دوستان عزیز، کارشناسان گرامی و مدیر همدردی محترم از همتون ممنونم که به مشکلم مثل همیشه اهمیت دادید و برام وقت گذاشتید.
![]()
![]()
در واقع اون چیزی که ازش می ترسم، اینه که شوهرم بهم شکاک بشه. به اندازه کافی مشکل دارم، دیگه اعصاب اینرو ندارم که بخواد بهم گیر بده که چرا اینجا رفتی، چرا اونجا رفتی، چرا ....
اونروز صبح که خوابش رو برام تعریف می کرد، حسابی عصبانی شده بود (البته هردو) تو قیافه اش که نگاه کردم آماده بود که روم دست بلند کنه!!!
بیچاره پسرم وقتی دید صدامون رفته بالا، شروع کرد از ته دل گریه کردن (بمیرم یه بچه سه ماهه، معنی دعوای پدر و مادر رو می فهمه) و من بخاطر پسرم دیگه چیزی نگفتم و بعد از ساعتی پدرش هم آروم شد.
تا حالا دعوای ما سر دخالتهای مادر و خواهرش بود. و شک من نسبت بهش. حالا این هم اضافه بشه، دیگه هیچ...
شک چیز بدیه، ریشه و بن یه زندگی رو هدف می گیره، محبت رو از بین می بره، آدم رو نسبت به زندگی بی انگیزه می کنه...
چون خودم تجربه اش رو کردم، اینقدر ازش می ترسم.
===========================================
نوشته اصلی توسط فرشته مهربان











علاقه مندی ها (Bookmarks)