آتنا جان اتفاقات گذشته من رو کامل خوندی؟
تشکرشده 281 در 126 پست
آتنا جان اتفاقات گذشته من رو کامل خوندی؟
تشکرشده 339 در 159 پست
بله هم خوندم و هم با گوشت و استخونم لمس کردم
تشکرشده 281 در 126 پست
آتنا جان بهترین راه جداییه.
من از دیروز کوتاه اومدم خودم زنگ زدم. ولی آقا چواب نمی دن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! چقدر پرو!
تشکرشده 339 در 159 پست
ولی من می گم بهترین راه اینه که نازنین جون از بالا به مسائل دور و ورش نگاه کنه![]()
تشکرشده 281 در 126 پست
یعنی چی؟
تشکرشده 339 در 159 پست
یعنی همون کارهایی که در پست قبلی ام بهت گفتم انجام بدی
امتحانش ضرر نداره![]()
تشکرشده 498 در 242 پست
نازنین جان یه بار دیگه حرفهای منو بخون عزیزم.
تشکرشده 1,260 در 376 پست
نازنین جان
شما این همه سختی رو تحمل کردی که چی بشه ؟؟؟ که آخرش بگی بهترین راه جداییه ؟؟؟
یعنی این همه جنگیدی که در نهاین به جدایی برسی ؟؟؟
آسون ترین راه رو برای فرار از مشکلات انتخاب نکن ؟؟
می بخشید من اینو می گم ولی بزرگترین اشتباهت در زندگی از اول رابطه این بود که خانواده امین رو زیادی بزرگ کردی روشون زیادی حساس شدی و اشتباه برزگ دیگه اینکه قطع رابطه کردی
و تصور اشتباهت این بوده که فکر می کردی این قطع رابطه همون طور که برای شما آرامش به دنبال داره برای امین هم داره و این کاملا غلطه چون اون آرامشو هم کنار شما و هم کنار خانوادش می خواد
من یکبار دیگه هم بهت گفتم که نبودنه خانواده همسرت عادت نکن و تمام پلهای ارتباطی رو خراب نکن
نباید انتظار داشته باشی که چون امین دوست داره پس باید بدون حضور خانوادش کنار شما احساس خوشبختی کنه
اونم مثل هزاران مرد دیگه دوست داره همسرشو کنار خانوادش ببینه
ولی شما نتونستی با سیست زنونه با خانواده همسرت کنار بیایی و همیشه با هاشون جنگیدی
من می دونم حق با شماست ولی گاهی آدما توی زندگی باید بخاطر یه چیزهایی چشمشونو رو ی مسائل حاشیه ای ببندند
می بخشید اگه تند شدم
ولی خواهر خوبم اینا همه می گذره یه روزی می شینی می گی من چه اشتباهی کردم بهترین روزهایی زندگی مو برای این حرفا خراب کردم
mamfred (دوشنبه 09 آذر 88)
تشکرشده 281 در 126 پست
مامفرد عزیز حق با شماست. من به خاطر چیزه دیگه ای جنگیدم ولی الان ...
همسرم یک هفته ست منزل خودشون نرفته و شب ها توی دفتری که تازه اجاره کرده می خوابه ( براش خیلی دعا کنید کارش بگیره ) دیروز من واقعا دلم گرفت. 10 روزی بود خانه ما نیومده بود. آوردمش خونمون و یک شام گرم خورد و خوابید. از خستگی مثل یک سنگ خوابش برد.
من از دشب تا صبح فکر کردم. هر مردی بدیه ای داره. همسر من هم انسانه و فرشته نیست. بالخره اونم خطاهای خودشو داره. ولی در کل خوبی هاش بیشتر از بدی هاشه.
امیدوارم بتونم صبور تر باشم و عصبانیت هامو کنترل کنم. حتما به مشاور شخصا مراجعه می کنم.
براش دعا کنید دوستان عزیز.
در مورد خانوادش بله من مقصر بودم که از اول خط قرمزها رو مشخص نکردم و بیش از حد احترام گذاشتم. ولی در مورد برقراری ارتباط امکان نداره تا از پدر و مادرم عذر خواهی نکردن من کلامی با اونها حرف بزنم. حتی فکرشم هم غیر ممکنه...
واقعا ازشون تنفر دارم.کسانی که با بچه خودشون که از پست و خونشون این چنین می کنن واقعا با من چه می کردن و با بچه ی من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نازنین غ (سه شنبه 16 آذر 89)
تشکرشده 1,260 در 376 پست
این حس تنفر گذراست
چون الان وسط بحران مشکلات خانوادگی هستی این حس بیشتر تحریک می شه ولی به مرور برات عادی می شه
به مرور مشکلات اصلی زندگی برات مهم میشه نه مسائل حاشیه ای و حرفای خاله زنکی ماد رو خواهر و خاله و عمه
یه روزی به این حرفا و او اشخاص می خندی چون دیگه اونا اهمیتی ندارن تو امین مهمین
سعی کن آغوشی باشی برای همسرت تا از همه ی مشکلات و خسته گیها به تو پناه بیاره و بتونهه هرچیزی که در دل داره با خیال راحت برات بگه
بزار بهت اعتماد کنه و بدونه تو هم تکیه گاه خوبی هستی نه مالی بلکه معنوی
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)