میخوام ازتون سه تا سوال بپرسم،
اگه شما توی این وضعیت تا 90 سالگیتون موندین میخواین باقی عمرتون رو چطوری بگذرونید؟
اگه 5 سال دیگه، با توجه به پیشرفت سریع علم، درمانی برای بیماری شما کشف شد، و شما به خواست خدا در سن 32 سالگی درمان شدید، میخواید چه کاری انجام بدین؟ غیر از اینه که مجبورید زندگی کنید؟ که هر جا برید ازتون رزومه میخوان؟ اون وقت میخواین پرونده های پزشکیتون رو نشونشون بدین؟
چرا نباید خودتون کسی باشید که درمان این بیماری رو کشف می کنه؟ (اینو برای مثال گفتم)
ببین من که با شما آشنایی ندارم، از این طرز فکرتون واقعا ناراحت میشم، دیگه وای به حال اطرافیانتون، شما اگه واقعا به فکر اونها هستید باید پرانرژی ادامه بدین، یه آدم سالم وقتی یه گوشه بشینه و ناامید بشه دیگران رو اذیت می کنه اما اگه یه فردی که بیماری سختی داشته باشه برای زندگیش تلاش کنه، موجب تحسین اطرافیانش میشه و باعث میشه اونها بهش افتخار کنن و از بودنش دلگرم بشن و انرژی بگیرن.
من هم همیشه تنهایی رفتم دکتر، همیشه هم دکترها تمام جمله ها رو به خودم گفتن، اما هر چقدر اونها بیشتر می گفتن من بیشتر برای رسیدن به اهدافم نقشه می کشیدم، دقیقا توی همون مطب، وقتی اولین بار قضیه رو فهمیدم تازه میخواستم کنکور کارشناسی شرکت کنم، با شنیدنش همونجا تصمیم گرفتم که همون سال رشته ای که دوست دارم قبول بشم چون احساس کردم شاید فرصتم کم باشه برای اینکه به آرزوهام برسم.
من این حرفهای شما رو فقط یه توجیه می دونم، برای اینکه دست از زندگی بکشید و روزهاتون رو همینطوری سپری کنید، باز هم معذرت می خوام اما شما دارید برای زندگی نکردن دنبال بهونه می گردید در صورتی که این می تونست بهونه ای باشه براتون برای بیشتر زندگی کردن.
به هر حال تنها چیزی که منو خیلی عذاب می ده اینه که یه نفر قدر چیزهایی که داره رو ندونه و فقط به نداشته هاش فکر کنه. فرصتها رو تهدید ببینه و از دستشون بده.
امیدوارم وقتی که به حرف من رسیدید روزهای زیادی رو از دست نداده باشید. باور کنید همه انسانها هر آن ممکنه که دیگه در این دنیا نباشن.

علاقه مندی ها (Bookmarks)