به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 28
  1. #11
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 27 دی 92 [ 02:28]
    تاریخ عضویت
    1389-2-06
    نوشته ها
    513
    امتیاز
    5,622
    سطح
    48
    Points: 5,622, Level: 48
    Level completed: 36%, Points required for next Level: 128
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    1,129

    تشکرشده 1,123 در 399 پست

    Rep Power
    68
    Array

    RE: درددل های من با شما

    گفتم دوست نداشتم اینا رو بگم
    اما دیدم نیاز دارم به اینکه تخلیه کنم احساسمو
    دیدم چقدر دوست دارم کسی حسمو بفهمه حداقل کمی درک کنه
    چقدر نیاز دارم به اینکه کسی خارج از دایره عقل و منطق باهام همدردی کنه
    بهم ارامش بده
    آنی
    به من خرده نگیر.نیاز دارم به گفتن اینا
    اما سعی میکنم از حد نگذره تا خودش تاثیر منفی روم نذاره

  2. کاربر روبرو از پست مفید lvlahtab تشکرکرده است .

    lvlahtab (دوشنبه 24 خرداد 89)

  3. #12
    عضو پیشرو

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 23 آذر 91 [ 09:19]
    تاریخ عضویت
    1387-10-07
    نوشته ها
    4,075
    امتیاز
    23,640
    سطح
    94
    Points: 23,640, Level: 94
    Level completed: 29%, Points required for next Level: 710
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran10000 Experience Points
    تشکرها
    16,488

    تشکرشده 16,568 در 3,447 پست

    Rep Power
    428
    Array

    RE: درددل های من با شما

    تو به گفتن نیاز نداری بلکه به این نیاز داری که افکار منفی خودت را روی ابر تجسم کنی و با هر فکر بدی که سراغت می اید یا احساس یاس و ناامیدی که تجربه می کنی و...بگویی :دیدمت برو -
    به همین ترتیب سرعت ابرهایت را که مسافرهای منفی در آن جاخوش می کنند بفرستی به زمان گذشته و...

    بلند شو و به جای تکرار کردن فکرها و احساسات بد و گفتن آنها این کار را بکن . دوش بگیر . موسیقی شاد و شنگول بگذار و مسیر فکرهایت را عوض کن .

  4. 6 کاربر از پست مفید ani تشکرکرده اند .

    ani (پنجشنبه 10 تیر 89)

  5. #13
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    دوشنبه 03 آبان 89 [ 11:14]
    تاریخ عضویت
    1388-5-20
    نوشته ها
    174
    امتیاز
    3,634
    سطح
    37
    Points: 3,634, Level: 37
    Level completed: 90%, Points required for next Level: 16
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکرها
    190

    تشکرشده 190 در 107 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: درددل های من با شما

    سلام
    شما پشت یک پنجره ای هستید که روی این پنجره کمی گرد و غبار گرفته ولی پشت این پنجره منظره زیبایی از طبیعت بکر و زیباست. خوب شما جزء اونایی هستید که فقط و فقط گرد و خاک روی پنجره را می بینی و اونقدر کثیف بودن پنجره ذهنت رو مشغول کرده که به چشمات این اجازه نمیدی از دیدن طبیعت هم لذت ببرن.
    چه بلایی داری سر خودت و عمر و جونیت میاری؟ اصلا میفهمی بهترین سالهای عمرت رو داری هدر میدی؟ عینک بدبینی بردار فقط به سلامت تن و روحت فکر کن. اگر هم سلامتیت برات مهم نیست اون حرفی جداس هر جوری دوست داری فک کن. به خودت فقط ضرر میزنی نه فرد دیگر

  6. کاربر روبرو از پست مفید همون شادزی تشکرکرده است .

    همون شادزی (یکشنبه 23 خرداد 89)

  7. #14
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 27 دی 92 [ 02:28]
    تاریخ عضویت
    1389-2-06
    نوشته ها
    513
    امتیاز
    5,622
    سطح
    48
    Points: 5,622, Level: 48
    Level completed: 36%, Points required for next Level: 128
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    1,129

    تشکرشده 1,123 در 399 پست

    Rep Power
    68
    Array

    RE: درددل های من با شما

    تا یاد خانواده همسرم(مخصوصا مادرش) میفتم، حالم بد میشه
    انگار کل دنیا رو سرم خراب میشه
    حالا هم که لحظه ای نیست به یاد حرفاش کاراش نباشم
    کل فکر و ذهنمو تسخیر کرده.نمیتونم بهش فکر نکنم
    نمیتوووووووووووووونم
    چجوری بگم؟
    توانشو ندارم.تمام فکر وذکرم شده اون و حرفاش.تمام وجودم مسموم شده.
    مثل یه غده سرطانی فکرش افتاده به جونم.نمیتونم جلوشو بگیرم
    باز رشد میکنه و بدتر از قبل میشه

  8. #15
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    دوشنبه 03 آبان 89 [ 11:14]
    تاریخ عضویت
    1388-5-20
    نوشته ها
    174
    امتیاز
    3,634
    سطح
    37
    Points: 3,634, Level: 37
    Level completed: 90%, Points required for next Level: 16
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکرها
    190

    تشکرشده 190 در 107 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: درددل های من با شما

    سلام
    انگار حرفهای ما هیچ تاثیری نداره
    خوب هر جور راحتی خودت داغون کن لابد اینجوری دوست داری.

  9. 3 کاربر از پست مفید همون شادزی تشکرکرده اند .

    همون شادزی (دوشنبه 24 خرداد 89)

  10. #16
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    یکشنبه 14 اسفند 90 [ 23:46]
    تاریخ عضویت
    1387-7-21
    نوشته ها
    1,027
    امتیاز
    8,463
    سطح
    62
    Points: 8,463, Level: 62
    Level completed: 5%, Points required for next Level: 287
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    4,165

    تشکرشده 4,222 در 1,018 پست

    Rep Power
    121
    Array

    RE: درددل های من با شما

    مهتاب عزیزم خودت رو رها کن

    به قول انی من فکر میکنم بهتره دوربین رو یه مدت هم سمت خودت بچرخونی

    می تونی یه کم بیشتر در مورد خانواده شوهرت(دقیقتر)صحبت کنی؟

  11. 2 کاربر از پست مفید gole maryam تشکرکرده اند .

    gole maryam (دوشنبه 24 خرداد 89)

  12. #17
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    دوشنبه 05 اردیبهشت 90 [ 12:11]
    تاریخ عضویت
    1389-2-29
    نوشته ها
    83
    امتیاز
    2,929
    سطح
    33
    Points: 2,929, Level: 33
    Level completed: 20%, Points required for next Level: 121
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    240

    تشکرشده 247 در 59 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: درددل های من با شما

    مهتاب جون عزیزم.
    بیا دست همدیگه رو بگیریم بریم کنار دریا توی ساحل قدم بزنیم.یه نوشیدنی خنک نوش جان کنیم.یک کم بدو بدو کنیم.....چی؟گرمه!
    خب اشکال نداره یه شیرجه میریم تو آب و برمیگردیم.
    می خوای یک کم آب روت بریزم...بیا...
    خنک شدی!
    البته اینجا که من هستم ساحل نداره اما تو خیالم یه دریا دارم با یه ساحل خیلی قشنگ که هر چند بعضی وقتا موجی و طوفانی میشه اما اونوقت میرم تو کلبه کنار ساحلم به صدای موج ها گوش میکنم.
    تو هم اگه دوست داری بیا پیشم.
    میگم مهتاب جون چطوره عصر با هم بریم شهربازی؟
    دوست داری؟
    کدومش رو دوست داری؟
    چرخ و فلک؟آبشار؟رنجر؟
    وای من ترن هوایی خیلی دوست دارم اما هنوز نرفتم.میآی با هم بریم؟
    فردا کجا بریم؟؟؟؟؟؟
    .......
    تو بگو؟
    (وای مهتاب جون از حرفات دلم گرفت...گفتم یه حال و هوا تازه کنیم...)



  13. 2 کاربر از پست مفید m.m.a تشکرکرده اند .

    m.m.a (دوشنبه 24 خرداد 89)

  14. #18
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    یکشنبه 06 آذر 90 [ 09:03]
    تاریخ عضویت
    1387-10-07
    نوشته ها
    1,274
    امتیاز
    12,573
    سطح
    73
    Points: 12,573, Level: 73
    Level completed: 31%, Points required for next Level: 277
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran10000 Experience Points
    تشکرها
    3,481

    تشکرشده 3,465 در 1,036 پست

    Rep Power
    146
    Array

    RE: درددل های من با شما

    مهتاب خانوم گل امروز میومدی به همتالاریهات سر بزنی ها

    عزیز دلم من 17 تا ارسال تاپیکت رو خوندم اما هنوز گیجم و نمیدونم مشکل تو چیه ؟
    خب چرا واضح حرف نمیرنی گلم ؟تا وقتی که قضیه رو باز نکنی حال و روزت همینه .تازه ما رو گیج میکنی .
    دوست من حرف بزن

    یه خورده از خصوصیات مادرشوهرت و خونوادش بگو
    چه جور زنیه ؟سنش،افکارش،اعتقاداتش ،ظاهرش و هر چی که میدونی
    چه ویژگی اش تو رو ناراحت میکنته یا می ترسونه ؟
    رفتار شوهرت با خونوادش چطوره ؟
    با تو چطوره؟
    روابط شوهرت با خونواده خودت چطوره ؟
    هیچ در مورد خونواده شوهرت با شوهرت حرف زدی ؟

    سوال زیاد پرسیدم نه ؟ ببخشید اما وقتی تو هیچی نمیگی ما مجبوریم بپرسیم تا بتونیم باهمدیگه درد دل کنیم .

    منتظریم ها

  15. 2 کاربر از پست مفید m.mouod تشکرکرده اند .

    m.mouod (دوشنبه 24 خرداد 89)

  16. #19
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    یکشنبه 06 آذر 90 [ 09:03]
    تاریخ عضویت
    1387-10-07
    نوشته ها
    1,274
    امتیاز
    12,573
    سطح
    73
    Points: 12,573, Level: 73
    Level completed: 31%, Points required for next Level: 277
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran10000 Experience Points
    تشکرها
    3,481

    تشکرشده 3,465 در 1,036 پست

    Rep Power
    146
    Array

    RE: درددل های من با شما

    مهتاب جان این مقاله رو هم بخونی شاید مفید افتاد

    آئین مادر شوهر داری

  17. کاربر روبرو از پست مفید m.mouod تشکرکرده است .

    m.mouod (دوشنبه 24 خرداد 89)

  18. #20
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 27 دی 92 [ 02:28]
    تاریخ عضویت
    1389-2-06
    نوشته ها
    513
    امتیاز
    5,622
    سطح
    48
    Points: 5,622, Level: 48
    Level completed: 36%, Points required for next Level: 128
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    1,129

    تشکرشده 1,123 در 399 پست

    Rep Power
    68
    Array

    RE: درددل های من با شما

    سلام
    کار دیگه ای ازم برنیاد حداقل میتونم که رنگ سیاه نوشته هامو دوباره بنفش کنم،


    آخیش
    البته معذرت من امروز امتحان داشتم که فکر کنم خراب کردم
    خب.الان بذارین بعد از تشکر بابت توجهتون جواب دوستای مهربونمو بدم
    دوست خوبم شادزی
    من میدونم نباید اینطور باشم.میدونم با اذیت کردن خودم اونا تغییری نمیکنن و فقط منم که ضرر کردم.میدونم خیلی دارم خودآزاری میکنم.اما راه نجات رو خوب بلد نیستم.دوستان گفتن فکر منفی نکن.اما نمیتونم از کنترلم خارج شده.اونقدر بهشون(افکارم)میدون دادم که الان نمیتونم جلوشونو بگیرم.ترس و اضطراب که همیشه همراهمه بقیه به کنار
    گل مریم گلم
    خیلی دوست دارم خودمو رها کنم.خیلی.در مورد دوربین به سمت خود.سعی دارم همین کارو بکنم.البته تو یکی از اخرین ارسالهام هم گفتم که الان دیگه مهم نیست کی چی میگه.میخوام از این به بعد رو خودم کار کنم.خودمو اصلاح کنم.تطبیق بدم.راستش خیلی زور میبره اما تا حال که نتیجه عکس داده.
    موعود نازنین
    من در مورد ویژگیهای خانواده همسرم و خود همسرم خیلی چیزا گفتم تو تاپیکهای قبلیم.اینو از تاپیک قبلیم کپی کردم:

    خانواده همسر من بجز خودش 5 نفرن
    پدرش: بسیار احساسی از درون و تقریبا خشک از بیرون، وابسته به همسر من،پر توقع، عصبی،پرخاشگر و اغلب غیر منطقی و خودخواه و حرف حرف خودشه در ضمن مضطرب و هم هست و رک
    مادرش: نسبتا احساسی، بسیار محتاط در حرف و عمل، بی سر و صدا،منزوی و نسبتا غیر منطقی،سعی در گفتن غیر مستقیم اکثر حرفها و سرکوب احساسات واقعی شاید یه جور دورویی
    یک برادر و دو خواهر که یکیشون ازدواج کرده و میونه من با این سه تا خوبه
    اما
    مشکل من با پدر و مادرشه.اونا خیلی با کسی رفت و امد ندارن همینه که خیلی از رفتاراشون غیر طبیعیه و از نرم جامعه دوره.همیشه خدا تو خونه هستن و خیلی اداب معاشرت عرف جامعه رو بلد نیستن
    ببنید همین تنهاییشون باعث میشه فکر و ذکرشون فقط پی ماها باشه و فقط از ماها توقع داشته باشن
    حالا توقعاتشون به کنار در هر حال پدر و مادرن اما اگه نه تو حرفشون بیاد احساساتی میشن
    مادرش اکثرا اونقدر غیرمستقیم حرفاشو میگه که به فکر شیطون هم نمیرسه منظورش چی بود بعد هم ناراحت میشه که فلانی به خواسته من ارزش نداد
    میدونین ببخشین این حرفو میزنم اما بذارین بگم منظورمو کامل رسونده باشم
    مامانش کمی موزیه.از آن نترس که های وهو دارد از آن بترس که سر به تو دارد:مصداق همینه
    خداییش بیشتر اینا هم بخاطر اینه که طرز فکرش با ماها متفاوته نه از رو مرض
    خب حسادت و اینا هم که تا حدی طبیعیه با اینکه ناراحتم میکنه
    مامانش اینجوریه:
    اما پدرش، مرد که تو خونه بمونه همینطوری میشه
    مدام افکار منفی مرگ شک ترس از اینکه سرش کلاه بره...
    پدرش برعکس مامانش فوری احساساتش رو تخلیه میکنه و اونم با تمام قوا و تا قطره آخر و بدون لحظه ای تفکر عاقلانه
    بعدش پشیمون میشه چرا ناراحتشون کردم
    کافیه در موردمون یه فکر منفی بکنه فوری زنگ میزنه به همسرم هرچی از دهنش در میاد میگه بد جور میزنه تو ذوقمون اون بیچاره(همسرم) هم حق داره اینطور آشفته باشه
    تو یه مورد که بیشتر سو تفاهم داریم اعتقادشون به مردسالاریه و از اونجاییکه همسر من به خواسته های من خیلی اهمیت میده نمیتونن تحمل کنن در حالیکه به اونا مربوط نمیشه و تاجاییکه ممکنه اینو پنهان میکنیم ازشون
    همسر من نرم خو و عاطفیه ولی اونا میگن مرد باید ال باشه و بل باشه به حرف زن جماعت گوش نده
    اما اگه این زن مادرش باشه باید بله قربان گو باشه اما امان از روزی که شک کنن همسرم به حرف من کاری کرده
    سرتونو درد اوردم
    این رفتارای خانواده همسرم باعث شده منم که فرد ارومی بودم الان به شدت مضطربم
    لحظه ای فکر کاراشون رهام نمیکنه،اکثرا تپش قلب دارم. دارم دیوونه میشم
    ازشون میترسم از عکس العملای ناگهانیشون واهمه دارم.هر آن میگم الانه که شروع بشه.همش به کوچکترین حرفاشون فکر میکنم نکنه منظوری داشت مادرش.نکنه حرفی بزنم برداشت منفی کنن
    نکنه کاری رو بخوان نتونم انجام بدم ناراحت بشن.نکنه نکنه نکنه....
    چیزی که بیشتر از بقیه آزارم میده این ترسهاست از خانواده اون
    تا چیزی میگن انگار دنیام به اخر میرسه ارزوی مرگ میکنم.


    فکر کنم الان دوستانی که قبلا تاپیک منو نخونده بودن مختصر مفید اشنا شدن با پیش زمینه و مشکلات من.بازم سوالی بود بپرسین.البته گفتم اینبار میخوام خودمو تغییر بدم.و در کنارش ازتون بپرسم چطور با چنین افرادی رفتار کنم مشکلی واسه زندگیمون ایجاد نکنن؟

  19. کاربر روبرو از پست مفید lvlahtab تشکرکرده است .

    lvlahtab (سه شنبه 25 خرداد 89)


 
صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 18:12 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.