به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 12 , از مجموع 12
  1. #11
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    سه شنبه 28 فروردین 03 [ 01:56]
    تاریخ عضویت
    1390-10-11
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    2,483
    امتیاز
    37,786
    سطح
    100
    Points: 37,786, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsRecommendation Second ClassVeteranOverdriveTagger Second Class
    تشکرها
    8,332

    تشکرشده 10,025 در 2,339 پست

    حالت من
    Ashegh
    Rep Power
    374
    Array

    RE: مشكلم با خانواده ی همسرم (دخالت می کنند)

    سلام زندگی عزیز
    میدونم و درکت میکنم که یکسری حرفا واقعا دل رو میسوزونه.ولی چاره چیه؟محبت؟نشنیده گرفتن؟جواب های تند تر از خودشون دادن؟
    باید رگ خواب خانواده همسرت رو پیدا کنی.
    ببین من خودم خیلی سر این موضوع عذاب کشیدم.مدام چشمم رو رو به آزارا و اذیتاشون میبستم.فکر میکردم بالاخره کوتاه میان.مدام بهشون محبت میکردم.تا اینکه کم کم یه حرفای جدید و عجیبی به گوشم رسید !

    اینکه مریم خودش میدونه حرفای ما درسته جوابی نمیده...یا اینکه این دختر (یعنی من)خیلی بی زبونه....و چند تا حرف مفت دیگه

    اون موقع بود که به خودم اومدم.فهمیدم دردشون چیه.شدم مثل خودشون.
    اونا جلو شوهرم از گل کمتر به من نمیگن اما وقتی شوهرم نیست هرکاری دوست دارن میکنن.منم دقیقا همون کار رو باهاشون میکنم.جلو شوهرم قربون صدقه میرم و وقتی شوهرم نیست هر چی میگن مودبانه 4 تا میذارم روش تحویل میدم!!

    اینو خودت باید کشف کنی.که چه طوری میشه رامشون کنی.من بعد از 3 سال فهمیدم که البته دیرم بود چون خودمو شوهرم خیلی عذاب کشیدیم

    و یک نصیحت خیلی خیلی مهم و حیاتی بهت میکنم.اگر شوهرت و زندگیت رو دوست داری به هیچ عنوان کارهای زشت و غلطشون رو به همسرت نگو

    من یک سالی کار کردم رو خودم.از خونه مادر شوهرم که میومدیم من میگفتم میرم حموم.شوهرم هم میخوابید.من 2 ساعتی زر دوش آب گریه میکردم ولی به شوهرم نمیگفتم چیزی

    کم کم دیگه گریه هم نمیکردم فقط دوش میگرفتم تا اعصابم آروم شه.الان دیگه دوشم نمیگیرم
    راحت و تخت میگیرم میخوابم


    پدر شوهر من هم با داشتن 4 تا خونه ئ زمین و ...خرج عروسی مارو نداد....تازه اینا که خوبه
    یه چیزی بگم برات....پدر شوهر من روز عروسی ما داشت تو خیابون مسافر کشی میکرد.!!!!
    اونم کجا! جلو تالار عروسی ما !!!!!!!!!!!!!!

    بگذریم.میبینی.همشون یه جورایی هستن.
    تو خودتو عذاب نده.زندگی سوختن و ساختنه.
    گاهی برای رشد کردن باید سختی کشید،گاهی برای فهمیدن باید شکست خورد،گاهی برای بدست آوردن باید از دست داد،چون برخی درسها در زندگی فقط از طریق رنج و محنت آموخته میشوند.


  2. کاربر روبرو از پست مفید maryam123 تشکرکرده است .

    maryam123 (پنجشنبه 13 بهمن 90)

  3. #12
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 23 آبان 91 [ 01:10]
    تاریخ عضویت
    1387-9-22
    نوشته ها
    20
    امتیاز
    3,196
    سطح
    34
    Points: 3,196, Level: 34
    Level completed: 98%, Points required for next Level: 4
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکرها
    3

    تشکرشده 3 در 3 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: مشكلم با خانواده ی همسرم (دخالت می کنند)

    مرسي عزيزم از جوابت
    مي دونيد ايراد من اينه كه نمي تونم به شوهرم نگم. به محض اينكه نگم اون فكر مي كنه خوب ديگه همه چيز تموم شده. در حالي كه اين طور نيست.
    شوهرم واقعا مرد خوبيه. با چشمام مي بينم كه اون هم داره توي اين اختلافات تحليل مي ره. اونا حتي به پسر خودشونم رحم نمي كنن و اگه فرصتي پيدا بشه به اون هم تيكه مي اندازن. براي خواهر شوهرم بهترين جهيزيه رو خريدن ولي به شوهرم هيچي كه هيچي.
    دائم توي گوشش مي خ.نن كه نخر و نكن. خواهر شوهرم جديدا خيلي هم بي ادب شده. قبلا با ادب تيكه مي انداخت ولي حالا بي ادب دعوا مي كنه.
    مي دونيد اون ادم با سياستيه. من خيلي زود خامش مي شم.وقتي با هم خوبيم يه جوري اداي لادماي صميمي رو در مياره كه منم باورم مي شه كه دوباره همون دوست صميمي خودمه. ولي توي همين دعواي قبلي اينو بهم گفت ككه: من اين كارو مي كنم كه يه چيزايي رو بهت بفهمونم و البته ازم حرف هم بكشه.( بالاخره تو عالم دوستي ديگه!)
    ومن اشتباه مي كنم و زود باهاش خودموني مي شم. چون هنوز باورم نشده كه اين د يگه اون دوست خوب قديمي نيست. من واقعا بيشتر از اينكه از خواهرشوهرم ضربه بخورم ،از از دست دادن يبهترين دوستم ضربه خوردم. حالم خيلي بده . هرروز گريه مي كنم.اخه فكر ميكنم شايد ايراد از منه.

  4. کاربر روبرو از پست مفید zendegy تشکرکرده است .

    zendegy (یکشنبه 16 بهمن 90)


 
صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 19:04 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.