به همه دوستای گلم سلام میکنم وتشکر می کنم که وقت میذارید و جواب می دید.
pk1365عزیزم علت اینکه من اینجا درددل کردم هم دقیقا این بود که الان به جایی رسیدم که نمی تونم تصمیم بگیرم .هر کاری که باید انجام بدم رو قبلا انجام دادم و نتیجه نگرفتم .بعضی موقع ها فکر میکنم زیادی احترام گذاشتن به بعضی ادما اونارو گستاخ تر می کنه .به من بگو گناه من چی بود که وقتی مادرشوهرم دید دیگه بهانه ای برای اذیت کردن من نداره پیغام دخترای مجردو به شوهرم میداد و می گفت اونا گفتند چقدر پسرتون خوشتیپ .چه قدو بالایی داره حیف ازدواج کرده وگرنه من از خدام بود که باهاش ازدواج کنم .اگه دوباره قصد تجدید فراش داشت مارو خبر کنید........اینارو جلوی من به شوهرم می گه .نمی گه بابا اینا بچه دارن.زنها روی این مسایل حساسند.شوهرم می شینه گوش میده و هیچی نمیگه .وقتی بهش میگم چرا هیچی نمیگی میگه مامانم مگه چی میگه داره ازم تعریف می کنه ولی به نظر من اینا تعریف نیست تحریف.....
می دونی الانم ناراحتم که شوهرم جلوی اونا منو شکست .هیچ جوری نمیتونم از ذهنم خارج کنم .خیلی خجالت میکشم.
اگه اونشب من به مادرش زنگ زدم برای این بود که در واقع اون با من دعوا داره .هرچی به روش نمی اوردم فکر می کرد نتونسته منو اذیت کنه شدت عملش رو بیشتر می کرد .من زنگ زدم تا بیاد حرفامون با هم بزنیم یکبار برای همیشه .ببینم اخه من چرا باید به خاطر این ازدواج اینقدر عذاب بکشم .شاید فکر کنید من کمبودهایی دارم ولی اگه اینجا بودید و به چشم خودتون میدید و مقایسه می کردید شما هم مثل دیگران از اینهمه نامهربونی اونا تعجب می کردید .همه میگن این خانم وقتی دیده کسی مثل شما زن پسرش شده فکر کرده خودش چه ادم بزرگی که همچین دختری اومده زن پسرشون شده تازه با هر مصیبتی ساخته تا با پسرش زندگیشو ادامه بده......
چطور می تونم این همه صدمه رو جبران کنم .؟اصلا من باید جبران کنم یا شوهرم ؟چطور آبروی رفته رو بر گردونم؟چطوری ادامه بدم؟؟؟؟؟






!

علاقه مندی ها (Bookmarks)