04 [ 12:05]
    تاریخ عضویت
    1390-2-14
    نوشته ها
    1,634
    امتیاز
    43,486
    سطح
    100
    Points: 43,486, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 13.0%
    دستاوردها:
    SocialOverdriveVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکرها
    5,992

    تشکرشده 8,211 در 1,575 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    369
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    چند ماه پیش پدرم جراحی داشتند ورفتند تهران اونجا خانه یکی از اقوام رفتند. دکترشون گفتند که تمام فرزنداش قبل از عمل باید حضور داشته باشن من هم رفتم دنبال تدارک سفر زمانی که به همسرم گفتم که ایشان هم بیان چون با بچه این سفر برای من سخت هست گفتند که نمی تونند. خوب من هم رفتم دفتر هواپیمایی تا برای خودم بلیط بگیرم از دفتر هواپیمایی زنگ زدم که دارم بلیط می گیرم و اگه نظرشون عوض شده یه جای خالی هست ایشون فکر نمی کردن که من تصمیم خودم را برای رفت گرفتم خیلی پکر شدند و گفتند که اگه کمی صبر کنم شاید با ماشین با هم بریم من که می خواستم حتما قبل از عمل تهران باشم مخالفت کردم وبلیط گرفتم. خلاصه رفتم تهران.
    روز عمل فرا رسید همسرم هم یه 2 بار زنگ زدند و خیلی عادی رفتار می کردند من هم عصبی بودم که من و خانوادم توی این شرایط بحرانی هستیم و ایشون اینقدر ریلکس هستند و به کار های خودش می رسه . خلاصه ساعت 11 شب که شد زنگ زدم ویه کلی به همسرم حرف زدم و اینکه توی این شرایط درکم نکرده و دیگه نمی تونم مثل سابق دوسش داشته باشم. همسرم هم فقط سکوت کرده بود .سکوتش بیشتر عصبیم می کرد. گوشی را بدون خدافظی قطع کردم.
    10دقیقه بعد مبایلم زنگ خورد دیدم همسرمه گوشی را که برداشتم گفت :عزیزم در را باز کن. گفتم در کجا را ؟ گفت در خونه را دیگه دم در هستم . شاخ در آوردم گفتم دروغ می گی دیدم صدای آیفون خونه در اومد.
    اصلا باورم نمی شد . خودش بود .آیفون باز نمی شد . رفتم پایین در را که باز کردم پریدم توی بغلش هر 2 تامون گریه کردیم .

    نگوکارهاش را سرو سامان داده بود و از ظهر توی فرودگاه منتظر بوده که یه بلیط گیرش بیاد و خودش را به عمل برسونه .

  12. 31 کاربر از پست مفید بی نهایت تشکرکرده اند .

    کلانتر جو (یکشنبه 29 بهمن 96), بی نهایت (پنجشنبه 10 فروردین 91)

  13. #7
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    جمعه 07 شهریور 99 [ 23:27]
    تاریخ عضویت
    1389-5-21
    نوشته ها
    679
    امتیاز
    18,628
    سطح
    86
    Points: 18,628, Level: 86
    Level completed: 56%, Points required for next Level: 222
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranSocial10000 Experience PointsTagger First Class
    تشکرها
    3,951

    تشکرشده 4,314 در 675 پست

    Rep Power
    118
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    ایندفه یه خاطره خیلی خیلی خوشمزه می خوام بنویسم. مزه کیک تولد چطوره؟ همونجوری

    یه هفته پیش با همسرم بیرون بودیم و قرار بود بریم مادر و خواهرش رو برسونه خونشون، بعد با هم واسه شام برگردیم خونه ما.

    وقتی رسیدیم اونجا دیدم هی اصرار می کنه حالا بیا تو. بیا یه چند دقیقه بشینیم، یه شربتی بخوریم و اینا. آخر سر هم همسرم گفت اصن شام بمونیم همین جا، چی میشه؟. منم گفتم هیچی! موبایلمو ورداشتم که زنگ بزنم به مامانم و بگم واسه شام نمی ریم که همسرم گفت حالا صبر کن...

    یه چند دقیقه که گذشت کیک به دست اومد تو هال و کیک رو گذاشت جلوی من و "تولدت مبارک" گویان. بهتم زده بود.

    - این واسه کیه؟
    - واسه شما دیگه؟
    - به چه مناسبتی؟
    - تولدت دیگه
    - تولد من؟! مگه امروزه؟
    - فرداست دیگه. خواستم غافلگیرت کنم.
    - ( من همچنان بهت زده!) ولی تولد من که یه ماه دیگست!!
    ( در این صحنه تعجب و شادی و خنده حضار در هم آمیخت)
    بله دیگه! همسرم تصور کرده بود تیر ماهیم الان.
    بعدشم کادو هامو گرفتم و کیک خوردیم و کلی خندیدیم. این جشن تولد رو هیچ وقت از یاد نمی برم.
    در ضمن در همون جلسه مقرر شد از این به بعد هم ترتیب ماه ها اینجوریه:
    فروردین، اردی بهشت، تیر، خرداد، مرداد و ...

    بله دیگه، هر چی آقامون بگه!


    بماند آقای همسر چقدر غصه خورد که یه ماه رفته پیشواز و مجبوره امسال دو تا کادوی تولد بده
    و بماند که من چقدر حسرت خوردم ای کاش می تونستم هیجان و بهت اون لحظه ام رو کنترل کنم و به روش نیارم که یک ماه اشتباه کرده... ای کاش ...



  14. 36 کاربر از پست مفید آویژه تشکرکرده اند .

    آویژه (پنجشنبه 10 فروردین 91)

  15. #8
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 15 آذر 91 [ 15:38]
    تاریخ عضویت
    1389-3-03
    نوشته ها
    309
    امتیاز
    4,602
    سطح
    43
    Points: 4,602, Level: 43
    Level completed: 26%, Points required for next Level: 148
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    953

    تشکرشده 977 در 191 پست

    Rep Power
    48
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    سلام به دوستای گلم
    امروز صبح که اومدم سرکار از یه حسی سرشارم.اومدم چندخطی بنوسیم و برم
    مهربون من . گلم.همسر عزیزم :دیشب ، بعد از یه روز سخت و پرمشغله که هردومون واقعا خسته بودیم وقتی به من گفتی بیا سرتو بذار روی قلبم... وقتی آروم توی گوشم گفتی :
    خدارو صدهزار مرتبه به خاطر اینکه تورو به من هدیه داد شکر میکنم.عزیزم تو همه ی دنیامی .دوستت دارم باتمام وجود و ..
    آروم توی آغوشت خوابم برد تاصبح و خواب و بیداری بودم که وقتی میخواستی بری سرکار اومدی دوباره بوسم کردی و با اینکه میدونستی خوابم توی گوشم آروم گفتی عزیزم من رفتم.خواب نمونیا.دوستت دارم .خداحافظ....
    وقتی از خواب بیدار شدمو اومدم سرکار سریع بهش زنگ زدمو گفتم چقدر دوستش دارم .


  16. 27 کاربر از پست مفید پریماه تشکرکرده اند .

    کلانتر جو (یکشنبه 29 بهمن 96), پریماه (پنجشنبه 10 فروردین 91)

  17. #9
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    شنبه 27 اردیبهشت 04 [ 12:05]
    تاریخ عضویت
    1390-2-14
    نوشته ها
    1,634
    امتیاز
    43,486
    سطح
    100
    Points: 43,486, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 13.0%
    دستاوردها:
    SocialOverdriveVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکرها
    5,992

    تشکرشده 8,211 در 1,575 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    369
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    توی سفر قبلی که گفتم یه اتفاق خوب دیگه هم افتاد بعد از اعمل پدرم موقع برگشت خوب همسرم بلیط نداشتند و من و پسرم بلیط داشتیم ایشون اسمشون رو توی لیت انتظار پرواز نوشتند .
    20 دقیق تا پرواز مونده بود و تا اون موقع چند بار همیرم رفتند سراغ بلیط و هر بار با ناامیدی بر می گشتند آخرین اعلان پرواز را هم کردند برای سوار شدن همسرم اصرار می کرد که من برم و اون با اتوبوس بر می گرده شهرستان خیلی ناراحت بودم با ناراحتی ازشون خدافظی کردم و وارد سالن پرواز شدم 10 دقیقه ای هم منتظر شدیم تا اعلام کردند که بریم درخروجی و سوار اتوبوس شویم برویم به سمت هواپیما موقع سوار شدن به اتوبوس زن و شوهری را که توی لیست انتظار بودند ،دیدم .شروع کردم تماس گرفتن با همسرم که بهشون اطلاع بدم هنوز شاید بتونند بلیط بگیرند اما گوشی را جواب نمی داد .موقع پیاده شدن از اتوبوس خیلی وسیله دستم بود پسرم هم بغلم بود خیلی اذیت شدم و دپرس بودم پایین پله های هواپیما منتظر شدم تا جمعیت کمی کمتر بشه تا بتونم از پله ها بالا برم همین که می خواستم از پله ها برم بالا یه دفعه دیدم یکی از پشت حائلم شده با ترس برگشتم ببینم کیه دیدم همسرم هست انقدر ذوق زده شدم که اطرافیانم متوجه شدند من هم که خیلی ذوق کرده بودم به همه با شوق گفتم این همسرمه .
    همسرم تمام این مدت پشت سرم بوده و من ندیده بودمش حتی پسرم متوجه همسرم شده بود اما من نه.

  18. 16 کاربر از پست مفید بی نهایت تشکرکرده اند .

    بی نهایت (پنجشنبه 10 فروردین 91)

  19. #10
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    یکشنبه 06 اسفند 91 [ 19:52]
    تاریخ عضویت
    1390-1-09
    نوشته ها
    423
    امتیاز
    5,445
    سطح
    47
    Points: 5,445, Level: 47
    Level completed: 48%, Points required for next Level: 105
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered5000 Experience Points1000 Experience Points
    تشکرها
    3,495

    تشکرشده 3,519 در 509 پست

    Rep Power
    58
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    کلی ذهنم رو مرور کردم تایه خاطره گیر بیارم واینجابنویسم تاجو تالار یه کمی ازاین گرفتگی دربیاد.

    پارسال یک روز قبل ازتولدم همسرم بهم گفت که ازطرف شرکت قراره به یه ماموریت کاری بره.ازاونجایی که تاحالاچنین اتفاقی نیفتاده بود باورم نشد.وسط روز زنگ زدم شرکتشون وازهمکارش همسرمو خواستم ایشون هم نامردی نکردو گفت جهت انجام کاری به شعبه ... رفته!!!
    بازم باورم نشد ولی خب عصر که داشتم میومدم خونه احساس میکردم توخونست.ولی چراغا خاموش بود.
    درو بازکردم رفتم تو.تاوقتی برسم جلوی در امید داشتم که توخونه باشه ولی وقتی دیدم هیچ کفشی جلو در نیست
    دیگه امیدم به ناامیدی تبدیل شد.تاچراغ رو روشن کردم دیدم وااااای مامانم اینا با خواهرم خونمون هستن.
    صحنه جالبی بود.بین اونا همسرم رو پیداکردم که دستش رو گذاشته جلو دهن بچه خواهرم تا مبادا صداش دربیاد ومن متوجه بشم. بچه بیچاره...!!!
    اونروز کلی سوپرایز شدم یه تولد حسابی برام گرفته بود.
    وقتی هم دعوامون میشه یاداین جورموقع ها میفتم که چقدر صادقانه تمام احساساتش رو نثارم می کنه واونوقته که
    همه چی یادم میره.

  20. 32 کاربر از پست مفید داملا تشکرکرده اند .

    کلانتر جو (یکشنبه 29 بهمن 96), داملا (پنجشنبه 10 فروردین 91)


 
صفحه 17 از 40 نخستنخست ... 78910111213141516171819202122232425262737 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 08:09 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.