ممنونم بهار جان اما چند تا نکته وجود داره:
1- شما میگی خاطراتش رو بنویسم اما من میترسم این کار رو انجام بدم، چون من هر چیزی رو که مینویسم تو ذهنم تثبیت میشه میترسم با این کار خاطرات اون هم تو ذهنم تثبیت شه!
برای نمونه همون روزی که بخشی از خاطراتش رو برای شما نوشتم حالم خیلی بد شد !
2- شما میگی اونارو ببخشم و خودم رو سرزنش نکنم اما بنظر من اون و خاطراتش نیاز به بخشش ندارن چون منطقا اونا بدی نکردن خودم به خودم بد کردم که فکر میکردم دل نمیبندم اما دل بستم، اونم به مردی که دلش جای دیگه گرم بود و خودم رو وارد رقابت غیر عادلانه کردم
3- شما میگی بهش فکر نکنم با اینکه یاداوری اون و خاطراتش برای من لذتبخش بود اما میدونستم که مرور خاطراتش برای من مثل مخدره تولحظه لذت داره التیام زخممه اما عواقب داره و موجب حسرتمه برای همین فکرمو کنترل میکردم تا بهش فکر نکنم
بنظر شما به جای این کارا بهتر نیست سعی کنم مسئله رو در نظر خودم سخیف و بی ارزش جلوه بدم و همش این رو با خودم تکرار کنم که چیز زیادی رو از دست ندادم تا باورم شه؟
و همش یاداوری کنم که چیزای مهمی تو زندگی دارم؟









علاقه مندی ها (Bookmarks)