سلام
من 22 سالمه 2 ساله که عقد کردم همسرم 26 سالشه .
راستش توی این دوسال خیلی مشکلات داشتیم یهنی دعواها و مشکلاتمون بیشتر از روزای خوشمون بود راستش همسرم اخلاقش بده خیلی زود سر هیچ و پوچ عصبی میشه بددهنی میکنه حتی قهرم میکنه لج باز و کینه اییه یه چیزی حتی خیلی کوچیک رو کینه میکنه و تا اخر هی میکوبونه توی سرم اصلا گذشت وبخشش نداره یا خیلی به مدت کمی چیزیو فراموش میکنه .
طرز فکراش در مورد زن و زندگیش کاملا اشتباهه مثلا چند وقت پیش رفته بودیم خرید که پولش کمتر از 5000 تومن میشد موقع حساب کردن من دست توی کیفم نکردم اونم نکرد اخرش با اشاره گفتم میشه اینو حساب کنی بعد با کلی ناراحتی حساب کرد و شبش بهم گفت تو داری منو تیغ میزنی 5 تومن نداری توی کیفت و ... نمی فهمه که اینا وظیفه خودشه
ماشینمو تعمیرگاه نمیبره معتقده که وسیله ای که ازش استفاده نمیکنه رو چه لزومی داره حمالیشو کنه یا خرجش کنه دقیقا همین جمله رو میگه بعد از کلی دعوا و جر و بحث بهش فهموندم که اینا مسئولیت خودشه منو تو نداریم
سر این اخلاقاش همش باید بحث و دعوا شه که بفهمه دیگه اعصاب واسم نمونده
خیلی خودخواهه و خودشو بسیار قبول داره منیت داره ثبات هم نداره یه موقع هایی خیلی پر مهر و محبت میشه بهم مهربونی میکنه یه موقع هایی اصلا نمیشه باهاش تا کرد.
یکی از اخلاق های خیلی خیلی خیلی بدش اینه که بسیار بددل و شکاکه یعنی در حدی که تهمت های ناموسی بهم میزد خیلی مشاوره بردمش اما دیگه نمیاد خانوادم ازش تعهد گرفتن که دیگه دست از بددلیش و تهمت هاش برداره الان 2 ماهه که تهمت های رکیک و زشتش رو دیگه نمی زنه اما شکش هنوز باقیه مثلا وقتی میرم بیرون اگه یکم دیر و زود شه همش ازم سوال می پرسه یا با لحن بدی بهم غیر مستقیم میگه داری دروغ میگی مثلا میگه مطمئنی تو رفته بودی دکتر جای دیگه نبودی ؟؟؟ اگه تعهد رو نداده بود خودشو نگه نداشته بود و هرچی دوست داشت میگفت به نظرم از ترس بهم ریختن رابطمون هیچی نمیگه
اما من می ترسم چون توی عقدیم داره خودشو نگه میداره که تهمت نمیزنه میترسم اینده به مشکل بخوریم چیکار باید بکنم؟
در مورد اخلاق های دیگه اش هم راهنماییم کنید چی کار کنم با طرز فکرای اشتباهش با اخلاق های تندش بددهنی هاش لج بازی هاش ؟؟؟
من واقعا الان اعصابم نسبت به 2 سال پیش خیلی ضعیف شده تحملم کم شده خسته ام نسبت بهش حسم کمتر شده
راستش چند وقت پیش تصمیم به جدایی گرفتم اما با پا درمیونی خانوادش بهش فرصت دادم راستش مامانش از ترس اینکه جدا نشیم داره فشار میاره که سریع تر بریم سر زندگیمون اما من می ترسم واقعا نمی دونم چیکار کنم
مشاوره خیلی رفتم نظر خوبی نداشتن واسه همین تصمیم به جدایی گرفتم و خانوادش ازم خواستن مهلت بدم من مشکلی با فرصت دادن ندارم اما از اون طرف دارن فشار میارن که بریم سر زندگیمون نمی خوام تا مطمئن نشدم اینکارو بکنم
اینم بگم بسیار زیاد دوستم داره منم دوسش دارم اما این مشکلات یکم از حسم کم کرده
میشه راهنماییم کنید؟![]()








علاقه مندی ها (Bookmarks)